Timber by EMSIEN-3 LTD
مطالب اعضاء

توسط -
0 13

این شعر من که برای زلزله ی هولناک بم سروده بودم در دو شب متوالی اتفاق افتاد

نصف این شعر را بعد از دیدن خوابی ضرب العجل درست شب قبل از زلزله ی بم نوشته بودم ادامه ی آن هنگام دیدن واقعه از تلوزیون مجتمعی که ما برای کمک گرفتن برای امور پناهندگی ی دوستی در فرانسه رفته بودیم شکل گرفت

 آن سوتر جوانی با چهره استخوانی و ته ریش با پیرهنی

جر خورده بر سه پایه ای کنار حوض شکسته سِنج میزند

سَنج

دمای پریده از شیشه لب پر

لب پریده چشم و گوش پریده

تکه تکه ضجه های پریده لب پر

و عطر عطر پریده آن زن قهوه ای در فضای افیونی شمع و عود که پشت خط به پشت خوابیده بود و خواب عروسی میدید!

تور پریده داماد پریده رنگ و روی پریده و

گربه ای بی صاحب و گیج دنبال پشت بامی تا از این بام به آن بام

در خرابه ها میگردد و چشمی به جای ماهی میبلعد 

موش دوانده اند زیر پوست زمین شاید زنی می موید و

انگشتان آتش گرفته اش را با مشت بر سر میکوبد

تن له شده خودکار له شده استخوان له شده رویای له

در چشمان لهیده زنی رو به راه که قاب گرفته بود پنجره او را و پشت شعرهاش ابر کرده باران میبارید تا اسب سپیدی که سوارش را خورد و پس نداد جاده آن چه را که با خود برد

له . . . له همه همه همه له

لاالله الال لِه

پیرزن پستان چروکیده اش را بر خاک میمالد و کودکی چند ماهه در آغوش مادری مرده زنده میماند

تا زندگی او را درست و درسته گائیده باشد.

و من تکه تکه تکه هایم را از زمین جمع میکنم!

یکسو سر شکسته ام را از لای آجرها بیرون میکشم و

سوی دیگر انگشتان پایم را که هنوز میجنبند روی دست غربال میکنم

همینم بی شک خود منم این غول بی شاخ و دم ترک که ترک باخته اینچنین

و نعره های بمی دارد نعره های بم و در هر دستی که بچرخد شمس تمام است و تمام دل دست دارد و

این همه در دفی در دست مثل آتش گردان میچرخاند!

و مرگ!

مرگ آدمها حرفها را ناگفته میگذارد ناتمام میمانیم همه در شگرد‌ هوشمند رخشنده مرگ

و من دهان وقیح این همه خاک خورده میشوم

از خون این همه مرده میخورد شعرم

جاری میشود در رگهای درشت تنم

دهان باز کرده در خودم کله پا راه افتاده ام با موج موج سطرها در دریای خون می موجم و پشت پشت راه میبرم راه را از راه راه رگها و خطهای این کاغذ خط به خط شتلپ بیرون ریخته ام

 شاید از این روست که من هم مثل شما گاهی به مرگ رای میدهم

با مرگ موافقم

با زلزله ایدز سیل بمب اتم گردباد هر چه طبیعی و

دست ساز!

 

اما به کتم نمی رود این این یکی به کتم نمی رود آیت العظمی!

حتی اگر این زمین جر خورده بزرگترین شعر جهان شود با هفتاد‌هزار صفحه سنگ!

به کتم نمیرود این بار!

چاله هایی که بر سر این زمین دهان باز کرده اند

مثل جیبهای شما ته ندارند

 

بیا آقا بفرما:

جیب هایت را پر کن از ته مانده ما

پرکن از خاک و چشم و دست و خرما!

شاید‌ دستی در گلویت گیر کند!

شاید‌ پایی از ماتحتت بیرون بزند!

لطفا کمکهای نقدی و غیرنقدی تان را به حساب باد واریز کنید

ما میخوریم تا زمین بالا بیاورد

هر چه باداباد

بادا بادا مبارک بادا و هرچه بادا باد

ان کهت باد

ان کهت و باز دهانی در باد لای لای میخواند

چشمی به خواب میرود در باد

سری دنبال تنش میگردد

تنی دنبال زیرپوش آبی نخ نما آغشته به خون در باد

چند آیت العظمی مانده به بم از این همه پول و پتو و چای و چادر سیار!

