Timber by EMSIEN-3 LTD
نویسندگان نوشته شده توسطIranin PEN

Iranin PEN

437 مطالب 1 نظرات

توسط -
0 26

شب های آندلس

 

در کوه های تاریک و  

دره های عمیق آندلس،

درختان زیتون

حزن اعصار را بر تن باد می نوازند.

آوازهای دور چوپانان گمشده

وهم هزار ساله را بیدار میکنند

و سگان رانده شده از درگاه اعراب

هنوز زوزه می کشند.

 

آه، آندلس بی نوا

بادام های کوهی ات

دوصد کام آتشین را

تلخ میکنند

و شیر انجیر های سفت درشتت

هنوز کودکان دختران کولی را

سیراب می کنند.

 

ناصر فرداد

ژوئن ۲۰۱۶، کوهستان گیوخار، اطراف غرناطه در آندلس اسپانیا

 

 

توسط -
0 16
ونوس:  فدریکو گارسیا لورکا
برگردان آزاد: علی اصغر فرداد
دوشیزه مُرده
غنوده در صدف بستر
برخاست در نور جاودان
بی نسیم و شکوفه ای.
جهان خم شد از پنجره
و نظر کرد مرگ بی انتها را.
عشق
با موهای ریخته
می چروکید
در ملافه های سپید.

 

توسط -
0 19
فدریکو گارسیا لورکا
غزل عشق ناامید
برگردان: علی اصغر فرداد

 

 

شب نمی‌خواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد،
با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام.
تو اما خواهی آمد،
با زبانی سوزان از باران نمک.
روز نمی‌خواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد
و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد.
تو اما خواهی آمد
از مجراهای تاریک زمین.
نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند،
تا بسوزم من از اشتیاق تو
و بسوزی تو از اشتیاق من.

 

توسط -
0 37
 

“گفت و گو”

چند شعر از: زهره مهرجو

۷ اکتبر ۲۰۱۷

 

 

«صدا»

گُل ها در سکوت شب

سایه ها را مانند …

حیران و غریبه با خویش

در سکوت می نشینند

در سکوت، به یکدگر می نگرند

بی طراوت

و شرمسار از ناتوانی خود؛

در سکوت …

اندک اندک، می پژمرند.

دریغا .. اندوهبار سرگذشتی ست

و چونان است

سرگذشت درختانِ جنگل …

سرنوشت انسان نیز

در سکوت شب!

اما او که بیدار می ماند …

برمی خیزد،

با سینه ای مملو از عشق به انسان

بدانسان که باید باشد! …

می پذیرد فراز و نشیب راه را

رنج ها و شادی ها را، با هم

او که با آواز بلندش

سکوت شب را می شکند …

می سازد از وجودش، چیزی بدیع

زندگی از او

از آنجا آغاز می شود! …

و از آن روست؛ که هیچ چیز را

توان رویارویی با او نیست!

یگانه ترانه ای ست

که از خویش جان می بخشد،

تا در غیاب اش

واژه ها …

همچنان طنین افکن اند.

*  *  *

اینک، شب

سکوت … و سایه ها …

گوش سپار …

از اعماق

صدایی برمی خیزد!

 

«سرنوشت»

آب رودخانه را می سازد

گیاه جنگل را …

و سنگ کوه را

سکوت شب را می سازد

شعله آتش را

و خورشید، پیدایش روز را …

و انسان

سرنوشت خویش را می سازد!

بیا تا بنا کنیم

راهی نو،

و با ارزش نهادن بر توان خویش

در هر لحظه؛

حاکم بخت خود شویم …

رها سازیم خویشتن را

از زندان خودستایی

گرفتار شدن

در چرخش مدام .. در توهٌم خورشید

و رخوت روزها

شب ها!

 

 

“گفت و گو”

– دختر زیبا …

آزرده، همچون پرنده در کنج قفس!

اینچنین حسرتمند

به کجا چشم دوخته ای؟

– دلم از سیاهی گرفته،

می خواهم همره باد شوم

بروم به جستجوی ستاره ها …

– نگاه کن!

می توان ستاره ها را

از همین گوشه شمرد …

شرط اما؛ پاس داشتن فاصله هاست.

