برای مادرم در آستانۀ بدرود/اسد رخساریان

0
8

 

کاش امروز
مادرم
در میدانی به وسعتِ دنیا
برای تمامِ زنانی که
زندگی شان درد
زنانگی شان درد
و توهین و تهمت است
ترانه ای میخواند؛
ولی افسوس
او زنی پیر است
زمینگیر است
و روز جهانی زن
نداند چیست،
در جهانی که او
بسر آورده عمر خویش
زن مُهره است
زن نیست.
در کنجِ انزوای همیشه تاریکِ ذهنِ او
زن
در خویشتنِ خویش
پیوسته
خونِ دل خورده و
در دهلیزِ چندش آورِ سکوت
گریه کرده است.

کاش امروز
مادرم
در میدانی به وسعتِ دنیا
طرّه ای از گیسوان
نه از گیسهای سفیدش را
در آتش میریخت
و سیمرغِ زجر و زجّه هایش را
فرا میخواند،
و در آستانۀ این
آخرین روزهای دردبارِ زندگیاش
از او – سیمرغ-
میخواست
که یک بار
برای همیشه
غمهای ناگفتنیِ جاودانش را
ترانه ای خواند؛
ولی افسوس
او
زنی پیر است
زمینگیر است
و از پیِ مردی نه
اربابِ بیمروّتی که به او
به چشمِ برّه
یا برده ای نگریست
دیگر فراموش کرده است که زن است
و پسرانی زاده است گرد و دلاور
که دلیرانه او را
از یاد بردهاند
و دخترانی که در کارزار زندگی
با سرنوشتی چون سرنوشتِ مادر
تلخ و زهرناک
دست و پنجه نرم میکنند.

کاش امروز مادرم
در میدانی به وسعتِ دنیا
از مردی که به او
عاشقانه خیانت کرد،
از قانونی که به او
اجازۀ ابرازِ شعور نداد،
و مذهبی
که ورا سمبلِ گناه
و سرچشمۀ شهوات
و نیازهای لجام گسیحتۀ مرد
میداند،
و همدستِ شیطان
و انگیزۀ خشمِ خداوندگارِ خدا
در کتابهای نفرتانگیزِ سامی است،
میایستاد
و همچنان که زمانی برای من
بایاتی* میخواند
و آه میکشید و
اشک میبارید
سخن میگفت.
ولی افسوس او
زنی پیر است
زمینگیر است
و در آستانۀ بدرود،
و انگار
آتشی بوده و حالا
در اجاقش
فقط
خاکستر است و دود
مانندِ قصّه ای که
آغاز شد
با یکی بود و
یکی نبود،
و پایانش
همه هیچ
همه پوچ
و گوییا
جایی
در دوردستِ آسمان
یک نقطۀ کبود.

هشت مارش ۲۰۱۴- هفده اسفند ۱۳۹۲

* شعری کوتاه نظیر دوبیتی در زبان فارسی. ریشۀ فولکوریک دارد. همیشه بیانگر بیشتر شرح حالِ درونی و اضطرابهای درونی انسان بوده است.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here