چهار بامداد بوقت حَرا:

آمدند!

کنج و کنارها را همه گشتند

اما نه نامۀ سالوادور آلنده را

                               در خانه ام یافتند،

نه هفت تیر مایاکوفسکی

نه دشنۀ پیروز نهاوندی

نه شمشیر بهمن جازویه را.

دوبیتی چاپ نشدۀ خیام را هم

                       در بطری شراب نیافتند.

جهت نمایم

درون غزلی از حافظ نهان بود.

رؤیاهایم به جای خود،

حتا سرودهای بال گسترم در هوا را هم ندیدند.

تابلوی سالوادردالی را وارونه هم کردند

اما «طرح براندازی» را در آن نیافتند.

نه این که نبود،

آن ها نیافتند!

گرچه چنگ رودکی را شکستند

خودش را اما ندیدند.

پس، درون پیراهن هایم را جستند

مرا نیافتند.

آنگاه، هفت تیرها و بی سیم هاشان را غلاف کردند.

رفتند

با همان پاترول های مجهز و خونین

                  در همین تهرانِ اوین.

<><><>

پنج بامداد به گاهِ دماوند:

پاسداران گمنام امام زمان رفته،

کنجکاوان، پراکنده،

خمیازۀ بلندگوها بسته،

سلولی که برایم آماده کرده بودند خالی،

«بیت رهبری»، سیاه پوش.

اما زیرِ پوست ایرانزمین، فروردین نفس می کشد.

<><><>

شش بامداد به گاهِ الوند:

درز پرده ها را می گشایم

در تاق بستان، میترا از پیکره اش بیرون می آید

با شاخه ای بَرسَم به خانه بازمی گردد

خیزابۀ نور در اتاقم لَپَر می زند.

اپرای خروسها را پخش می کنم.

«آتشی که نمیرد» را

از تاقچۀ دل بر میدارم

دوباره روی میزکارم می گذارم.

 

آناهیتا دارندۀ هزار دریا و هزار رود

که تخمۀ مردان و زهدان زنان را از آلودگی می پالاید

با دستها بر پستان

دوباره به اتاقم برمی گردد.

پارتیزانها از آلبوم بیرون می آیند،

گِردِ آتشگاه، سرود مستان می خوانند

پروانه هایم ،

برشانه هاشان باله میرقصند.

<><><>

هفت بامداد به گاهِ زاگروس:

درون پیراهن سوری ام می روم

اشیاء به هم ریخته را سامان می دهم.

شاهنامه را می گشایم

تا اسم شب را از گردآفرید بگیرم.

اتاق، جای رفت و آمد پارت هاست.

شورشیان از شعرهایم بیرون آمده

دور و برم نشسته،

تفنگهاشان را روغن می مالند.

ستاره ها را از درون تاریکی بیرون می کشیم.

اسپارتاکوس بر لپ تاپم خم شده شبنامه می نویسد.

بر چهارپایۀ ولتر می ایستم

شعر منتشر نشدۀ خیام را

برای ملحدان می خوانم.

<><><>

آنان رفته اند

میترا آوازهای بومی را چه زیبا می خواند اکنون.

کتابهایم با صدای بلند حرف می زنند

واژه ها از کهکشان، روی کاغذم می چکند

رستم، در گوش رخش، رَپ می خواند:

گر آیند ایدون به ایران سرا

بکوبیم آن غار و کوه حرا!

 

16 دیماه 1392

نظری وجود ندارد

نظر بدهید