– نه، باید از حصار شب رها شوم!

پیش از سپیده دم

همسفر باد … و پرندگان

تا بلندترین قلٌه ها خواهم پیمود …

آنجا، که درخشش ستاره ها

چشم را خیره می سازد!

– دختر بادها …

در کلام ات راستی موج می زند

ولی؛ راهی که برگزیده ای

سخت است و بی بازگشت …

گرَت خیال روشنایی ست به سر

خورشید روزی، بیگمان ز پشت ابرها

برخواهد دمید!

بیا، چون ما

دمی محو افسون شب شو …

ز اندیشۀ سفر کردن

حذر کن!

– از سفر کردن، چه هراسی مرا …

اینجا که خطر در هر لحظه

بدین سان .. نزدیک است؟

غم من مخور، مهربان!

شوق رؤیت صبح

کار کردن … و عشق ورزیدن،

ز سختی راهم بخواهند کاست.

– به سلامت فرزند مهر

دلسپردۀ طوفان …

مدح گل ها بدرقۀ راهت،

به ستاره ها که رسیدی

سلام ما را برسان!

– بدرود ای دوست

کلامم هدیه تو:

در تیره ترین لحظه ها …

پرواز را به خاطر آر!

 

 

«پروانه»

پروانۀ کوچک

نرم و چابک …

نگاهش نافذ،

بر بالهای سپیدش

نقش زده رنگین کمان.

می پرد شادمانه

بر فراز گل ها …

گَهی می نشیند، بر شاخه ای نازک

و سپس .. بال می گشاید

می جهد، به شاخه ای دیگر.

می شناسد گُل ها را

با چهره هاشان

عطرهاشان

هستیِ کوتاهشان …

دل نمی سپرد به گُلی یگانه

پروانه، مهر را .. برای همه می خواهد

سرور را .. در جمع می یابد!

شب هنگام، آرام …

می نشیند به گوشه ای

و با نسیم، ز رؤیاهایش می گوید …

تا سرانجام، خواب

مهلت از او برباید.

روز و شبها، اینچنین

در نگاهش منظری روشن

در وجودش میل پرواز …

بی قرار است و شکیبا؛

راستی.. زیباست پروانه!

عاشق گلهاست

پروانه!

 

 

«مانا» 

در اعماق شب

کسی سخن می گوید! …

سخنی چون زمزمۀ آب،

آب شفاف و روان

که کف رودخانه ها را می شوید …

و نرم نرمک

صخره ها را صیقل می دهد.

او از حقیقت می گوید؛

از تجارب شیرین و تلخ زندگی

از فراز و نشیب تاریخ …

همچون آبِ زلال

که محیط را آینه ای ست …

و از خویش

حیات می بخشد.

کلامی بر زبان دارد، او

پرنفوذ …

خورشیدی؛ که همزاد روشنایی ست

و در نگاهش به هستی

«پرهیز» را، نمی شناسد

به پیش می راند …

و مرزها را

در می نوردد!

*  *  *

کسی چیزی برای گفتن دارد …

و دریغا، به ناگاه ..

دستانی در پی خاموشی اش

در اعماق شب! …

و فرود آمدن دشنه ای …

و تراوش خون، از گلویی سرخ

همچون فوَران شعله از قلۀ آتشفشانی

و اندک اندک

فروکش کردن اش …

تا روزی، در گلوگاه تاریخ

باز شکوفان شود

فریادی گردد …

و برخیزد!

 

 

*****

توسط -
0 14

برگردان شعری از ترکی استانبولی به فارسی

 

شعری از عدنان یوسل، شاعر سوسیالیست و انقلابی ترکیه‌ای‌(۲۰۰۲-۱۹۵۳)

 

روی زمین، باید سرشار از عشق شود

 

بدون عشق زندگی معنی نداشت

من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم

در زیبایی مبارزه عاشق شدم.

هنوز این مبارزه پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

 

تا هنگامی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

تمامی روشنگران از عشق می‌گویند

چه زیباست عاشقانه دوست داشتن

و مبارزه برای آن زیبایی.

