چند داستانک از استاد محمد رضا نظری دارکولی

0
63

 

تخت جمشید

سرباز ها محکم و استوار به پیش می رفتند . قدرت و شهامت را می شد در گام های محکم شان دید. برگشت پیروزمندانه ی آن ها از پیش مشخص بود. اما مادر سفره ی سفیدی بر رویشان انداخت و یک ظرف خرمای سیاه گذاشت. خرماهای درشتی که انگار از نخلستان عرب آمده بودند. سفره را کنار زدم اما سرباز ها فقط رنگ محبوس شده ی نخ های قالی بودند.

 

جوالدوز

دخترک جوالدوز مادربزرگ را برداشت و با آن برای گوش عروسک سوراخ ساخت. این بود که راحت تر می توانست با او حرف بزند ٰ حرف هایش دیگر از قلب می آمدند و همراه آن ها اشک سرازیر می شد. هم از چشمان خود دخترک ٰ و هم هرکس که گوش وا می ایستاد . اما مادربزرگ تنها سر پرست او کر به تمام معنا بود.

 

سرگذشت آقای جوجه

جوجه پرور بی شعور آقای جوجه را رنگ آمیزی کرد و از روی سلیقه ی شخصی اش رنگ قرمز به او زد. اما آقای جوجه که از رنگش متنفر بود مدام چشمانش را می بست. تا این که یک روز آقای گربه او را در همین حال بلعید.

 

بچه ای که راهش را گم کرده بود

بچه ای در شکم مردی به وجود آمد و هیچ وقت طعم آزادی را نچشید … .

 

منبع : داستانک های استاد محمد رضا نظری دارکولی، سایت آکادمی دارکولی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here