Timber by EMSIEN-3 LTD
انتشارات

توسط -
1 2
«نَه ما زِ جماعت» امین افضل‌پور

امین افضل‌پور شاعرِ جوانی است که می‌کوشد تا با آزمون و خطا، و تجربه‌ی آنچه که کمتر از سوی شاعران تجربه شده، شعری با تعریف و رویکردی دیگر را پیشِ رو بگذارد.

شعر در تعریفِ خاص و خالص نمی‌گنجد، که نه هر مجموعه، که هر شعر می‌تواند تعریفی به تعاریفِ موجود بیفزاید، اگر شاعر، شاعر باشد و نه کاتب.

افضل‌پور در سه کتابِ اخیرِ خود نشان می‌دهد که جرات و جربزه‌ی آزمون و خطا و تجربه را دارد، و این مهم است.

«نَه ما زِ جماعت» بازیِ زیبایی است از جماعتی که تنها اشتراک‌شان ـ شاید ـ مثلِ عروسک‌های بدونِ اراده، تجمع است و سر خم کردن. شاعر از این جماعت نیست و پنهان نمی‌کند که «ما از این جماعت نیستیم».

ناشر این مجموعه «بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم» در بخشی مقدمه می‌آورد:

«شعر به تعریفی دوباره و سه‌باره نیاز دارد، به تعریفی هزار‌باره و هرباره.

هرباره باید تعریفی نو از آن را به این جهانِ زشت و زیبا ارایه کرد، چرا که قرار است شعر جهان کشف کند، جهان را زیبا کند، جهان را قابلِ تحمل کند. جهان را به زیبایی بسازد…

بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم سومین دفتر از اشعارِ امین افضل‌پور را پیشِ رو می‌گذارد. سومین دفتر از شاعری که می‌کوشد تا در بازسازی و زیباسازی جهان سهیم باشد.»

گفتنی است در سه سالِ اخیر، یک مجموعه از شعرهای کوتاهِ امین افضل‌پور(تاراز) تحتِ عنوانِ «خواهرز» از سوی نشر کتاب ارزان، و دو مجموعه شعر تحت عنوان‌های «پی‌غم‌بر» و «نَه ما زِ جماعت» توسط بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم در سوئد منتشر شده است.

……………………….

۱

ای شب

ای فریادِ استبداد و غنیمت‌

هنوز از راه نرسیدی

بکارت دختر را

دریدی!

 

۲

شهیدِ دیدارِ منی

گونه‌هایت

سرخ‌اند…

 

۳

بی‌دلیل آفتاب به خود نمی‌نازد ـ

دلِ یخ‌ها آب شده است

انبساطِ لحظه‌ها جاریست.

بی‌دلیل زن مهر نمی‌تابد

چیزی در عشق رساناست…

 

توسط -
0 1

به نظر می‌آید «من و این سازهای همگون و ناهمگون» رفتاری چندگانه با شعر دارد، نگاهی متفاوت در یک مجلد.

تفاوت نه از این رو که با مجموعه‌ای متفاوت روبه‌رو هستیم، تفاوت در همین مجموعه است که یکی پس از دیگری در شعرها خود را نشان می‌دهد.

اسد رخساریان در مجموعه شعرِ «من و این سازهای همگون و ناهمگون» برای بیانِ ذهنیات‌اش از زبان‌ها و نحله‌های متفاوتی در زبان استفاده کرده که با دوباره و سه‌باره خوانیِ این مجموعه، به سادگی می‌توان پی برد که شاعر قلم را برای نوشتن رها کرده و تقید در نوعی نگاهِ خاص به زبان را نادیده گرفته است، به عمد و شاید در کمالِ رهایی و آرامش.

رباعی، شعرِ موزونِ نیمایی، شعرِ سپید، و اشعاری در زبانِ عامه ترکیبی همگون و ناهمگون ـ به روایتِ شاعر ـ ساخته که گاه چنان ساده دستِ خواننده را می‌گیرد و به سادگی می‌بردش تا سادگی‌های پیچیده شده را نشان‌اش دهد، که می‌مانی که این همه سادگی پیشِ روی‌مان بوده بود و ما نمی‌دانستیم و نمی‌دیدیم‌اش؟

می‌گوید:

 

گفتی آن گلِ سرخ را دوست می‌دارم!

گفتم آن گلِ سرخ هم تو را دوست می‌دارد!

گفتی چگونه؟

گفتم آیا طبیعت‌اش

برای تماشا نیافرید؟

رفتی و

آن گلِ سرخ را چیدی

و بوسه‌ای بر کاکل‌اش نشاندی و گفتی:

نه!

تنها برای تماشا نیافرید!

 

«من و این سازهای همگون و ناهمگون» را به تازگی نشر کتاب ارزان در استکهلم منتشر کرده و در دسترسِ علاقه‌مندان به شعر قرار داده است.

کتابی که من دوباره می‌خوانم‌اش.

 

توسط -
0 0

به نظر می‌آید «من و این سازهای همگون و ناهمگون» رفتاری چندگانه با شعر دارد، نگاهی متفاوت در یک مجلد.

تفاوت نه از این رو که با مجموعه‌ای متفاوت روبه‌رو هستیم، تفاوت در همین مجموعه است که یکی پس از دیگری در شعرها خود را نشان می‌دهد.

اسد رخساریان در مجموعه شعرِ «من و این سازهای همگون و ناهمگون» برای بیانِ ذهنیات‌اش از زبان‌ها و نحله‌های متفاوتی در زبان استفاده کرده که با دوباره و سه‌باره خوانیِ این مجموعه، به سادگی می‌توان پی برد که شاعر قلم را برای نوشتن رها کرده و تقید در نوعی نگاهِ خاص به زبان را نادیده گرفته است، به عمد و شاید در کمالِ رهایی و آرامش.

 

رباعی، شعرِ موزونِ نیمایی، شعرِ سپید، و اشعاری در زبانِ عامه ترکیبی همگون و ناهمگون ـ به روایتِ شاعر ـ ساخته که گاه چنان ساده دستِ خواننده را می‌گیرد و به سادگی می‌بردش تا سادگی‌های پیچیده شده را نشان‌اش دهد، که می‌مانی که این همه سادگی پیشِ روی‌مان بوده بود و ما نمی‌دانستیم و نمی‌دیدیم‌اش؟

می‌گوید:

 

گفتی آن گلِ سرخ را دوست می‌دارم!

گفتم آن گلِ سرخ هم تو را دوست می‌دارد!

گفتی چگونه؟

گفتم آیا طبیعت‌اش

برای تماشا نیافرید؟

 

رفتی و

آن گلِ سرخ را چیدی

و بوسه‌ای بر کاکل‌اش نشاندی و گفتی:

نه!

تنها برای تماشا نیافرید!

 

«من و این سازهای همگون و ناهمگون» را به تازگی نشر کتاب ارزان در استکهلم منتشر کرده و در دسترسِ علاقه‌مندان به شعر قرار داده است.

کتابی که من دوباره می‌خوانم‌اش.