 

لبخند خاک و بهار در زلفانش.

شما را دوست می‌دارم در آن مبارزه،

نکند زیبایی آن مبارزه ‌تویی…

من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم

من زیبایی مبارزه را دوست می دارم.

هزار بار شکستند شاخه‌های نو نهالان‌مان را

هزار بار شکستند.

 

هنوز در حال گل دادن و میوه دادنیم

هزار بار از ترس تاریخ را خفه کردند

هزار بار تهدید به مرگ کردند

باز هم در طبیعت‌ایم، باز هم شادیم.

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

مانند رودخانه‌‌ای که نخستین بار از آن گذشتیم

پای ما، پای آب بود

دست و پای ما، دست و پای سنگ و زمین

 

لبخند خاک و بهار در زلفانش.

شما را دوست می‌دارم در آن مبارزه،

نکند زیبایی آن مبارزه ‌تویی…

من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم

من زیبایی مبارزه را دوست می دارم.

هزار بار شکستند شاخه‌های نو نهالان‌مان را

هزار بار شکستند.

 

هنوز در حال گل دادن و میوه دادنیم

هزار بار از ترس تاریخ را خفه کردند

هزار بار تهدید به مرگ کردند

باز هم در طبیعت‌ایم، باز هم شادیم.

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

مانند رودخانه‌‌ای که نخستین بار از آن گذشتیم

پای ما، پای آب بود

دست و پای ما، دست و پای سنگ و زمین.

در باران بامدادی نیز ساکت نشدیم، افزون‌تر می‌شویم

ما با آرزوها بزرگ شدیم.

یک صدا آواز سر دادیم ما از همان صدا، از همان قلب

 

ما رنگ و روحیه دادیم به کوه‌ها،

با این حال هنوز جوانی‌مان فنا نشده است…

نه غروب خورشید نگرانی از مرگ داشت

نه شادی از تولد

آنانی که با یک دست گورستان می‌سازند،

با دست دیگر طبیعت را نابودی می‌کنند

فریاد ما بر آن‌هاست

ما برای زیبایی‌ها زندگی می‌کنیم

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

کاخ‌ها و سلطنت‌ها نابود خواهند شد

روزی روزگاری چرخه خونریزی می‌ایستد

و ستم تمام می‌شود.

غنچه‌ها شکوفا می‌شوند در برابرمان

لک‌لک‌ها می‌خندند.

از دیروز تا به امروز،

کسانی می‌مانند که برای فردا در حرکتند

هم کسانی که برای فردا مقاومت می‌کنند…

دوباره شعرهای جدید متولد خواهند شد

آرزوها، برآورده خواهند شد

و از صمیم قلب،

آنانی که فریاد می‌زنند

همه چیز پایان گرفته ست

آنانی که از سفره ترس می‌خورند،

نه آن گل‌هایی که در دره‌ها مقاومت می‌کنند

نه آنانی که در شهرها خشمناکند

بدرود نگفته اند هنوز.

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

تا بدان هنگام که بر زمین، عشق فرمان براند!

 

 

توسط -
0 20

شب های الحمراء

 

در دیوارهای بلند ویرانه های الحمرا

وحوش لانه کرده اند.

صداهای مرموز

و پروازهای تند سایه های موهوم

در تن شب هراس می افکنند.

 

شب با سایه ها

خلوت کرده است.

شب با باد،

شب با ستاره ای تنها

در منحنی کهکشان

به نجوا نشسته است.

 

ناصر فرداد

ژوئن ۲۰۱۶، اسپانیا، غرناطه، کاخ الحمراء

توسط -
0 11

خزانی
عزمِ ریختن
از درخت می
آید
ورنه باد نمی
توانست
بازیگوشی
اش را
به پاییز هدیه کند
رسمِ ریختن
که آمد در تنِ برگ
تن شُستنِ پاییزی
می
نشیند در تماشای همه
رقصان
رقصان
چه خزانی
لُخت می
موجد
در شاخۀ
لَخت