چند‌ آخ و آه مانده به صبح با ساعت شما!

چند سینه صحرا باید لرزید تا ارگ بم!

روی سیمهای لخت برق خوابیده ام این شبها

و بارانی که از سقف ترک خورده اتاقم میچکد سیل نمیشود

مرا نمیبرد خواب

خواب و چند بادکنک رنگی

خواب و یک جفت گوشوار خواب رفته

خواب و یک کلاه ذوذنقه کاغذی

برای جشن نو این همه خواب کافی است.

در استکانهایِ کمر باریکِ آقایِ چخ بختیارِ محترم

چایِ نعنای محترمی می نوشیم با خرمای مضافتی بم

و رقصنده جوان و رعنا موهایش را به عشوه این و آن سو میکند

این مرده ها به همین چیزی که ندارم فقط ارگ بمم

 همین ارگ بمم

 و اتفاقی چه راست میگوید، چقدر محترمیم در سرزمین هفتاد‌ هزار کشته و هفتاد ملیون لال

.

توسط -
0 4

کوره آجرپزی

من از دستهای تو آموختم،

زمین چه قدر زمخت است،
و از اشک تو
درد باران را،
که بر رخسار تشنهٔ دیدار میبارد.
در این بهار تنها،
زمستان چه بیباک می وزد
بر کودکانی که هنوز
خشت خشتِ
گل رس آجرپزی‌ها را
برای خریدِ دفتر مشق
به آغوش فواره‌های آتش بیقرار کوره‌ها،
می افکنند.
من از نگاه تو جان گرفتم،
که در اعماق دردها،
روزنهٔ امید به فردا،
موج میزند.
از تو خنده را تجربه کردم،
که با دوچرخه‌ای از گل رس،
با لبخندی بر لبها،
بسوی فردا می رانی.
من از نگاه تو آموختم،
که چه قلب بزرگی
در مشتهای تو
به طپش‌ است.
و با تو
درد چه حقیر است.

 صبح رهائی

 

وقتی تو آمدی،
خوشه‌های انگور هنوز از شبنم خیس بود.
گرد و غبار صبحگاهان گلهٔ گاواره‌بان،
لایه‌ای از ابر را
بر فراز دهکده افکنده بود.
دخترها،
با لبخندی پر از طراوت
راه چشمه را نصفه رفته بودند.
وقتی تو آمدی
گل خاشاک رو به ماه بود
خورشید را با کرشمه
می پائید و
گلهای رُز، نگاه را می ربودند.
وقتی تو رفتی،
لک‌لک‌ها، آشیان را به سفر دادند
قندی،
آن سگِ مهربان من و تو،
هر وجب این پاییز دیر وقت را
دنبال تو بو میکشید،
و کبکها آواز سر دادند.
من میدانستم که میروی،
خبرش را از آخرین نجوای خورشید و رُزها شنیدم،
از خوشه‌های انگور جا مانده زیرِ،
برگهای زرد موُ فهمیدم.
تو خواهی برگشت،
اینبار،
از تو شهری خواهم ساخت
از تو زمین را بارور خواهم کرد
با تو شخم خواهم زد کلیشه‌های خشک را.
خالی خواهم کرد ضمیر انسان را
از خدایان خیالی.
خواهم برچید طناب دار مذاهب را.
به خود خواهم برگشت،
با پاهائی بدون زنجیر.
تو خواهی برگشت،
در حوالی عصری آذرگون
و تو خواهید دمید
بوی خوش گردنبدهای از میخک را
در مسیر پایکوبی دختران فردا.
و تو
بیدار خواهی شد در آدینهٔ
سرزمین خرم قلبها.
فردا روز تابناکیست، و تو خواهی برگشت.

