کارل مارکس/ نوشته النور مارکس/ ترجمه زهره مهرجو – ۲

0
17

Karl Marx 2“کارل مارکس – بخش دوم”
نوشته: النور مارکس
ترجمه از: زهره مهرجو

مقدمه:

متنی را که در زیر می خوانید قسمتی از بخش دوم نوشته های “النور مارکس” دربارۀ پدرش “کارل مارکس” می باشد که مدت کوتاهی پس از درگذشت مارکس در سال 1883 میلادی نوشته شده است. این ترجمۀ فارسی از روی نسخۀ انگلیسی آن که در سال 2001 میلادی بوسیلۀ “سلی رایان” “Sally Ryan” گردآوری و تنظیم شده بود، و در بخش آرشیوی سایت “مارکسیستها” “Marxisists.org” منتشر شده؛ انجام گرفته است.
این نوشته ارزشمند را که در واقع مقدمه کوتاه و شرح کلی از اثر مشهور مارکس بنام “کاپیتال” است؛ تقدیم می کنم به آن دسته از کارگران و زحمتکشان ایرانی که مشتاق به خواندن و فراگیری این اثر مهم می باشند. امید که این کار مقدمه ای باشد برای این علاقمندان در شرایطی که جهان رو به تغییر است، و هر روز که می گذرد تعداد بیشتری از ما با پرسشهایی روبرو می شویم که یافتن پاسخ علمی و منطقی برای آنها در چارچوب نظام حاکم کنونی غیرممکن می باشد.

کارل مارکس، بخش دوم – صفحه 362 تا 366

“دیوید ریکاردو” “David Ricardo” اثر بزرگ خود بنام “اصول اقتصاد سیاسی و مالیات” را با این کلمات آغاز می کند: “ارزش یک کالا، یا مقدار هر کالای دیگری که با آن مبادله می شود؛ بستگی به اندازه نسبی کار لازم برای تولید آن دارد، و نه به مزد بیشتر یا کمتری که برای آن کار پرداخته می شود.”

این کشف بزرگ ریکاردو، که تنها یک معیار واقعی ارزش – کار – وجود دارد؛ نقطۀ آغاز “کاپیتال” مارکس را تشکیل می دهد. من در اینجا نمی توانم وارد جزئیات روشی که مارکس تئوری ریکاردو درباره ارزش را تکمیل، و بخشاً تصحیح می کند، و از آن تئوری دربارۀ موضوع شدیداً مورد رقابت – پول – را گسترش می دهد بشوم. تئوری که به دلیل وضوح، سادگی و نیروی استدلالش، حتی تعداد زیادی از اقتصاد دانان معمولی را متقاعد ساخته است. باید خودم را به روشی بر اساس تئوری ارزش وی منحصر سازم، که مارکس آنرا منشاء و دلیل انباشته شدن دائم سرمایه در دستان یک طبقه، طبقۀ ممتاز، تعریف می کند.

تصور کنیم که تمام تبادلات کالا کاملا عادلانه است؛ فرض کنیم که هر خریدار همۀ ارزش پول خودش را به شکل کالا دریافت می کند، و اینکه هر فروشنده ارزش کامل کار صرف شده در تولید کالای خودش را به شکل پول دریافت می کند. در آنصورت، اگر آنطوریکه اقتصاددانان سیاسی عادت به فرض کردنش را دارند، هر تولید کننده آن چیزی را که لازم ندارد بفروشد، و با پولی که به این طریق بدست می آورد چیزهای مورد نیازش را، که خودش تولید نمی کند بخرد؛ بنابراین در چنین دنیای ایده آل اقتصادی همه چیز در بهترین وضعی قرار خواهد گرفت. اما در چنین شرایطی تشکیل سرمایه «کاپیتال» غیر ممکن خواهد بود. یک فرد می تواند پولش را جمع کند، یا فراورده های خودش را ذخیره نماید، اما او نمی تواند از آنها بعنوان سرمایه استفاده کند؛ مگر شاید بوسیله وام دادن پول در ازای بهره. اما آن هم، گرچه خیلی قدیمی، هنوز شکل خیلی فرعی و ابتدایی سرمایه است. بر اساس شرایط تعریف شده در بالا، ساختن سود غیرممکن خواهد بود.