 

توسط -
0 1

در تدارکِ شعر بودن، از «هیچِ پراکنده»

——————————————————-

دوستِ من امین افضل‌پور عزیز!

خواستید تا یادداشتی هر چند کوتاه بر مجموعه شعرِ «پی‌غم‌بر» بنویسم.

شعرهای شما فرصتی در اختیار من گذاشت تا حرف‌هایم را که کمی بیش از «هرچند کوتاه» است بگویم و بنویسم، حرف‌هایی که شعرنوشته‌های شما تلنگر نوشتن‌اش را زده است و البته من این فرصت را نادیده نمی‌گیرم.

به نظرم شاعرِ قدرت‌مند با انتخاب و همدستیِ واژه‌های ناب، باید بتواند توطئه‌ای را علیه خواننده‌ی شعر طرح‌ریزی کند، توطئه‌ای برای «خواننده» نه «مخاطب». توطئه‌ای شاعرانه؛ و باور دارم که درکِ درستِ این توطئه برای خواننده‌ی شعر به غایت خوشایند خواهد بود.

این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها، با گسترشِ فضاهای مجازی و باز شدنِ میدان‌های بی‌در ‌و‌ پیکر و بی‌عسس‌ِ ادبی، حد و مرزهای شناخت، خاصه شناختِ شعر، مخدوش شده است. پیش از‌ این‌ها یارمحمد اسدپور در شعری نوشته بود: «راهی به دل نمی‌جوید/ آنکه دهان‌اش زیبا نیست…» آن روز که این شعر نوشته شد، «شاعری» همچون ورزشکاری که کمربندِ قهرمانی می‌گیرد، «ردا»یی داشت که برازنده و زیبنده بود و به‌ الگوی هر تن و بدنی در نمی‌آمد. سینه‌سوخته باید می‌بودی تا ردای شاعری بر دوش‌ات گذاشته شود. و سینه‌سوختگی اما حکایتی داشت و دارد که در این روایت نمی‌گنجد. تنها گفتم تا اشاره‌ای کرده باشم برای روزگاری دیگر…

امین افضل‌پور عزیز

دوستِ شاعرِ من!

همه‌ی ما شاعران بدونِ شک لابه‌لای کارهایمان انبوهی از شعرِ مرده را با خود حمل می‌کنیم: شعرهایی که به هزار‌و‌یک دلیل از سوی ما شاعران، مرده متولد می‌شوند. یعنی که دیگر نه می‌شود کنارشان گذاشت و نه منتشرشان کرد. این‌ها احساساتِ حرام شده‌ی ما هستند؛ شعرهای سوخته، سوژه‌های سوخته، و من هم انبوهی از این شعرهای مرده را در چنته دارم و پنهان.

و اما بعد:

می‌دانم که دارم جسته‌و‌گریخته برایت می‌نویسم، اما می‌نویسم تا در نهایت به چیزهایی برسم و برسیم که شاید از دیدها پنهان مانده باشند.

دوستِ شاعرِ من!

شعر اگر تعریفِ یگانه‌ای داشت، شاید از تعدادِ شاعران به میزانِ زیادی کاسته می‌شد و شاید این یکی از ویژگی‌های شعرِ امروز باشد. شعری که می‌کوشد بدونِ پیشِ‌رو داشتنِ تعریفی یگانه‌، برای زندگیِ دوباره، جهان را بازآفرینی کند.

حالاست که می‌پرسم شعر چیست، و دوباره از نو شروع می‌کنم:

شاید بازآفرینیِ جهان در زبانیِ سیال، با استفاده از همه‌ی امکاناتی که مصالحِ زبان و زمان در اختیارِ «کاتب» می‌گذارد، به‌علاوه‌ی شهود، در ظرفی که ضرورتِ زمانی در جغرافیای شاعرـ تنها در جغرافیای شاعرـ به دست می‌دهد، بشود «شعر» و اینجاست که «کاتب» به «شاعر» تبدیل می‌شود.

از «باز‌آفرینی» در «زبان» گفتم در «ساختمانی از مفاهیم» که «ضرورتِ زمان» در «جغرافیای شاعر» ایجاد می‌کند و شاید از اینجاست که شمشیرِ داموکلس بیدار می‌شود تا «شعر» را از «ناشعر» تمیز دهد. شمشیری که نگفته پیداست بی‌رحم است و بی‌مدارا… و بی‌شک برنده و قدار.

و حالاست که دوباره می‌پرسم شعر چیست و شاعر کیست؟

روایتی‌ست که می‌گوید: پدری خسته از کارِ روزانه به خانه بازگشت. کودک‌اش خواست تا با او بازی کند و پدر خسته بود و بی‌انرژی… نقشه‌ی جهان را از روی میز برداشت، پاره‌پاره کرد و به دستِ کودک‌اش داد تا سرگرم‌اش کند و گفت: نقشه‌ی جهان را به هم بچسبان و دوباره درست‌اش کن.

کودک در کمترین زمانِ ممکن نقشه را مرتب کرد و به دستِ پدر داد. شگفتی داشت این سرعتِ‌عمل. پدر پرسید: چگونه؟ و پاسخ شنید: پیش از این پشتِ نقشه تصویرِ آدم‌هایی را کشیده بودم، من آدم‌ها را درست کردم، جهان خودبه‌خود درست شد…

برمی‌گردم به «تعریفِ یگانه‌ی شعر»:

تعریفِ یگانه‌ای که موجود نیست اما معنایش انکارِ ادراک و شعورمندی هم نمی‌تواند باشد. ادراکی که «ناشعر» از آن بی‌بهره است. می‌گویم شعر تعریفِ یگانه‌ای ندارد و می‌گویم بدونِ شک هر شعر، تعریفی دوباره را مهیا می‌کند و نقلِ‌قول می‌کنم که به تعدادِ شعرهای موجود، تعریفی با شعر پدید می‌آید. اما فراموش نکنیم که ما در حالِ سخن گفتن از «شعر» هستیم، یعنی که ناگفته از پدیده‌ای می‌گوییم که پیش از این شناخته، درک و پذیرفته شده است. یعنی که اگر به درخت اشاره می‌کنیم، روبه‌روی انگشت‌مان درختی به‌واقع ایستاده نه تصویری از درخت، گیرم تصویری زیبا از درخت.

شمشیرِ داموکلس اینجاست که کارکردش را نشان می‌دهد. تو می‌توانی زیبا بگویی، بخشی از شعر هم البته زیبایی است، اما هر زیبایی‌ایی شعر نیست… و شمشیرِ داموکلس است که به دستِ تو، «خودت» ـ رگ‌ات را می‌زند.

هر شعر تعریفی به تعاریفِ این مقوله می‌افزاید.

آه، این معنایش ولنگاری نیست و اینکه بخواهیم یا مجوزی به دست‌مان بدهد تا برای هر نوشته‌ای تعریفی بتراشیم و در قالبِ شعرش درآوریم.