 الی

زمین نمناک کارگاه کاهگلین
کودکی‌ام را با خورشید قهر کرده است.
روزنهٔ اسیر دیوار،
برده‌وار، خورشید را به دوش میکشد،
تا نور خورشید،
نه به من، به رنگهای قالی بتابند.
کودکی‌ام، در خانه، عروسکهای چوبی را،
در بغل می گیرد و انگشتهایم در کارگاه،
برای شکفتن گلهای قالی،
بی وقفه، باید بشتابند.
در این چاردیواری من در ان اسیر،
کودکی‌ام،
با دستهای خردسالش،
تار قالی را، هزاران بار، لمس کرده است،
در نجوای سکوت اشک و گونه،
صدای بوسهٔ مادر را،
بر زخم انگشتانم چشیده است.
مادر،
آنقدر جوان رفت،
میوه نهالی که کاشته بود را هرگز نچید.
سرفه پدر را، در زمستانی سرد،
به زانو درآورد و
باخود برد.
عروسک خواهرم، کلاف نخی است نارنجی رنگ،
بافتن را با ان مشق میکند.
روزنه روزی خورشید را مهمانم خواهد کرد.

توسط -
0 6
به یاد بهروز سلیمانی که هنگام یورش سپاه به منزلش خود را از طبقه پنجم
به پایین پرتاب کرد . رازها با خود برد ، پلیس را مات کرد.
 
پاییز هزار وُ سی صد وُ شصت و دو بود
لر بچه بهروز
عاشق پرنده بود
بی تاب آزادی
زندگی در چشمانش
بال بال می زد .
پاییز
رنگ می پاشید به هرکجا
ماشین سپاه میدان را دور زد
 نا گاه تن هوا
 کبود شد
همه چیز سیاه
گروه مرگ
از پلکان بالا رفت
عاشق زندگی
لر بچه بهروز
پرنده شد
بی تاب آزادی
تن شست در زلال خیال 
پر کشید تا رهایی !
 
 
(۲) 
 
می لغزم
مثل ماهی
ازدستت
می گریزم 
مثل آب
ازلای انگشتانت
پر می کشم
مثل آه
از
لبانت
تن به قفس نمی دهد
عشق !
 
 
(۳) 
                   به پیشواز مطلع شعری از زنده یاد فروغ فرخزاد : این منم / زنی تنها/ …..
 
و این
منم
مردی تنها
ایستاده کنار آخرین انار دنیا
در برگریزان پاییز
و سرخم چنان
که دیدارت را
تا زلال ریشه های آب
ایستاده ام
حتا اگر باد
خاکسترنشین ام کند !
 
(۴) 
 
پاییز
سپاه آراسته از
یمین وُ یسار
جنگل
 آغوش گشوده به آتش
کشیده سرمه از خاکستر آسمانش را
کشیده بالا
دود
از سینه ی جنگل.
 
(۵)
 
زندگی
در پیراهنت می چرخد
باد
بوی تو را
از دیروز های خاطره می آورد
دستی که پیرتر شده
پیراهنت را
از روی بند بر می دارد
احتمال
رگبار بسیار است !
.

توسط -
0 13

علی اشرف درویشیان: «من سر سفره‌ خون نمی‌نشینم»!

 

    بهرام رحمانی

bahram.rehmani@gmail.com

 علی اشرف درویشیان، نویسنده جسور سوسیالیست و عضو کانون نویسندگان ایران، روز پنج‌شنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۱۷، در سن ۷۶ سالگی بر اثر بیماری درگذشت. شهناز دارابیان، شریک زندگی و رفیق همیشه همراهش، علت درگذشت درویشیان را نارسایی ریوی اعلام کرد.

خبرنگاران رسانه در ایران، برای گفتگو به دیدار درویشیان رفته ، در مقدمه گفتگو با وی، این سطور را نوشته بودند:

همسرش اولین شخصی است که درویشیان هنگامِ شروعِ گفت‌و‌گویی گرم و دوستانه، از او سخن می‌گوید. درویشیان بسیار قدردان محبت و پرستاری اوست. در چشمانش اشک حلقه‌ می‌زند و می‌گوید: «مدتی که در زندان بودم، تنها ملاقات‌کننده‌ام او بود.» او سه بار زندانی شده که دفعه‌ سوم به یازده سال محکوم شد اما با انقلاب مردم در سال ۵۷ آزاد شد.