با اینهمه شاهدیم که سود، و مقدار خیلی زیادی از آن هم، بوسیله بعضی افراد ساخته می شود. برای اینکه دلیل چنین امری را پیدا کنیم، اجازه دهید با نگاه کردن به فرم مبادله ای که سود را تولید می کند آغاز کنیم. تا اینجا ما به تولید کنندگان مستقل، که تحت شرایط سیستم تقسیم اجتماعی کار، آنچه را لازم ندارند می فروشند، و آنچه را که لازم دارند برای استفاده خود می خرند؛ نگاه کرده ایم.
اما اکنون بنظر می رسد که تولید کننده فردی است که نه با محصول، بلکه با پول، وارد بازار می شود؛ و نه آنچیزی را که نیاز دارد، بلکه چیزی را که برای استفاه خودش نمی خواهد می خرد. به بیانی، او می خرد به این منظور که آن را دوباره بفروشد. ولی خرید 20 تن آهن خام، یا 10 بسته پنبه به قیمت 100 پوند، و فروختن آنها به همان قیمت، کار بیهوده ای خواهد بود. و در واقع هم بازرگانان را می بینیم که به چنین عملی دست نمی زنند. کاری که می کنند بعنوان مثال، خریدن کالاها به قیمت 100 پوند، و فروششان بطور متوسط برای 110 پوند است. اما چنین چیزی چگونه امکانپذیر می باشد؟

فرض ما هنوز این است که تمام کالاها به قیمتی برابر با ارزش کاملشان، خرید و فروش می شوند. بنابراین، از چنین مبادلاتی هیچ سودی نمی تواند تولید شود. تغییر در ارزش کالای خریداری و فروخته شده، و یا افزایش بهای پنبه در نتیجه جنگ داخلی امریکا بعنوان مثال؛ می تواند توضیح دهنده ساخته شدن سود در چند مورد مجزا باشد. ولی ارزش کالاها همیشه افزایش نمی یابد، بلکه حول ارزش و بهای متوسطی بالا و پایین می رود. چیزی که حالا بدست آمده، بعدا از دست می رود. بنابر فرضیه مبادلات برابر ما، سود غیرممکن است.

بسیار خوب، اکنون تصور کنیم که مبادلات برابر نیستند، فرضا هر فروشنده قادر به فروش کالای خود 10 درصد بالاتر از ارزش واقعی آن می باشد. بنابراین، آنچیزی را که هر یک از آنها بعنوان فروشنده بدست می آورد، دوباره بعنوان خریدار از دست می دهد. دوباره، فرض کنیم که هر خریدار کالا را ده درصد پایین تر از ارزش آن می خرد. در آنصورت هم آنچه را که بعنوان خریدار بدست می آورد، به محض اینکه به فروشنده تبدیل می شود؛ از دست خواهد داد.

بالاخره فرض کنیم که سود نتیجه تقلب کردن باشد. من یک تن آهن را به شما 5 پوند می فروشم، حال آنکه ارزش واقعی اش فقط 3 پوند است. در اینصورت، من 2 پوند ثروتمندتر خواهم بود، و شما 2 پوند فقیرتر. قبل از مبادله، شما 5 پوند پول در دست داشتید، و من 3 پوند ارزش آهن؛ با همدیگر می شوند 8 پوند. پس از مبادله، شما برابر با ارزش 3 پوند آهن خواهید داشت، و من 5 پوند پول؛ دوباره جمعاً 8 پوند. ارزش دست به دست شده، ولی ساخته نشده است، و برای اینکه سودها واقعی باشند؛ باید ارزش جدیدی ساخته شده باشد. این یک امر بدیهی است که تمام طبقه سرمایه دار در یک کشور، قادر به تقلب کردن به خودش نمی باشد.
بنابراین، در صورتیکه مقادیر برابر با هم تفویض شوند؛ سودها غیرممکن هستند، و اگر غیر برابرها با هم مبادله شوند؛ سودها به همان اندازه غیرممکن خواهند بود. با اینهمه سود وجود دارد. یک چنین معمای اقتصادی چگونه باید حل شود؟