توسط -
0 2

گزارش هشتاد و سومین گرد همایی انجمن جهانی قلم  از لووف اکراین ۱۸تا۲۲سپتامبر۲۰۱۷

دوشنبه ۱۸ سپتامبر

امسال با  حضور من و سیاوش میرزاده و ناصر پیمان به عنوان نمایندگان انجمن قلم ایران در تبعید وهمبازی (شرکت) بیش از نود کشور هموند  پن  و با بخش شدن به چهارکمیته ( نویسندگان برای صلح ، پایداری برای استفاده از زبان مادری ، زنان نویسنده و نویسندگان در بند )،در سالن های گوناگون هتل دنیستر این شهر آغاز شد و در نشست پس از آن در باره ی سانسور و زندانیان نویسنده و شکنجه ی آ نها گفتگو شد.

در این میان که ما در گیر برگرداندن متن پیام کانون نویسندگان ایران به ایتالیایی و انگلیسی بودیم یکی از هموندان گزارش داد که سایت انجمن قلم در دسترس نمی باشد . با پیگیری دانستیم سایت هک شده است و  با خواهش از هموند بزرگواری و کوشش او  پس از بیست و چهار ساعت سایت را دوباره راه اندازی کردیم .

در پایان این روز مارا با پرچمی که رهبر گروه راهنما  در دست داشت ، دسته دسته به سوی دانشگاه لووف ، که در ساختمانی بسیار قدیمی ،یادآور شکوه رم و  در آنسوی پارک مقابل هتل قرار داشت بردند. مارا به سالن بزرگ |آن با گوشی هایی که برای شنوندگان در نظر گرفته بودند راهنمایی کردند و نشست فرهنگی با سخنرانی های مونوتون اما آگاه کننده در باره تاریخ این دانشگاه و اتقاقات گذشته در آن به زبان های فرانسوی ،اسپانیایی ،انگلیسی و روسی آغاز شد وسر آخر آقای فلیپسون انگلیسی یکساعت و اندی درباره ی سرگذشت پدربزرگش که توسط نازی ها کشته شده بود و آن را به صورت رمان نوشته و چاپ کرده بود و همانجا به فروش می رساند،سخن راند و در پایان پنج جوان برای نوازش گوش ما به روی صحنه آمدند و به همراهی درام و گیتار آکوستیک و دو ویولا و یک ویلن چند تکه از ساخته های خودرا به زیبایی نواختند و پس از آن ، برای شام مارا به ایستگاه لِم  بردند که پیش از این که نمایشگاه نقاشی و نواختن موسیقی بشود ایستگاه تراموا بود . در همینجا پیام کانون را به آقای کارلِس سپردیم و باز تلاش کردیم بیانیه ی انجمن قلم ایران در تبعید ،در باره ی سانسوروبگیر به بندها و شکنجه های اهل قلم ،برای محکومیت نظام حاکم بر ایران را به آن ها بسپاریم که موفق نشدیم .ودلیلشان این بود که قطعنامه ۲۰۱۶ شما هنوز معتبراست ودر سیاست سانسور و شکستنِ قلمِ مخالفینِ حکومتِ جمهوری ِاسلامی دگرگونی یی ایجاد نشده است.

سه شنبه ۱۹ سپتامبر

در باره ی زندانیان نویسنده در کشورهای گوناگون از جمله ایران ،اریتره ، روسیه ، اکراین ، ترکیه و چین و …گفتگو شد و گزارش کمیته ها به نشست داده شد و پیش ازاعلام تنفس پیام کانون نویسندگان ایران توسط مدیر اجرایی پن اقای کارلِس خوانده شد و مورد استقبال و کف زدن جمع قرار گرفت.

پس از تنفس گزارش مالی داده و باعث تشنج شد و پیشنهاد آمد برای این که کمبود مالی را جبران کنیم بایستی حق عضویت هارا بالا ببریم و این پیشنهاد با افزوده شدن پانزده در صد به تصویب گروهی رسید و  نویسندگان گوناگون به نمایندگی از کشورهاشان گفتار ی داشتند و از میان  آن ها خانم ایمان به نمایندگی از سوی  پن  لبنان و عراق و سوریه صحبت کرد و گفت زبان عربی زبان ترور نیست و زبان عشق است و خودرا کاندید ورود به هیات دبیران کرد و از طرف ترکیه هم خانم زینب از روزنامه ی جمهوریت صحبت کرد و گفت در اسلام و کشور من زنان باید در خانه بمانند و اجازه ی خنده در بیرون از خانه را ندارندو دعوت کرد که سال آینده می خواهد شب شعری در شهر اسکی شهیر شهری زیبا و دموکرات ،برگزار کند و از همه  خواست برای شرکت در آن نام نویسی کنند .