شاعرانِ واقعی می‌دانند که تعریف بعد از شعر یا با شعر می‌آید، نه پیش از شعر. یعنی که شعری می‌آید و تعریفی دوباره به تعاریفِ پیش از خود می‌افزاید و تکمیل و تکمیل‌تر می‌کند. یعنی که ظرفیتی به ظرایفِ موجود می‌افزاید. یعنی که تلاشی برای بلند‌قدتر شدن در خود دارد.

تحول، متحول شدن، به کمال نزدیک شدن… و شاید به قولِ یدالله رویایی: نزدیک شدن به آن لغتِ گم‌شده باشد.

اما این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها می‌بینم که مردمانِ علیلی «چیزهایشان» را، چیزهای زیبایشان را با نامِ شعر، به مردمانی دیگر، مردمانی بی‌چیز، حقنه می‌کنند.

با همه‌ی این‌ها، اگر باز هم از من بپرسی «شعر چیست؟» قاطعانه و بی‌درنگ می‌گویم: نمی‌دانم. و ندانستگی‌ام را برای تو اینگونه تصحیح می‌کنم که: نمی‌دانم شعر چیست، اما متن را به من بدهید تا بگویم این شعر است یا نه.

و باز از سرِ اندوه تکرار می‌کنم: این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها اما، نه از کمربندِ پهلوانی نشانی هست و نه از ردای شاعری. همه‌کس، همه‌چیز را برای شاعر بودن و شاعر شدن در اختیار دارد: کاغذی و قلمی، فضاهای رایگانِ مجازی(که من از آن‌ها به عنوانِ مجلات یا نشریاتِ بی‌سردبیر یاد می‌کنم) و البته دوستانِ شفیقی که نَفَسِ مهیایی برای باد کردنِ ندانستگی‌هایمان به مقدارِ لازم در اختیار دارند.

و درست از همین‌جاست که حد و مرزهای شناخت، آنقدر پایین و پایین‌تر می‌آید که هر ناتوانی می‌تواند از دیوارِ کوتاه شده‌ی شعر بالا برود، تاکید می‌کنم«دیوارِ کوتاه شده».

می‌بینی دوستِ من؟ در این روزگار، ما سعی نمی‌کنیم قد بکشیم، دیوارها را کوتاه‌تر می‌کنیم.

گشت‌و‌گذاری کوتاه در نوشته‌های منتشر شده در همین فضاهای مجازی و خواندنِ دیدگاه‌های همین «چیزنویس‌ها» تو را و مرا به این فاجعه‌ی خزنده نزدیک و آشنا می‌کند که: دیوار را کوتاه می‌کنند تا بتوانند از آن بالا بروند.

نمونه‌های بی‌شماری را می‌توان ردیف کرد که مصداقِ دیوارِ کوتاه شده است. نمونه‌های بی‌شماری که اندوه‌زاست.

سال‌ها پیش اصطلاح‌هایی در زبان درگرفته بود تحتِ عنوانِ «شاعرانِ برجِ عاج نشین»، یا «نخبه‌گرایی»… و چیزهایی از این دست.

دوستِ شاعرِ من، امین افضل‌پور!

این روزها دلم سخت برای همان شاعرانِ برج‌عاج نشین و همان نخبه‌ها تنگ شده است، برای دیوارهای بلند…

 

و اما مجموعه شعرِ تو: پی‌غم‌بر

اسمِ کتاب، به نظرم بازی زیبایی با تابوی «پیغمبر» دارد، تا آنجا که مرا به پیامبری می‌رساند که جز غم و اندوه، انگار فکر و ذکرِ دیگری نداشته است. تو «پیغمبر» را به آدمی که مدام به دنبالِ «غم» و اندوه است می‌رسانی و رهنمون می‌کنی؛ و این تعبیر برای من زیباست و بکر. این بازی زبانی به نظرم وقتی تکمیل شد که تو با شاعرانگی، «پیغمبر» را «پی‌غم‌بر» می‌نویسی و مفهوم را دیداری، و نه شنیداری به منِ خواننده منتقل می‌کنی…

اما در مورد شعر‌های این مجموعه بگویم.

پیش از این گفته بودم که شعرهای این مجموعه و مجموعه‌ی «خواهرز» را بیشتر «کاریکلماشعر» می‌دانم و فکر می‌کنم بخشی از آن چیزی را که باید در موردشان بگویم، در پاره‌ای از سطرهای پیشین گفته باشم.

بدونِ شک هر چیزی مایه می‌خواهد، خمیرمایه. و در کنارِ خمیرمایه، دریافت‌کننده‌ای که شاخک‌هایش ساخته و پرداخته باشد، شاخک‌هایی تربیت شده.

شاعر از جهاتی مانند عکاس عمل می‌کند؛ تصویر را کشف می‌کند و می‌بیند، جایگاهش را درک می‌کند، و کلیک. شاعر اما عکاس نیست، یعنی که تنها کشف و درک به کار نمی‌آید در شاعری. عناصرِ از پیش مهیا شده‌ای می‌خواهد تا شوربای شعر، درمانِ روح باشد، گیرم که در یک‌لحظه درمانی دربگیرد و بگذرد.

تو خوب می‌دانی عناصرِ مهیا شده چه می‌توانند باشند و چه‌ها باید باشند، تا جانِ شاعر از «هیچِ پراکنده» زندگی بسازد.

اشاره‌ام را مستقیم به سمتِ شعرِ تو می‌برم:

گفتم «کاریکلماشعر» و منظورم نه جایگاهی خاص ایجاد کردن برای شعرِ توست ـ که فکر می‌کنم سال‌ها پیش از این اصطلاح استفاده شده ـ نه بالا و پایین کردنِ جایگاهِ کنونیِ آن است. با این نام تنها خواستم تا خواننده را با «وضعیتِ» شعرِ تو آشنا کنم.

ابرها گاه تصاویرِ شگرفی را به نمایش می‌گذارند، اما همه کس توانایی درکِ تصاویرِ شکل گرفته در آسمان را ندارد، آن‌ها هم که می‌بینند، گاه حتی با اختلافی فاحش، دیده‌های خود را توصیف می‌کنند. در بازیِ «ابر و آدم» به نظرِ من آنچه مهم است، دیدن و درک است، گیرم که دیده‌ها و درک شده‌ها متفاوت باشند. دیده شدن بدون شک نخستین و والاترین امتیاز است برای شعر، و اختلافِ توصیف‌ها هم البته امتیازی دیگر. یعنی که ابر توانسته در یک حجمِ نیمه ثابت، توصیف‌های گوناگون را بر زمین منتشر کند. این تواناییِ آسمان است، نه؟

شاعر باید این توانایی را داشته باشد، وگرنه تصویرِ زیبای ثابت پیشِ رو گذاشتن، شایسته‌ی شعر نیست، و نه امتیازی که نای نازیدن داشته باشد.

تو می‌گویی:

 

سیاه‌ترین ابرها هم

زلال می‌بارند

 

من می‌گویم این شعر است، اگرچه همه‌گان بدانندش، اگرچه همه‌گان ببینندش. اما همه‌گان نمی‌گویندش، چرا که عناصرِ گفتن را تو پیش از این مهیا کرده‌ای و در کنار داشته‌ای.