حالا، پرواضح است که افزایش ارزش که در فروش دوباره بشکل سود ظاهر می شود، و پول را به سرمایه مبدل می سازد، نمی تواند از پول حاصل شود، زیرا چه در خرید و چه در فروش، پول تنها ارزش یا کالای خریداری و بفروش رسیده را “نمایندگی” می کند (در اینجا نیز فرض ما بر این است که همه مبادلات، برابر هستند). این افزایش، همچنین نمی تواند از ارزش کالایی که مطابق ارزش کامل آن، یا کمتر و یا بیشتر؛ خریداری و بفروش رسیده است حاصل شود. افزایش ارزش بنابراین، تنها از استفاده واقعی کالای مورد نظر می تواند حاصل شود.
اما ارزش چگونه می تواند از استفاده کردن یک کالا بوجود بیاید؟ این فقط در صورتی امکانپذیر خواهد بود که بازرگان شانس پیدا کردن کالایی را در بازار داشته باشد که دارای این کیفیت خاص باشد که استفاده از آن، همان (مستقیماً منجر به) ساختن ثروت باشد..
و آن کالا در بازار وجود دارد. این کالا بوسیله اقتصاددانان “کار” نامیده می شود، ولی مارکس بدرستی آنرا “نیروی کار” نامید. من نیز در اینجا از همین عنوان استفاده خواهم کرد.

موجودیت نیروی کار بعنوان کالا در بازار، فرض را بر این قرار می دهد که بوسیله صاحب آن فروخته می شود، و بنابراین، این صاحب یک فروشنده آزاد است که نیروی کارش را به فرد آزاد دیگری می فروشد، و هر دو داوطلبانه و طبق مناسبات برابر معامله می کنند. افزون بر این، فرض بر این است که فروش تنها در زمان محدودی انجام می گیرد، در غیراینصورت، فروشنده از یک فرد آزاد به یک برده تنزل خواهد یافت.
و بالاخره، این امر فرض را بر این می نهد که مالک نیروی کار، کارگر آینده؛ در وضعیتی نمی باشد تا بتواند کالاها – محصول نیروی کارش – را بفروشد، اما اینکه او در عوض؛ ناچار به فروش “ظرفیت کاری خویش” می باشد. بنابراین، تاجر مورد نظر ما در جامعه ای زندگی می کند که در آن می تواند کارگر آزادی را در بازار پیدا کند که نه تنها در فروش نیروی کار خودش؛ بلکه از مالکیت همه لوازمی که بوسیله آنها می توانست خود نیروی کار واقعی خود را به کار مبدل سازد؛ آزاد می باشد. یک مرد آزاد، اما همچنین آزاد از مالکیت لوازم، مواد خام و ابزار مورد نیاز، مگر؛ شاید ساده ترین و ارزانترین آنها.

اینکه دو فرد “آزاد” مورد نظر ما، قادراند که همدیگر را در بازار ملاقات کنند؛ آشکارا موضوع ساده ای نیست. این امر محصول یک پروسه طولانی تاریخی ست، نتیجه انقلابات متعدد اجتماعی پیشین. و در واقع، ما تنها پس از نیمه دوم قرن پانزدهم میلادی، مشاهده می کنیم که مردم بتدریج فرمانبردار «پدیده اجباریِ فروشندۀ “آزاد” شدنِ نیروی کار خویش» گشتند.

حالا، نیروی کار بعنوان یک کالای قابل فروش؛ دارای ارزشی می باشد، یک قیمت مثل سایر کالاها. ارزش آن، مثل سایر موارد؛ توسط کار لازم برای تولیدش، و بنابراین بازتولید آن تعیین می گردد. ارزش نیروی کار، برابر با ارزش لوازم زندگی مورد نیاز برای نگهداری آن در وضعیتی که بتواند به کار کردن ادامه دهد؛ و از آنجائیکه صاحب آن در معرض زوال طبیعی و مرگ است، در وضعیتی که بتواند تولید مثل کند و نسل فروشندگان نیروی کار را نگاه دارد می باشد. میزان و ترکیبات این نیازمندیهای زندگی، در دورانها و کشورهای متفاوت به اندازه زیادی متفاوتند، با اینهمه برای یک کشور در زمان مشخص کمابیش ثابت می باشد. چگونگی این نیازمندیها منوط به استاندارد بدست آمدۀ زندگی توسط طبقه کارگر در آن کشور می باشد.