چهارشنبه ۲۰ سپتامبر

برای انتخابات (گروه)هیات دبیران چون دوتن دوره ی سه ساله شان تمام شده بود و باید دونیروی تازه ،وارد می شدند برای هر کدام از نامزدها سخنگویی همراهی می کرد و درباره ی چرایی انتخاب نامزدها گفتاری داشت که پس ازاین گفتارها برگه های رای گیری که روی میز ها بود نشانه گذاری شد ودر صندوق هایی به سه رنگ زدوبنفش و قرمز  انداخته شد و پس ار خوانش رای ها خانم  ایمان و خانم مارگی با بیشترین رای انتخاب شدند و  پس از این رای گیری برای ورود پن های تازه گفتگو ومجادله شد و با  بیشترین رای ، پن زامبیا ،گامبیا،کوبا،هندجنوبی و پن غیر وابسته ی روسیه که در سنت پترزبورگ مقیم است رسما به پن جهانی پیوستند.  نمایندگان از پن های گوناگون با تابلوهایی بر روی هفتاد میز مشخص می شدند . امروز چون با تلاش ما نشد که قطعنامه در دستور جلسه قرار بگیرد آن را کپی کردیم و روی میزها گذاشتیم .

پنجشنبه۲۱سپتامبر

نشست ها هرروز ساعت هشت و نیم بامداد تا ساعت ۱۳ تشکیل می شد و با یکساعت برای خوراک دوباره ساعت ۱۴ تا ۱۷٫۳۰برگزار می شد امروز قرار شد که انجمن های که حق عضویت هایشان را نمی پردازند از پن بیرون رانده شوند از جمله پن تونس و عراق و الجزیره و بحرین و … بیرون رانده شدند تا اگر سال دیگر خواستند در خواست کنند تا به رای گذاشته شوند و در آخر دوسه نویسنده آمدند به فرانسه در باره ی نارسایی های سرزمینشان در زمینه ادبیات و آزادی بیان سخن راندند و نماینده ی هند در تبلیغ شهر محل برگزاری  کنگره ی هشتاد و چهارم در باره ی شهری که گاندی در آن زندانی بوده وسال دیگر ۱۵۰ سالگی زادروز اوست سخن راند و گفت ما در جِیلِ پونا  برای صد زبان مترجم خواهیم آورد و در ضمن گفت در هند بیش از ۷۸۰ زبان وجود دارد و پس از آن پرسشنامه هایی را برای دانستن دیدگاه هموندان نسبت به نشست ها پخش کردندو ما هم دیدگاهمان را پیرامون خشگ بودن مقررات و نپذیرفتن قطعنامه مان بیان کردیم تا سال دیگر ببینیم چه می شود. و پس از پایان نشست  مدیر اجرایی انجمن مارا برای شرکت در مراسم پایانی دعوت به کلیسایی نزدیک هتل کرد که هم از برگزار کنندگان سپاسگزاری کند و هم عکس گروهی بگیریم و آن کلیسایی بود که بلشویک ها اشغالش کرده بودند و ارگی برقی در آن بود اما هیچ یک از نشانه های کلیسا را ویران نکرده بودند و تنها آن را به سالن نمایش و سخنرانی تبدیل کرده بودند .خانمی چند تکه از باخ و دیگران را در میان برنامه ها – یکی از تکه های موزیک را تمامن با پا اجرا –می کرد و پس از سخنرانی ها و رد وبدل کردن های تعارف های همیشگی نوبت به عکس دسته جمعی رسید که در آن درهم برهمی معلوم نشد چه کسی در عکس هست و چه کسی نه و پس از آن با سه اتوبوس مارا به دیسکوتکی در منطقه یی صنعتی و متروکه بردند که بر ویرانه ها ودر کنار دودکش بزرگی سالنی را به دیسکوتک تبدیل کرده بودند و تا پاسی از شب رقص و پایکوبی بود و یکی دو نفر از نویسندگان روی صحنه رفتند و خواندند ومن هم روی صحنه رفتم وترانه یی از کارهای خودم را اجرا کردم و شب خوبی بود و پایان بخش نشست ها