دورانی که برخی نویسندگان و گرایشات سیاسی در داخل و خارج کشور، شیفته  ی محمد خاتمی، این سید خندان رئیس جمهور وقت حکومت اسلامی ایران شده بودند و از به کار بردن واژه «اصلاح‌طلبی» آب از لب و لوچه‌شان سرازیر می‌شد درویشیان در جواب به دعوتی که برای شرکت در مراسم فرهنگی دولتی از وی به عمل آمده بود؛ با انتشار نامه ی سرگشاده‌ای، چنین جواب داده بود:” دوره ی ریاست جمهوری محمد خاتمی بود و مهاجرانی هم وزیر فرهنگ دولت او. مهاجرانی دعوت عمومی فرستاده بود برای همه‌ ی نویسندگان که به کیش بروند برای سمینارِ ادبیات ایران… خیلی‌ها رفتند…»

اما صدای درویشیان خیلی بلندتر از همه در جامعه ی ایران و ایرانیان خارج کشور طنین انداز شد: «من سر سفره‌ ی خون نمی ‌نشینم.»

 دوره‌ای که هم‌زمان ، وزارت امنیت و اطلاعات حکومت اسلامی ایران، برای زهرچشم  گرفتن از نویسندگان و نیروهای مخالف خود، تلاش کرده بود اتوبوس نویسندگان و هنرمندانی که راهی ارمنستان بودند تا در جشنواره فرهنگی و هنری این کشور شرکت کنند به دره بیاندازد شکست خورد؛ مختاری، پوینده، مجید شریف، فروهرها و… را به قتل رساندند و قبل از آن نیز ابراهیم  زال‌زاده، حاجی‌زاده و فرزند ده ساله وی و هم‌چنین تعداد بی‌شماری از نویسندگان را ترور کرده بودند و این ترورها از دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و وزیر اطلاعات او فلاحیان آغاز شده بود، نویسندگانی چون درویشیان و …، از این مهلکه جان سالم بدر بردند و کلیه فشارهای امنیتی شدید و تهدید ها را به جان خریدند اما سرافراز و سربلند و محکم ایستادند تا این که در تاریخ ماندگار شدند.

 درویشیان، همچنین  درباره ی خود می‌گفت: «چریک مسلح نبودم، همواره چریک فرهنگی بوده‌ام.»

***

داستان‌های درویشیان در واقع روایتی صادقانه و واقع‌بینانه از گذر دردناک جامعه ی روستایی به جامعه شهری است. جامعه‌ای روستایی که ناشناخته بوده و با داستان‌های وی تصویری واضح از زندگی پنهان و دورمانده آن‌ها نمایان شده است.

درویشیان در یک گفتگویی، خودش را چنین معرفی کرده است: «من در خانواده‌یی که منشا روستایی داشتند متولد شدم. پدرم و عمو‌هایم روستایی بودند. بعد از دانشسرای مقدماتی در کرمانشاه طبق تعهدی که داده بودم ناچار ۵ سال در روستاهای غرب کرمانشاه معلم شدم. آشنایی من با بچه‌‌های آن دیار برایم معلوم شد که فقر وحشتناکی بر آن جامعه حکم فرماست. پس زندگی آن بچه‌ها را تصویر کردم تا مردم ایران و حتی مردم جهان بدانند که در گوشه‌‌ای از این دنیا چه کسانی با چه مشکلاتی زندگی می‌کنند و این به هر حال روش کار من برای آثار بعدی‌‌ام شد.»

علی اشرف درویشیان، متولد ۳ شهریور سال ۱۳۲۰، در شهر کرمانشاه است. مادر بزرگش زنی دنیا دیده و با تجربه و سرد و گرم چشیده بود‌‌. در گفتن افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه مهارت عجیبی داشت‌‌.