اکنون اجازه دهید ببینیم که چگونه تاجر مورد نظر ما از نیروی کار خریداری شده استفاده می کند. فرض کنید کاری که باید انجام بگیرد نخ ریسی باشد. کارگر استخدام شده به کارخانه معرفی شده، و در آنجا همه لوازم مورد نیاز برای کار خود را پیدا می کند: پنبه در وضعیت آماده و مناسب برای ریسیدن، ماشین آلات، و غیره. فرض کنید که تولید طبیعی یک ریسنده در ساعت یک و دو سوم پوند* نخ باشد، که برای آن یک و دو سوم پوند پنبه لازم است (زوائد اجتناب ناپذیر را نادیده می گیریم). بنابراین، در شش ساعت ریسنده مورد نظر ما 10 پوند پنبه را به 10 پوند نخ تبدیل می کند. اگر ارزش یک پوند پنبه یک پوند استرلینگ** باشد، ده پوند نخ تولید شده 10 پوند استرلینگ (£) از پنبه را نمایندگی می کند. فرضاً سوخت و ساز ماشین آلات، روغن، زغال و غیره؛ در طی این 6 ساعت معادل 2£ باشد، و در نتیجه ارزش نخ را به 12£ بالا ببرد. آنچه باقی می ماند، پیدا کردن این است که چه اندازه ارزش توسط کار ریسنده اضافه می شود.

در نظر بگیریم که ارزش نیروی کار در یک روز، یعنی ارزش نیازمندیهای زندگی برای بقای کارگر در یک روز 3£ است. و باز فرض کنیم که این مجموعه نیازمندیها، یا 3£ پول؛ برابر با شش ساعت کار کارگر باشند. بنابراین ریسندۀ ما، پس از شش ساعت کار به مقدار 3£ ارزش به نخ اضافه کرده است؛ و از اینرو ارزش کامل نخ 15£ می باشد. تاجر مورد نظر ما، حالا ارباب یک ریسندۀ پنبه؛ کل مبلغ صرف شده را در دست دارد: 10£ برای پنبه، 2£ برای سوخت و ساز و غیره، و 3£ برای نیروی کار استخدام شده – جمعاً 15£. او هر ذره از مخارجش را، در بهای نخ تولید شده؛ پس گرفته است. اما هنوز جایی برای سود موجود نیست. ارباب ریسنده مورد نظر ما، یا کاپیتالیست آینده؛ بزودی به ما اعلام می کند که این بهیچوجه آنگونه که معامله اش را در نظر گرفته بود نیست. اگر شش ساعت کار کارگر برای نگاه داشتن کارگر برای همه روز، بانضمام شب؛ کافی است، دلیل نمی شود که کارگر همۀ روز را کار نکند. او، ارباب ریسنده؛ نیروی کار کارگر را برای یک روز خریداری کرده است، و بنابراین محق است که از وی یک روز کامل کار بکشد. ارزش نیروی کار، و ارزش کاری که آن نیروی کار قادر به انجام دادن است؛ ممکن است از هم متفاوت باشند. اگر چنین باشد، کارگر مجاز به داشتن اولی، و صاحبکار بطور یکسان مجاز به داشتن دومی می باشند. کار نه تنها منبع تولید ثروت، و ارزش؛ بلکه همچنین منبع تولید ارزشی بیشتر از ارزش مورد نیاز برای انجام آن کار است. و این همان دلیلی است که بخاطرش صاحبکار کارگر را استخدام کرده است.