اندکی هم از ویکی پدیا برای شناسایی شهر برگذارکننده بدانیم

این شهر مرکز استان لویو است. لویو یکی از مراکز فرهنگی اوکراین است. جمعیت لویو ۸۶۰٫۰۰۰ نفر می‌باشد. این٪۸۸ جمعیت لویو اوکراینی، ۸٪ روسی، ۱٪ لهستانی و مابقی از کشورهای دیگر می‌باشند روزانه ۲۰۰٫۰۰۰ نفر برای رفتن به سر کار خود به لویو آمدوشد می‌کنند. تاریخچهٔ این شهر این نکته را این‌گونه بازگو می‌کند که لویو تحت کنترل و حکومت کشورهای مختلفی مثل آلمان نازی، لهستان و امپراتوری اتریش-مجار بوده‌است. از سال ۱۲۰۰ میلادی تا ۱۹۴۵ میلادی این شهر متعلق به لهستان بوده‌است.

 

واین بود گزارش من از هشتاد و سومین گردهمایی انجمن جهانی قلم

از سوی دبیران انجمن  علی کامرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

توسط -
0 9
پیش از آنکه
سرش
تهی شود از رویا،
با دو تا چشمِ ِخسته ی رعنا
از ردیفِ درختانِ خیس
می گذرد
تا آخرین نگاهِ بی تابش
یله برغروب ِ شعله ورِ شنگرف
بنشیند،
برلاجورد ِ آسمانی
دریاوار!
سگ و شکارچیان اما
رهیابشان،
مسیر تازه خون
و اشتیاق جنون است
آبش بده
نکُش
نفس می کشد هنوز
آهوی ِ زیبایِ تنهایِ زخمی
حسن حسام – پاریس – ۲۸ اوت ۲۰۱۷

 

توسط -
0 9

در خلوتِ شب

رنجور ازحسرتی تلخ

به جستجوی آرامش

به باغی سرد و ساکت شتافتم.

در آسمانِ تاریک 

ونوسِ زیبا

چونان زرینه های یاس الهی

در بستر آبنوس

لرزان می درخشید.

 

بر روحِ عاشقم

ملکه ای شرقی پدیدار شد

ملکه ای که معشوق خود را

در پناهگاه مقدسش انتظار می کشید

یا که سوار بر شانه ها،  شتابان از گستره های عمیق،

پیروز و تابناک، آرمیده بر تختی روان.

 

“آه، ملکۀ سرخ موی”

ـ با او چنین گفتم ـ

روح من می خواهد از پیله برون بلغزد،

به سوی تو پر بکشد، بوسه بر لبان آتشین ات بزند

و شناور در هالۀ مقدسِ پیشانی پریده رنگت

در جذبه ای  آسمانی

آنی از عشق تو غافل نشود”

 

 خنکای شب

هوا را تازه  کرد

و ونوس از مغاک

غمگین

نظرم کرد.

 

 

روبن داریو نویسنده و شاعر نیکاراگوایی، بنیانگذار مدرنیسم در شعر و ادبیات کشورهای اسپانیایی زبان و الگوی بسیاری از شاعران از جمله فدریکو گارسیا لورکا، خوان رامون خیمنزو آنتونیو ماچادو بود. گروه هنرمندان اسپانیایی که به نسل ۲۷ معروف شد و لورکا یکی از آنها بود از داریو بسیار تاثیر پذیرفت. شهر زادگاه داریو در نیکاراگوئه به نام او نامگذاری و با مجسمۀ او تزیین شده است. ارنستو کاردنال، کشیش انقلابی جنبش ساندینیستی نیکاراگوئه و وزیر فرهنگ دولت ساندنیستها روبن داریو را پدر معنوی انقلاب ساندنیستها خواند.