درویشیان بسیاری از افسانه‌های او را در کتاب افسانه‌‌ها و متل‌های کردی آورده ‌است. او درباره‌ ی قصه‌های کودکی اش می‌گوید: «در زندگی پای قصه‌های خیلی از قصه‌ گویان نشسته‌ام،‌ اما مادربزرگم از همه‌ ی آن‌ها بهتر بود و به آن‌چه می‌گفت آگاهی کافی داشت‌. افسانه را با آب و تاب و با سود جستن از مثل‌ها و اصطلا‌حات محلی بیان می‌کرد‌. آن‌ها را با مسائل روز و نکته‌های مورد علا‌قه ما می‌آمیخت،‌ آرام و بی‌شتاب قصه می‌گفت و عقیده داشت که گفتن متل در روز سبب کسالت و خستگی می‌شود، ‌بنابراین همیشه شب‌ها و به‌ویژه پیش از خواب برای ما قصه می‌گفت‌. پدرم هم قصه‌ گوی خوبی بود، اما نه به اندازه‌ ی مادربزرگم‌. او کم‌ سواد بود و برای ما اشعار حافظ و باباطاهر را می‌خواند‌. نخستین کتاب داستانی که به خانه‌ی ما آمد، «امیرارسلا‌ن نامدار» بود که من در ۹ سالگی در شب‌های زمستان برای خانواده می‌خواندم.» درویشیان در سال ۱۳۳۷، پس از گذراندن دوره‌ی دانشسرای مقدماتی کرمانشاه، ۸ سال در روستاهای گیلا‌ن‌غرب و شاه‌آباد غرب آموزگار بود. در سال ۱۳۴۵ در دانشگاه تهران در رشته‌ ادبیات فارسی و سپس تا کارشناسی ارشد روان‌شناسی تربیتی درس خواند و هم‌زمان در دانشسرای عالی تهران تا رشته‌ مشاوره و راهنمای تحصیلی پیش رفت. از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ به سبب نوشتن کتاب «از این ولا‌یت» و فعالیت‌های سیاسی ۳ بار دستگیر و ممنوع‌‌القلم شد. درویشیان در کتاب‌هایش زندگی کودکان فرودست و مقاومت و تلا‌ش پیوسته آن‌ها را در زندگی نشان می‌دهد.

به گفته‌ ی خودش: «هدفم این بوده است که خود باوری را در آن‌ها نیرو ببخشم. از طرفی با نشان دادن زندگی روزمره این کودکان خواسته‌ام توجه آن‌ها را به زندگی سخت و توان‌فرسایشان جلب کنم و با نشان دادن تضاد بین تنگد ستان و ثروتمندان آن‌ها را به مبارزه‌ی جدی با بیداد و ستم فرا بخوانم.»

درویشیان شش سال به‌خاطر انتشار کتاب‌هایش در زندان بود. مجموعه‌ ی«فصل نان» و قصه‌ ی«رنگینه» را در زندان نوشت و توسط همسرش به خارج از زندان فرستاد‌. درویشیان و همبندانش در زندان درباره‌ ی ادبیات کودکان و نوجوانان و به ویژه آثار صمد بهرنگی تا جایی که امکان داشت،‌ بحث و گفت‌وگو می‌کردند‌. او از این دوره چنین یاد می‌کند: «در آن دوره کتاب‌هایی که حکومت وقت را زیر ضربه می‌بردند و برای مردم روشنگری می‌کردند سانسور و جمع‌آوری می‌شدند‌. نویسندگان را دستگیر می‌‌کردند و به زندان می‌‌انداختند و کتاب‌های آن‌ها را که در شمارگان بالا‌ منتشر می‌شدند، ‌خمیر می‌کردند.»

 درویشیان عضو سرشناس و قدیمی کانون نویسندگان ایران بود و در دهه‌ ۵۰ برای نگارش کتاب «از این ولایت» چند بار دستگیر و ممنوع‌القلم شد. در پی آن از دانشگاه اخراج و از معلمی نیز منفصل شد.

علی اشرف درویشیان در داستان‌های خود به مردم تحت ستم، فقیر و کودکان کار و رنج می‌پردازد و زندگی آنان را تصویر می‌کند. داستان‌های او بیانگر ناملایمات انسان‌های محروم و ستمدیده و در عین حال مقاوم و مبارز است.

 علی اشرف درویشیان درباره ی تاثیر زندگی روستائیان در شکل‌گیری این آثار گفته است:

«برای آموزگاری به گیلان‌غرب، یکی از بخش‌های شاه‌آباد غرب‌(اکنون اسلام‌آباد) رفتم.  گیلان‌غرب قصبه‌ای بود و مردم آن‌جا فقیر بودند، ندار بودند و خان‌های قلدر و پول‌دار بر آن‌ها مسلط بودند. داستان‌های کوتاه «از این ولایت» اغلب مربوط به حال و هوای گیلان‌غرب است. مردم مهربان و خوب در آن‌جا زندگی می‌کردند. بچه‌های پا برهنه و بی‌چیز به کلاس می‌آمدند و خیلی‌ها هم نمی‌توانستند به مدرسه بیایند. کار می‌کردند.»

 علی اشرف درویشیان در تهران، با نویسندگان آن دوران آشنا شد: «آل احمد من و چند شاگرد دیگر را به خانه خودش دعوت می‌کرد، آن‌جا بیش‌تر درباره ی ادبیات، تعهد و نویسنده‌های بزرگ دنیا برای‌مان حرف می‌زد.»

