دو شعر از خسرو شهریاری

0
44

خسرو شهریاریزنان مبارز کرد کوبانی 

 

دسته  دسته به رگبار می بندند

و زنده زنده،

در گورهای دسته جمعی مرگ هدیه می کنند

زنده به گوران

بی صدا  از وحشت مرگ

بی امید در خاک  دست و پا می زنند

 

دست بسته می نشاننت

می پرسند: مذهب ات؟

و پیش از پاسخ

رگبار مسلسل است

و تک تیر به پس پشت

و جوی خون

 

کشتار دست بستگان

جنگ نیست

کشتار تمدن است

نفرت بربریت آدم خواران اسلامی ست

به مصاف هستی برخاسته

 

نه اشک، نه اندوه، نه غم

پاسخ نمی گوید

 

زنان کرد کوبانی

شجاعانه ایستاده اند

با مسلسل هایی که به سینه هاشان  می فشرند

تا از زنده گی به دفاع برخیزند

 

15 آگوست 2014

[divide]

 

آوارگان ِ یزیدی! / خسرو شهریاری

 

چشم  به لکنت می افتد  از دیدن

گوش به لکنت می افتد از شنیدن

و زبان به لکنت می افتد از گفتن

کسوف است یا خسوف

یا هردو هم زمان

ظلمات است این

 

وقتی هزاران هزار، خانه و کاشانه را ترک کرده اند

و می گریزند

حتا کوهستان ها هم به گریختگان خوش آمد نمی گوید

و کوه های سنجار، دهک

با کودکان که می فشرند به سینه شان

و پیش چشم شان  جان می دهند

عزیزان

 

یزیدی، کرد یا ترکمن

این کوهستان ها روزگاری از تمدن میان دو نهر

و تمدن بابل و آشور بر خود می بالید

 

و گرسنگی ست و خستگی و ترس است  و تشنگی

زن، بچه، پیر و جوان

فریاد و گریه و ناله

و چشم ها به آسمان

به تمنای نان و یاری

 

خدا مرده است و امید تنها پرنده ی بال دار تمدن است

تا بسته های نان و آب، به کوهستان گریختگان قی کند

و نزدیک شدن اش هزارها نفر را به سوی خود می کشد

تا آویزانش شوند برای نجات جان

بی امید

 

نه دیگر، تمدن نه، انسان

این هیولای بربریت مخوف اسلامی ست

که زمین با نفرت، از گورهای کهن

به چهره ی تمدن  تف کرده است

 

15 آگوست 2014

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here