و من می‌گویم: هم می‌تواند کاریکلماتوری شاعرانه باشد. کاریکلماتوریی که در مرزِ بینِ شعر و کلامی زیبا در رفت‌و‌آمد است. عکاس زیبایی را می‌بیند و درک می‌کند و کلیک. شاعر اما تا رسیدن به کلیکِ نهایی پیش‌زمینه‌ها و پس‌زمینه‌های بسیاری را باید در توبره داشته باشد، وگرنه انبوهی شعرِ مُرده روی دست‌هایمان خواهد ماند.

تو می‌گویی:

 

خزان

از چراغ قرمز پاییز گذشت

کفن‌اش کردند.

 

و من می‌گویم این شعر است، شعری با مختصرترین کلمات.

مستقیم‌تر اشاره می‌کنم.

نه «خران» نه «چراغِ قرمز» نه «پاییز» و نه «کفن» واژ‌گانی خاص یا نو یا ساخته شده‌ای هستند. تو گذرِ زمان را بر خاک، از خزان تا زمستانی  سفید‌پوش کلیک کرده‌ای، اما این کلیکِ نهایی، این کلیکِ مختصر و نهایی، داشته‌های پنهانی را با خود دارد که تو می‌دانی و لاغیر.

از این روست که می‌گویم تصویرِ درخت می‌تواند به‌غایت زیبا باشد، اما درخت نیست.

حکایتِ «چیزهایی» است که این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها به جای درخت نشان‌مان می‌دهند. و از همین روست که معتقدم ناتوان‌های عزیز زیرکانه در حالِ کوتاه‌کردنِ دیوارها هستند…

برگردم به جُنگِ واژگانی که تو مهیا کرده‌ای.

تو می‌گویی:

 

حتی

بی شیله‌پیله هم که باشی

پروانه می‌شوی

 

من در جانِ این کاریکلماتور، شعر می‌بینم، و به اعتقاد من تو توانسته‌ای ظرفیتِ کاریکلماتور را به شعر نزدیک کنی، گیرم که هنوز راه برای رفتن باشد و تجربه برای چیدن. این ظرفیت شدنی است دوستِ من، و به اعتقادِ من، تو این ظرفیت را دیده‌ای. آنچه تو را به جلوتر و بالاتر می‌راند، تعمق در تصاویر است و تفکر در واژگانی که در این بازیِ شیرین و مختصر، می‌توانند شگفتی بیافرینند.

 

دوستِ من، امین افضل‌پور!

همه‌ی این‌ها را گفتم تا تو را هم از خطر برحذر کرده باشم، که نخستین خطرِ دانایی، مرگِ زودرس است، اگر شبانه‌روزت به تامل و تحصیل نگذرد، اگر در میانه بمانی، اگر دانش‌آموز نمانده باشی و در میانه بمانی.

به دیوار نگاه کن و با اندیشه، بلند و بلندترش کن، بگذار پرواز کند، تا برای دیدنِ آن‌سوی دیوار، قد بکشی و قد بکشند، پرواز کنی و پرواز کنند.

دیوارِ کوتاه، بود و نبود به‌کار نمی‌آید…

———————————————

م. روان‌شید

بهار ۲۰۱۶ ـ ۱۳۹۵

 

 

 

توسط -
0 1

کتاب «خداحافظ ای یادگارهای پنهان»، مجموعه‌ی شعری است که انتشارات کتاب ارزان سوئد آن را در پاییز 2013 منتشر کرده است. کتاب به قلم مسعود امینی متخلص به م. روان‌شید است. جلد کتاب مزین است به دو تصویر. یکی تصویر محو شده‌ی زنی در پس‌زمینه، که در واقع از عشق نویسنده به زنی در ایران نشات می‌گیرد و دیگری طرح روی جلد اثر علی اردلان که در برگیرنده‌ی جاده‌ایی است نمادین که خط‌های کف جاده هم در آن به جای سفید، به رنگ سیاه است. طراحی جلد و نام کتاب با هم از هماهنگی برخوردار است در واقع نویسنده به طور آشکار نشان می‌دهد که به طور عمده از دو عنصر دارد خداحافظی می‌کند. یکی زنی از جنس عشق و محبت که مدتی در زندگی نویسنده حضور داشته و با مهاجرت ناخواسته‌ی نویسنده به سوئد، از او دور می‌افتد و در غربت و تنهایی خود در سوئد به او فکر می‌کند و از او می‌نویسد و باز هم از آن دوران کوتاه عاشقانه الهام می‌گیرد و عاشقانه‌هایش را می‌سراید. و دومی از ایران سرزمین و وطن خویش خداحافظی می‌کند، وطنی که جاده‌هایش به نوعی در ماتم و عزا هستند و سیاه پوش‌اند که علت این ماتم را شاید بتوان در لابه‌لای بخش” یادداشت‌هایی بناچار” در ابتدای کتاب از نویسنده فهمید.

کتاب شامل دو بخش است. بخش اول با عنوان “یادداشت‌هایی بناچار” شامل یادداشت‌هایی است که نویسنده با آوردن صفت ترکیبی “بناچار” نشان می‌دهد که گویی مجبور است آن‌ها را روایت کند و بخش دوم که در برگیرنده‌ی اشعار است با عنوان “خداحافظ ای یادگارهای پنهان».

در بخش “یادداشت‌های بناچار”، روان‌شید، نویسنده و شاعری که گویی تازه از زندانِ سرزمین ایران بیرون آمده است، طعم تلخ کشتارهای نویسندگان و دگر‌اندیشان را با خود به یادگار به سوئد آورده است. آمده است تا روشنگری کند و از رنج‌ها و ظلم‌هایی که بر نسل او رفته است. روان‌شید در بخش “یادداشت‌های بناچار” خود را انگار ناگزیر می‌بیند که هنوز از راه نرسیده و چمدان را در کوی ناآشنا و غریب بر زمین نگذاشته از تاریخی که بر او رفته است و از کشتار نویسندگان ایران بگوید، او آمده تا “کمی از لبخند مردم سوئد را بدزدد” و همین را در یک سخنرانی‌اش در کلیسا برای مردم سوئد می‌گوید. نویسنده که با مهاجرت ناخواسته‌اش از کشتار و کشته شدن گریخته است، در این خود تبعیدی به واگویی علت کشتار و جرم هم مسلکانش که همانا اندیشیدن و دست به قلم بودن است اشاره می‌کند.

در بخش دوم، شعرهای او بیشتر رنگ وطن و رنگ عشق دارد. او به وضوح در این بخش کتاب نشان می‌دهد که شکایت دارد و رد این شکایت‌ها را در جای جای این کتاب که به نوعی شکواییه اوست، می‌شود دید. او در یکی از شعرهای کتابش نقل قولی از “لنگستون هیوز” را فریاد می‌کشد ” این وطن برای من وطن نبود”. همچنین در شعری با عنوان “(…)”  به کشتارهای انتخابات خرداد 88 و قتل ندا و سهراب اشاره می‌کند. رد دو دهه کشتار حکومتی در لابه‌لای برگ‌های این کتاب، به نغمه در می‌آید.

