روح بلند کشدار؛ پویا عزیزی

0
1
می گوید به جهنم که پاییز است 
تو هم بیش تر 
سوخته ای در تابستان 
و می رود 

 و عشق

شبیه جمهوری خواه خوش پوشی

کلاه از سر می گیرد

و دندان هایش در لبخند

به دشنه هایی از صدف می مانند

 

حالا روح است

و روح گوشه های مداوم دارد

گوشه هایی که از من مخفی ترند

مثل آمار اختلاس در بانک

 

دیگر لازم نیست برگردم پس

و ابرهایی را که شکار کرده ام

ببارانم برای خشکی ها

برای خشکسالی ها

 

سبک ترم این طور

و دهان ها

که باز می شوند همه

از لای دشنه های صدف

می شود گریخت راحت تر

 

کشدار و سنگین است اما

وقتی

می گذرد با من او

 

کشدار شبیه وقت های کار سخت

و سنگین مثل جعبه کوکاست

وقتی عدالت به دوشش می گیرد

برای پول شام

 

سرمایه اما به موزه می رود

به موزه ملی سینما

و دستمالِ گردنی دارد خوشبو

 

می رود و بالای برج می ایستد

و کلاهش چتر نجاتی ست

وقتی خودش را پرت می کند پایین

 

تنهایی

از هزار جهت می تازد

و درد

این غنیمت سنگین را

نمی برد با خود باد

 

تنها

می وزد

و مغز را

و یادگارهای دور را

غبار آلوده می کند

 

سردی

از شهرهای مدرن شده می بارد این جا

تنها مبادله است

و دیگر هیچ چیزی نیست

تن

خون

و بازو در کارخانه

و تن

خون

و عورت ها

در مبادله ای ناسور

پول می شوند تنها

 

و روح

با کوله پشتی اش

سنگین و کشدار می گذرد

 

مرگ نشئه است

با پالتوی پوست

از بالای برج موبایل

موجی می نگرد

موج موهایش در باد تنهاست

 

آرامش است

آرامشی بزرگ

 

و کارگران با سرمایه داران رسیده اند به تفاهم

یکی دیگری را می خورد

و این خوب است حتما

 

حالا دموکراسی زیپ شلوارش را می بندد

دولت را در آغوش می گیرد و می خوابد

و انقلابی ها در آغوش رفرم می خوابند

 

دموکراسی سیگار نمی کشد

روزنامه های کمونیستی می فروشد

 

فکر می کند به الماس آفریقا

فکر می کند به نفت خاور میانه

فکر می کند به بازارهایی که ابلهان پر می کنند

خواب های خوبی از جنگ می بیند

 

بمب های واقعی گیسوهایشان را

بر شهرهای واقعی افشان می کنند

اسباب بازی کودکان تکه تکه است

موهای دختران تکه تکه است

و تن

و خون

تکه تکه اند

 

تنها

لباس های سوخته

دنبال صلیب سرخ می دوند

و حافظه ها غبار آلودند.

 

روح

با کوله پشتی اش

سنگین و کشدار می گذرد

 

در اتوبوس

در تراموا

حتا در سیم های برق مترو

تنها اوست

 

حالا غازها بر می خیزند

تا رم را نجات دهد صدایشان

از آسمان اما

باران غاز می بارد این جا *

_______________________________________________________________

*در سال ٣٩٠ قبل از ميلاد، شبى که لشگريان قبايل گُل به شهر رم وارد شده، به سمت اَرگ کاپيتول پيش ميرفتند، قارقار دسته‌اى غاز، که وقف ژونون، الهه باران، بودند، سبب شد که مدافعان ارگ به دفاع برخيزند و مهاجمان را پس برانند. بدين سان ارگ کاپيتول نجات يافت و جمله “قارقار غازها کاپيتول را نجات داد” ضرب‌المثل شد

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here