به جای مرخص کردن کارگر خود پس از شش ساعت، صاحبکار او را مجبور به فرضاً شش ساعت دیگر کار می کند، جمعاً دوازده ساعت کار (فعلا قوانین کارخانه را نادیده می گیریم). از اینرو ما پس از دوازده ساعت کار این نتایج را خواهیم داشت: –

20 پوند پنبه = 100£
سوخت و ساز در دوازده ساعت (2 × 2) = 4£
نیروی کار اضافه شده در دوازده ساعت (3 × 2) = 6£
ارزش 20 پوند نخ (100 + 4 + 6) = 110£

هزینه های صاحبکار:
20 پوند پنبه = 100£
سوخت و ساز در دوازده ساعت (2 × 2) = 4£
دستمزد پرداخته شده به ریسنده = 3£
جمعاً (100 + 4 + 3) = 107£
=> حاشیۀ سود (مبلغ شامل سود) = 3£

معما حل شد، امکانپذیری سود توضیح داده شد. به این نحو، پول به سرمایه مبدل گردیده است.

معامله ساده بالا بین صاحبکار و کارگر، نه تنها پیدایش سرمایه (کاپیتال) را توضیح می دهد، بلکه زمینه کامل سیستم تولید را (که مارکس آنرا تولید کاپیتالیستی نامید) نیز تشکیل می دهد. این اصلِ کلام مارکس در کتاب است، و در حال حاضر سوسیالیست های قاره، بخصوص در کشورهای آلمان و روسیه این را کاملا می فهمند.

در بالا اشاره کردم که آن 3£ نه خود سود، بلکه حاشیۀ سود بود. مجموعه ای که به این طریق به جیب سرمایه دار می رود را مارکس “ارزش اضافی” می نامد (به انگلیسی: Surplus Value). این مبلغ تماماً سود نیست، اما شامل سود صاحبکار می باشد. او باید این مبلغ را با دیگران تقسیم کند: با دولت در شکل عوارض و مالیات، با صاحب ملک برای اجاره، با تاجر و غیره. قوانینی که این تقسیم مجدد را تنظیم می کنند در کتاب سوم “کاپیتال” (بخش دوم) توضیح داده شده اند، که نویسنده آنرا بهمراه کتاب دوم در شکل دست نوشته به جا گذاشته است؛ و بزودی به زبان آلمانی منتشر خواهند شد.

بنابراین، همۀ طبقات اجتماعی که شامل تولید کنندگان واقعی نمی باشند (تولید کنندگان واقعی حداقل در کشور انگلستان، تقریبا بطور کامل کارگران مزدبگبر می باشند)؛ همه طبقات، از شاه ها و ملکه ها تا استادان موسیقی و فروشندگان میوه و سبزی؛ از سهمی که از این ارزش اضافه دریافت می کنند زندگی می کنند. به بیان دیگر، آنها از تولید خالص کار اضافه ای که سرمایه دار از کارگران خویش استخراج می کند، و برایش نمی پردازد؛ زندگی می کنند.

فرقی نمی کند که سهم کار-اضافه ای که به هر عضو جامعه که بواقع تولید کننده نیست می رسد، بعنوان هدیه توسط قانون مجلس از درآمد عمومی به او داده شود، یا اینکه می باست از طریق نوعی کار غیرتولیدی بدست آید. هیچ بودجه دیگری که به آنها از آن بتوان پرداخت وجود ندارد؛ مگر مجموعه ارزش اضافه ای که توسط تولیدکنندگان واقعی ساخته شده، ولی به خاطرش مزدی پرداخت نشده است.

توضیحات:

* پوند = واحد وزن برابر با 454 گرم

** پوند استرلینگ = واحد پول در انگلستان، یک پوند استرلینگ در انگلستان قدیم معادل 20 شلینگ بوده است. در این نوشته برای سادگی مطلب از علامت اختصاری “£” استفاده شده است.

[divider]

منابع دیگر:

کارل مارکس، بخش دوم – از آرشیو سایت مارکسیستها:
https://www.marxists.org/archive/eleanor-marx/works/tov.htm

کارل مارکس بخش اول، نوشته النور مارکس – ترجمه زهره مهرجو:

کارل مارکس/ نوشته النور مارکس/ ترجمه زهره مهرجو – ۱

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here