با توجه به محتوی اشعار و نوشته‌های نویسنده با دغدغه‌ی اجتماعی در این کتاب، می‌توان آن را جزو “ادبیات متعهد ایران” دسته‌بندی کرد، ادبیات متعهدی که در هزاران کیلومتر آن سو‌تر در تبعید منتشر و تولید می‌شود. در این نوشته سعی می‌شود از چند دیدگاه به کتاب نگاه شود.

طعمِ گَسِ وطن

این کتاب به طور عمده از سه عنصر شاخص تشکیل شده است. یکی طعم گس وطن، بوی ناگزیر هجرت و طعم پر حسرت عشق. در واقع وطن به عنوان زمینه‌ی اصلی و سنگ بنای این اثر است و هجرت و عشق به عنوان دو گیاهی است که رویش‌شان بر این سنگ بستر ناگزیر است. نویسنده با بیان‌ها و استعاره‌های مختلف از وطنی سخن می‌گوید که برایش وطن نبود و حسرتش را از این وطن و تازیانه‌های وطنی با چند استعاره نشان می‌دهد. او در شعری به نام “وطن” می‌سراید:

تماشاچیان نگاه کنند

و ما که تماشایی شده‌ایم

هی وطن وطن کنیم و بزک شویم با موچین و تازیانه

و باز در انتهای همین شعر می‌نویسد:

و از یاد مبر

این گربه چنگ می‌زند.

 

شاعر هجرت خود را از وطن در چندین شعر با تعبیرهای مختلف بیان می‌کند. او در شعر دیگری که از وطن و تنگی وطن به تنگ آمده است از تنگی وطن با تعبیر کوچه‌ی آشتی‌کنان یاد می‌کند و در شعر “کوچه‌ی آشتی‌کنان ” شاعر این طور می نویسد:

وطن تو کوچه‌ی آشتی‌کنان من بودی

تو

ای سرزمینِ مادر

آنگاه که دور

دور می‌شدم

طعمِ پرحسرتِ عشق

شاعر از هجرت ناگزیر خود حسرتی می‌خورد، حسرتی که ناشی از دوری از معشوق خود و وطن و زادگاه خود است. او در شعری که در برگیرنده‌ی عنوان کتاب هم هست این چنین می‌سراید:

دیگر

سرزمین من نیست

آن جا که از معشوق و معشوقه خالی است

او در شعری دیگر باز هم با عنوان (…)  نشان می‌دهد که در هجرت هم منتظر معشوق خود است و با معشوق خود چنین دردناک و پر حسرت و از جان گذشته حرف می‌زند.

اگر آمدی

بگو تا مسیر را تا تکه‌های جانم

آذین کنم

بوی ناگزیرِ هجرت

فضاهای استعاره‌ایی تعریف شده در اشعار فضاهای شادمانی نیستند و بیشتر از زخم‌ها و خنجرهای وطن روایت می‌کنند. درواقع تاریکی و غمزدگی و پژمردگی و سیاهی و ناله و شیون و سوگواری به طور بارزی بر این فضاهای استعاره‌ایی و فضاهای وطنی غالب است که بی‌شک نشات از تاریکی شرایط وطن دارد و نه تاریک‌اندیشی و سیاه‌بینی و یا سیاه‌نمایی شاعر.

او آشکارا می‌گوید که نه در غربت و نه در هجرت شادمانی هست و نه در وطن، اما حداقل در غربت زندان پاداش اندیشه و قلم او نیست. او در شعر “از پشت میله‌های بهشت” می‌سراید:

نه در غربت بزمی بود

و نه در ولایت مانوس کودکی هامان

انفرادی

تقدیرِ یکایکِ ما شاعرانِ زندانی است

بی‌پروایی در بی‌سانسوری

م.روان‌شید نویسنده‌ایی که سال‌ها در فضای خفقان و سانسور قلم زده، با مهاجرت خود به یکباره از سانسور به فضای بی‌سانسوری پرتاب شده است. از این رو می‌توان نفس کشیدن‌های او در این هوای آزادی و بی‌سانسوری را به در جای جای کتاب دید. روان‌شید این بار بی‌پروا و آزاد در دو جا ی کتاب از خامنه‌ایی با القاب “شیطان پیر” و “علی خامنه‌ایی قصاب قلم و اندیشه” در کتاب یاد می‌کند.

همچنین برای دو شخصیت برقرارکننده‌ی خفقان در وطن یعنی جلاد و بازجو هم اشعاری سروده شده است و شاعر بی‌پرده بدون دستاویز قراردادن هیچ استعاره‌ایی از این دو عنصر مستقیما به همان نام خودشان در اشعار یاد می کند.

از سوی دیگر روان‌شید در بخش یادداشت‌ها به طرح یک سوال جسورانه هم در رابطه با آدم‌کشان استبداد هم پرداخته است و به دفعات این سوال را تعمدا تکرار می‌کند، گویی که با تکرار آن در پی آین است که جوابی منطقی و قانع کننده بیابد. سوالی که تنها در فضای بی‌سانسوری امکان نوشتن و انتشار آن هست” آیا آدم کشان آسوده می خوابند؟ ”

در دهلیزهای تعهد

روان‌شید به وضوح در این کتاب ناله از استبداد سر می‌دهد استبدادی که لباس‌های مختلف در بر می‌کند و روان‌شید هم همراه با به نظاره نشستن این لباس کلماتش را تغییر می‌دهد. در شعری با عنوان “(…) “او از هیولای استبداد و درس آموختن و فراموش نکردن او در تاریخ و آینده این طور سخن می‌گوید :

من دارم لغت به لغت هیولا را معنا می‌کنم

تا گم نشوی

تا گم‌ات نکنم در تاریخ

او بار دیگر در انتقاد از بهره‌برداری حکومتی از جنازه‌های شهیدان وطن، که می‌تواند شامل همه‌ی شهدای ایران در سالهای از ابتدای انقلاب و تاسیس حکومت جمهوری اسلامی تا همین اکنون و تا فرداها نیز باشد، هشیاری خود را به عنوان فردی از جامعه‌ی 80 میلیونی ایران به آگاهی از این سو استفاده از جنازه‌ها نشان می‌دهد. او در شعری با عنوان “جنازه‌های مقدس” این چنین می‌سراید:

 

جنازه های مقدس و نام‌دار-

شخم خورده

مهیای کشت نو

روایت‌های زمانی و مکانی در کتاب

زمان‌ها و مکان‌های درج شده در پایین اشعار و یادداشت‌ها بسیار متنوع است و نشان می‌دهند که نویسنده در همه جا و در همه وقت قلم و کاغذ را از خودش دریغ نداشته. برخی از یادداشت‌ها در ایران از جمله در شهرهای اهواز، تهران، بندر انزلی، و برخی نوشته‌ها مربوط به سوئد در شهرهایی چون هولمسوند، یورن، اوستهامار، استکهلم و ….است. حتی روایت برخی از نوشته‌ها در بیمارستان‌های سوئد است از جمله بیمارستان شلفیتو است که نشان می‌دهد نویسنده از نوشتن در بیمارستان و در موقع درمان بیماری‌هایش هم دست نمی‌کشد. این اعتیاد به نوشتن شاید ناشی از تنهایی‌های اوست.

