به ریحانه – دختر ایستاده! / زهره مهرجو

0
24

ریحانهای دختر خورشید
سر برآورده از جوانۀ هستی!
چنین شتابان
به کدام سو می روی ..؟

“اینجا سیاهی ریشه دوانده،
قلبم را به تو می سپارم
می روم به جستجوی ستاره ها!”

نگاه کن!
می توان از اینجا نیز
ستاره ها را شمرد،
اما شرط نگاه داشتن فاصله هاست ..!

“نه، نمی توانم بپذیرم!
در آن شب طوفانی
همۀ مرزهایم شکستند،
قلبم را به دست باد سپرده ام؛
باد که شگفتی آفرین است ..!”

در کلامت پیام روشنایی ست،
ولی، زیر پایم زمین هنوز سخت است.
یاری ام ده،
نمی شود کمی بیشتر بمانی؟

“نه ..! نمی توانم
ستاره ها به خانۀ خورشید رهنمونم خواهند کرد،
در انتظار وصالش سخت بیتابم.
اینجا همه چیز بی رحمانه سرد است.”

ای دختر روشنایی،
کمی پشت ابرها پنهان شو!
خورشید نیز گاه به سیاهی تن می دهد!

“نه، نمی بینی مگر ..؟
دیریست که محصور سیاهی ام،
می خواهم به یکباره سدها را بشکافم؛
می خواهم نشانت دهم که «رهایی»
«بی نهایتی» ست.”

به سلامت دختر باد .. بدرود!
کلامت را به خاطر می سپارم،
می دانم
جوانه های دیگری خواهند رویید –
به زیبایی روی تو.

“بدرود ای یار ..!
کلامم نوش جانت.
قلبم را نیز به تو می سپارم،
از آن خورشید دیگری بساز ..!”

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here