با توجه به این که قدیمی‌ترین یادداشت مربوط به 9 دی ماه 1388  است و جدیدترین یادداشت مربوط به تاریخ آگوست 2013 است، می‌توان سیر زمان‌ را در تغییرات سبک نگارش نویسنده در گذر زمان، در اشعار و یادداشت‌های حاوی این اثر دید. همچنین تغییر تقویم یادداشت‌ها از تاریخ شمسی به تاریخ میلادی هم بوی ناگزیر هجرت نویسنده از سرزمین خویش است که در سراسر این اثر به مشام می‌رسد.

نگاهی بر واژگان ترکیبی تازه

در بخش اشعار کتاب اگر به دنبال شکار واژهای تازه باشیم، به چندین واژگان ترکیبی تازه در خلق این اثر برخورد خواهیم کرد. واژگان ترکیبی ” پستان پلاسیده” که در این شعر به کار رفته است:

مادران داغدار

خواهران داغدار

معشوقه‌های داغ‌دار…

چه کسی پنهان می‌کند

پستان پلاسیده‌ی خود را

اشاره به زنان و مادران و خواهران داغداری در ایران می‌کند که شور زندگی و طراوات تن‌شان در زیر تیغ انواع کشتارهای رژیم جمهوری اسلامی در دوره‌های مختلف از 67، 88 و تا‌کنون از دست رفته است.

واژگان ترکیبی “کشاورز روح ات” در شعر:

سال تا سال الفبای انسانی را

در روح‌ات شخم می‌زند

تو تنها کشاورزِ روح‌ات می‌شوی در کرت‌های خشک و به‌هم ریخته

 

واژگان ترکیبی “شبگردِ کرگدن” در شعر “هندسه‌ی تنهایی”:

شب را شکسته این قبیله‌ی شبگرد

این شبگردِ کرگدن

 

با توجه به فاصله‌ی تبعید ناخواسته‌ی شاعر از ایران در 2012 و چاپ این کتاب در سوئد در سال 2013، در واقع می‌توان این کتاب را اثری دانست که از چمدان گریخته از وطن شاعر برون افتاده است، چمدانی مملو از بار سنگین و نامریی حسرتِ عشق در وطنی گَس است.

در پایان، امید است که با حمایت خوانندگان ادبیات پارسی ایران در هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین پارسی زبانان، این ادبیات هم به تولید و زایش خود ادامه دهد و چراغ محفل اهالی ادبیات پارسی تا انتهای سحرگاهان تاریخ روشن بماند. از این رو خواندن این مجموعه برای اهالی دور از وطن، که خود طعم گس وطن و بوی ناگزیر هجرت و طعم پرحسرت عشق چشیده‌اند خالی از لطف نیست.

 

………………………………….

فرانسه

نگارش اولیه مقاله: 20 اکتبر 2015

نگارش نهایی :18 فوریه 2016.

 

توسط -
0 4

 چند کلمه درباره‌ی کتاب

زندگی وزمانەی یک زن کرد از کردستان ایران

کردستان سرزمينی است که مردمان آن تاريخ  پرنشيب و فراز، طولانی و خونينی از مبارزه برای کسب آزادی و حقوق خود را پشت سر دارند. در ميان مردم کُرد نيز، زنان همواره در وضعيتی بدتر، سخت ‌‌تر و نامناسب‌تر‌ نسبت به مردان قرار داشته‌اند و اشغالگران اين سرزمين از  پايمال کردن حقوق، تجاوز و کشت و کشتار آنان دريغ نکرده­اند.

اما بيشتر تاريخ نگاران نه تنها به چند و چون اين فجايع نپرداخته‌اند، از مبارزه و مقاومت اين مردم نيز سخن چندانی نگفته‌اند. در اين ميان اما آنچه بر زن کرد رفته است به کلی در سينەی تاريخ محو گشته و در هزار توی کتاب‌های تاريخی که تاريخ مذکر است، ناپديد و نا پيداست. پيروزی و شکستِ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ که به استقرار نظام جمهوری اسلامی انجاميد، اما زمينه‌ساز بازانديشی در روزگاران گذشته گشت. چرايی برآمدن نظامی واپسگرا و ناهمساز با زمانه‌ی ‌ما، به پژوهش تاريخی با رويکردی نوین دامن زد. در اين ميان، تاريخ کرد و کردستان نيز بازنگری شد. در اين بازنگری، گوشه‌های ستمی که بر يک ملت اعمال شده در معرض ديد قرار گرفت و در نتيجه سويه‌هايی از زندگی و مبارزه زن کرد از پرده بيرون افتاد.

این کتاب شرح مبارزات زنان کردستان ایران از ١٣٥٠ تا ١٣٩٠ است کە بربستر مبارزات تودەهای مردم کردستان و نیز ایران علیە جمهوری اسلامی بە تحریر درآمدە است.

این کتاب شرح  فعالیت زنان مبارز کرد در دوران  قبل از انقلاب ایران است و همچنین مشارکت آنان در تظاهرات و اعتراضات مردمی در دوران انقلاب، نقش‌شان در جنگ‌ها، فعالیت سیاسی و اجتماعی‌شان در شهرها در زمان تسلط رژیم جمهوری اسلامی، مبارزه و مقاومت‌شان در زندان‌ها تا پای اعدام  و سرانجام مبارزە برای مسلح شدن و در سنگر مقدم جبهە قرار گرفتن.

این کتاب برمبنای یادمانده‌ها و دانستەها وتجربیات من و دوستان و رفقای هم رزمم از کردستان ایران، و با استناد به روزنامه‌ها‌ی دولتی و نیمه دولتی و همچنین نشریه‌ها و خبرنامه‌های اوپوزیسیون    بە تحریر درآمدەاست.

این کتاب تنها آغازی است برای کاری بس عظیم، و به همین دلیل نمی‌تواند کامل و جامع باشد. امیدم این است که راه را برای پژوهش‌های بهتر و همه‌جانبه‌تر هموار سازد.

برای تهیە کتاب می توانید آدرس خود را بە ایمیل زیر بفرستید تا نسبت بە ارسال آن اقدام شود.  همچنین بە کتاب فروشیهای ارزان و فردوسی در شهر استکهلم مراجعە فرمایید.

گلرخ قبادی

ایمیل: golriz58@gmail.com

شمارە تلفن :   0704160321

 

توسط -
0 1

معرفی کتاب

عقربِ درون ـ قصه‌ی کوتاه

م. روان‌شید

 

روایتی دیگر است«عقربِ درون»، روایتی دیگر از زلزله‌ی سهمگینِ شمالِ ایران در سالِ ۱۳۶۹.

رودبار، منجیل، هرزویل… روحِ انسان است که در این کشاکشِ ویرانگر، ویران می‌شود.

 

روان‌شید در این قصه‌ی کوتاه، نگاهی دیگرگونه به فاجعه می‌کند. جهانِ واقع با جهانِ ذهن در هم می‌آمیزد و تخیل، لابه‌لای ویرانه‌های درون و بیرون، واقعه را از نگاهِ گشته‌شدگان می‌بیند.

زندگان و مردگان در قصه‌ی کوتاهِ «عقربِ درون» به یک اندازه می‌میرند…

 

«عقربِ درون» پنجمین کتابِ روان‌شید است که توسطِ نشر کتابِ ارزان در سوئد منتشر می‌شود. علاقه‌مندان به تهیه‌ی این کتاب می‌توانند با کتاب‌فروشی و انتشارات ارزان(استکهلم)، با شماره‌های زیر تماس بگیرند:

۷۰۹ ۷۵۲۷ ـ ۸ و ۶۹۲۴ ۴۹۲ ۰۷۰

توسط -
0 0

یکی از این آثار «Resonansen av främmande vågor – آوای موج‌های بی‌گانه» نام دارد و توسط نشر ارزان در بهار ٢۰۱۵ در استکهلم، انتشار یافته است. مجموعه­‌ای که در آن اشعاری چند از شاعران مدرن ایران از زبان فارسی به زبان سوئدی برگردانده شده است.

این اثر در واقع دومین مجموعه شعر مدرنِ فارسی است که توسط این مترجم به زبان سوئدی ارائه می‌شود. مجموعه اول زیر عنوان Mosaikens turkosa eko – طنین فیروزه ای کاشی، در سال ٢۰۰٢ انتشار یافته است.

در دفتر نخست، اشعاری از نیما یوشیج و شاگردانِ او از جمله فریدون مشیری، فروغ فرخزاد، اخوان ثالث، احمد شاملو و دیگرانی چند که در زمره­ نسل اول نوسرایان ایران به حساب می­‌آیند، ارائه شده است. در دفتر دوم شعر شاعرانی دیگر از نسلی دیگر و با گرایشاتی دیگر آمده است. در دفتر نخست که با همکاری توماس اک­لوند و با مقدمه­ رخساریان و  پیش­‌درآمد مانا آقایی درباره­‌ی پیدایش شعر مدرن در ایران و معرفی مفصل نیما یوشیج همراه است، صفحه­‌ای نیز به معرفی یک­‌یک شاعران اختصاص داده شده است. این امر در دفتر دوم نیز که با همکاری مارتین هولمبری فراهم آمده و تکلمه­‌ای از ماریا هرن گرن، در باره­ دفتر نخست را نیز ضمیمه­ خود دارد، ادامه یافته، چنان که بتواند پیش‌­زمینه­ آشنایی خواننده را با شعر و موقعیّت اجتماعی شاعران در دسترس قرار دهد.

شعر کلاسیک ایران قدمت دیرینه­‌ای در غرب دارد. ادبیات ایران در غرب تا به اکنون شناسنامه­‌ای جز شعر کلاسیک ایران ندارد. شعر مدرن ایران چنان که در خودِ ایران در غرب نیز ناشناخته است. تلاش‌های رخساریان ریشه در این واقعیت دارد که بگوید که دیدگاه ایرانی نیز در هستی اشیاء و پدیده­‌ها چنان چون شاعران غرب مدرنیزه شده است. در عین حال در فرایند تغییر بنیادهای اجتماعی در ایران و انعطاف­‌پذیری در برابر ادبیات و شعر جدید غربی، کم­‌کم وجه اختصاصی نگرش شاعر ایرانی در پدیده­‌ها ویژگی زمانی و مکانی ویژه­ خود را یافته است. این امر خاصه در دفتر دوم بیش‌تر به چشم م‌ی­خورد. به طور مثال شعر اسب سفید وحشی از منوچهر آتشی رگ و ریشه­­های حسی و فکری خود را در جنوب ایران یافته است. شعرهای کوتاه حسین منزوی گویا برگردان تعبیرهای شاعرانه­‌ی قصه­‌ها و حکایات فولکوریک ایرانی است. برای رسیدن به داوری ادبی در این باره باید این کتاب­ها خوانده شوند و مورد ارزیابی قرار گیرند تا بعد …

از ترجمه‌های اخیر رخساریان که در ماه‌­های گذشته در تهران منتشر شده است، می‌توان به «صدای گل سرخ» نوشته­ سردار اُزکان، توسط نشر میلکان، اشاره کرد.

رخساریان، شاعر مقیم سوئد است. آخرین کتاب شعر او در سال ٢۰۱٣ به نام «غزل برای زیبای خفته­‌ی ایرانی» در استکهلم منتشر شده است.

………………………………….

چند شعر انتخابی از دو کتابِ نام­برده، طنین فیروزه­ای کاشی – آوای موج‌های بی‌گانه»:

 

 

احمد شاملو

سلاخی می‌گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود.

En slaktare grät

Han hade förälskat sig

I en liten kanariefågel.

 

Ur Mosaikens Turkosa Eko, s. 35

……………………….

 

فروغ فرخ­زاد

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

اگر به خانه‌ی من آمدی

برای من ای مهربان «چراغ» بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

 

Jag talar om absolut natt

om absolut mörker

absolut natt

talar jag om

 

Snälla du

ta med dig en lykta

om du skulle vilja komma hem till mig

och en fallucka

från vilken jag vill se

trångseln i den lyckliga gränden.

 

Ur Mosaikens Turkosa eko- s.64

………………………….

 

هوشنگِ ابتهاج

 

بسترم

صدفِ خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن­‌آویزِ کسانِ دگری

 

Känsel

 

Min säng

är tom pärlemor

av ensamhet

och du som pärla

ett hänge

runt om andras hals.

Ur Resonansen av främmande vågor- s.17

………………………………

 

اسماعیل خویی

 

آن‌چه من می‌بینم

ماندن دریاست،

رستن و از نو رستن باغ است،

گشتن شب به سوی روز است،

گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست

گرچه ما می‌گذریم،

راه می‌ماند

غم نیست .

 

På väg

 

Jag ser

det evigt bestående havet

trägårdens växlande blomsterprakt

och och hur natten flyr undan dagen

jag blundar

för daggens och vågens

obeständighet

utan att göra bekymmer

vandrar vi förbi längs

vägens ändlöshet.
Ur Resonansen av främmande vågor- s.17

 

……………………………………..

 

 

عباس سماکار

به­ یادم باش

 

پشت قابی پنهان می­‌شوم

تا به عکس خویشم ماننده شوم

از خویشم به عکس

از درون قابِ تن و جانم به تو

خویشم را به تو می‌­نمایانم

تا زندۀ من

بی­‌خویش نماند

 

عکسم را در دفتر بغلیَ­ت بگذار

و بگذار کنار قلبت به­ یادم باشی

من خویش تو اَم

 

Kom ihåg mig

 

Jag gömmer mig

Till dess jag liknar min egen bild

jag uppenbarar mig för dig

först till bilden av mig själv

sedan ramen omsluter bilden

och efter ramen

igenom min själ och kropp

till dig

för att en levande människa varelse som jag

inte ska verka så vilsekommen.

Bevara min bild i din plånbok

och låt mig vara

nära ditt hjärta.

jag tillhör dig.

 

ur Resonansen av främmande vågor- s. 117

………………………………

 

 

حسین منزوی

مثل سیب سرخ قصه‌ها

 

عشق را

از میان

دو نیمه می‌کنیم

نیمه‌ای از آن برای تو

نیمه دیگر برای من

بعد…

نیمه‌ها هم از میان

دو پاره می‌شوند

پاره‌ای از آن برای روح

پاره دگر برای تن

 

Vi delar kärleken i mitten

som sagornas röda äpple

en halva till dig

en halva till mig

sedan…

vi delar i mitten

de halvorna också

en bit av dem

för själen

en annan bit

för kroppen.

 

 

  • ur Resonansen av främmande vågor- s. 107

 

سوم اوت ٢۰۱۵

 

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب‌ها را از ناشر آن «کتاب‌فروشی ارزان در استکهلم – سوئد»، تهیه کنند و یا از آدرس زیر سفارش دهند.

Kitab- i Arzan

Helsingforsgatan 15

164 78 Kista -Sweden

www.arzan.se

info@arzan.se

0046-8 7527709

0046- 70 492 69 24

توسط -
0 0
م. روان‌شید

یادداشتی بر کتابِ «آپارتمان شماره‌ی ۵۵» یا « گزارشِ یک زندگی» نوشته‌ی م. روان‌شید

نشر کتاب ارزان(استکهلم)

www.arzan.se

…..

آدم‌ها گاهی نیاز دارند تا گم شوند، گم می‌شوند، خودشان را گم می‌کنند، می‌روند که دیگر نباشند.

گاهی نباید بود، گاهی نباید باشی، گاهی باید گم شده باشی، به شیوه‌ی خودت باید جهان را ترک کنی.

«آپارتمانِ شماره‌ی ۵۵» حکایتِ گم‌شدگی است، حکایتِ رفتن است، حکایتِ «نادرکجایی» و «بی‌درزمانی» است، و این زیباست: گم شدن به شیوه‌ی دلبخواه.

نویسنده‌ای میان‌سال گم می‌شود، یا نه: ناپدید می شود.

نشانه‌ها از بودن می‌گویند و او نیست، نشانه‌ها از عشق به زندگی می‌گویند، و او نیست.

دست‌نوشته‌ها، شعرها، کتاب‌ها و عناصرِ شکل دهنده‌ی زندگی از او می‌گویند و او نیست، او پنهان به تماشا نشسته است.

نویسنده‌ی تنها، گم شده است، یا نه، پنهان به تماشای جهانی نشسته که دوستش ندارد.

 

در مقدمه آمده است: «اين قصه، گزارشِ يك زندگي است، يك زندگي كه به صورتِ واقعي، در بخشي از ذهنِ يك آدمِ واقعي اتفاق افتاده است، ذهني كه به شكلِ كاملا واقعي روي همين زمينِ گِرد و كوچك زندگي كرد. هويتِ يك آدم است در پس‌كوچه، پس‌كوچه‌اي پنهان در نُه‌توهاي ذهني تنها.

اين گزارش واقعي است.

همه‌ي اسناد اين گزارش موجود است، به شهادتِ من كه راوي‌ام و او كه بيرون از ذهن، خداست _ خداي روي زمين …

و اوست كه اصلِ اين قصه را روزی روايت خواهد كرد.»

 

قصه از این قرار است: نویسنده‌ای تنها، به ناگهان ناپدید می‌شود، بی‌هیچ پیش‌زمینه‌ای و خبری. پلیس ماه‌ها تحقیق و تفحس می‌کند، و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که نویسنده باید جایی، کناری، مرده باشد.

پرونده بسته می‌شود و تمامی وسایل و دست‌نوشته‌های خانه‌ی نویسنده جمع شده و در انبارِ اداره‌ی پلیس مُهروموم می‌شوند. این ظاهرا تمامی قصه است، اما در واقع قصه از همین‌جاست که آغاز می‌شود.

نویسنده‌ی گم‌شده، در پناهِ خود ایستاده و نگاه می‌کند، پنهان در پناهی که خود ساخته است.

«آپارتمان شماره‌ی ۵۵» قصه‌ای است که مدام در گذشته و حال در رفت‌و‌آمد است، قصه‌ای که شاید برای نخستین بار باشد که چندین راوی را به کار می‌گیرد. گویا تنها نویسنده‌ راوی نیست، آنکه می‌گوید و می‌نویسد، افرادِ مختلفی هستند که روزی، جایی، در زمانی دور یا نزدیک او را دیده و از او می‌گویند، و البته نویسنده‌ی پنهان نیز، گاه‌به‌گاه و لابه‌لای جریانِ زندگی، خود نیز قلمی می‌زند.

قصه‌ی «آپارتمان شماره‌ی ۵۵» یک سوژه دارد، سوژه‌ای که هیچکس نامش را نمی‌داند. همه جا از او با نامِ «سوژه» یاد می‌شود، «سوژه»ای که خواننده را ترغیب می‌کند تا بشناسدش، ببیندش.

این قصه از چهار بخشِ «آپارتمان شماره‌ی ۵۵»، «جراحی روح»، «بازگشت» و «زندگی» تشکیل شده است، بخش‌هایی که پله‌به‌پله خواننده را با وضعیتِ نویسنده‌ی تنها ـ سوژه ـ آشنا می‌کند و با خود می‌برد، نویسنده‌ای که در خود پنهان شده است، نویسنده‌ای که تماشاچی است نه تماشایی…

 

بخش پایانیِ قسمتِ نخستِ این قصه، در ده سالِ بعد است که روایت می شود، و پایانش اینگونه است:

 

«مرد می‌گوید:

دارم به آپارتمانِ شماره‌ی ۵۵ فکر می‌کنم، بوی خاک می‌شنوم. آپارتمانِ شماره‌ی ۵۵ با آن پرده‌های زرد و نارنجی، با بوی زندگی، لابه‌لای کوچه‌ها گم شد.

گلم! برویم دوباره زندگی کنیم.

 

زن دستِ مرد را می‌گیرد، پارک خالی است، دست در دستِ هم، آرام قدم می‌زنند.

بوی عطرِ ملایمِ آن خانه در پارک می‌پیچد، ده سال است…

زن می‌گوید:

راستی چرا اداره‌ی پلیس و آریا(مامورِ ویژه) اسمِ سوژه را نپرسیدند؟ چرا در هیچ گزارشی اسمی از او برده نشد؟ هیچ کسی اسمش را نپرسید، اسمش را نبرد؟

مسعود! راستی اسمِ سوژه چی بود؟»

 

«آپارتمان شماره‌ی ۵۵» نوشته‌ی م. روان‌شید (مسعود امینی) در زمستانِ ۲۰۱۴ از سوی نشرِ کتابِ ارزان در استکهلم منتشر، و در اختیارِ علاقه‌مندان به قصه‌ی امروز ایران قرار گرفته است.