هم‌چنین با صمد بهرنگی، نویسنده ایرانی که دو سال از درویشیان بزرگ‌تر و مثل او معلم بود، در خانه جلال آل‌احمد آشنا شد: «صمد هم مثل من آدم خجالتی بود، هر دو هم عاشق آل‌احمد و دانشور بودیم.»

بهرنگی با فعالیت‌های اجتماعی و ادبی‌اش تاثیری عمیق بر درویشیان گذاشت: «مرگ او من را وادار کرد که راه او را ادامه دهم.»

او کتاب‌هایی را درباره بهرنگی نوشت، اما میل به داستان‌نویسی پیش از آن در او وجود داشت: «خودم هم نمی‌دانم که واقعا چگونه شروع کردم. آیا شما اولین نفسی را که کشیده‌اید به یاد دارید؟»

 درویشیان سلولش را در زندان به اتاقی برای نوشتن تبدیل کرده بود

 علی اشرف درویشیان در سال‌های پس از انقلاب گرچه به زندان نیفتاد، اما دست از اعتراض، به‌ویژه اعتراض به سانسور نشست و در گفتگوها و مقالات متعدد، سانسور و مهم تر از آن خودسانسوری را جدی‌ترین آسیب ادبیات ایران می‌دانست.

در دوره‌های مختلف، وزارت ارشاد مانع چاپ برخی از آثار او شد: «شما خیال کردید کتاب‌های مرا سانسور کنید می‌آیند کتاب‌های شما را می‌خوانند؟ نه، ملتی که به سانسور عادت کند نه کتاب شما را می‌خواند، نه کتاب من را.»

حتی در سال ۱۳۹۰، کتاب‌های درویشیان از غرفه‌های نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران جمع‌آوری شد و همچنین این نویسنده به ناچار برخی از آثار خود را خارج از ایران منتشر کرد.

وی درباره نوشتن اولین داستانش نیز گفته است:

«نخستین داستانم را که هیچ وقت منتشر نشد در زندان کرمانشاه نوشتم. درسال ۱۳۵۲، اولین مجموعه داستانم را به‌عنوان آبشوران چاپ کردم و در ادامه هم کتاب‌های دیگری منتشر کردم،همچنین مجموعه داستان «داستان‌های تازه داغ»را هم چند سال پیش در شهر کلن آلمان چاپ کردم.»

 درویشیان، همچنین درباره ی تاثیر سانسور در آثار ادبی در سال‌های بعد از انقلاب در ایران گفته است:

«هنر باید بر حسب میزان سودمندی آن مورد نقد و بررسی قرار بگیرد و نه با معیارهای زیبایی‌شناسی صِرف. آن زیبایی که در واقعیت هست، فراتر از زیبایی هنری است. سانسور عاملی بازدارنده در خلاقیت هنری است و تا زمانی که سانسور باشد نویسنده و هنرمند نمی‌تواند زندگی را همه‌جانبه و با همه ابعادش تصور کند. ادبیات امروز ما جهانی نخواهد شد مگر آن‌که نویسنده بتواند آزادانه افکار و نظریاتش را بیان کند. اندیشه و قلم باید آزاد باشد. این یکی از اساسی‌ترین بندهای منشور کانون نویسندگان ایران است. تا زمانی که نویسندگان به دادگاه‌ها احضار می‌شوند، امید به پیشرفت نیست و نویسنده همچنان بیهوده به دور خود می‌چرخد و دستش به جایی نمی‌رسد.»

وی هم‌چنین در مجموعه شش جلدی «داستان‌های محبوب من» با همکاری رضا خندان به جمع آوری داستان‌های کوتاه نویسندگان جوان پرداخت. درویشیان درباره این کتاب گفته بود: «کوشیده‌ام بیشتر داستان‌ها از نویسندگان نسل جوان باشد و نیز نویسندگانی که نوشته‌هاشان این سال‌ها با توطئه سکوت روبه‌رو بوده است. به هر جهت این‌ها داستان‌هایی است که به دلم نشسته و هنوز هم برای ایجاد تحرک و انگیزش در خودم، آن‌ها را بارها و بارها می‌خوانم، می‌خوانم تا بیشتر کار کنم و رابطه‌ام را با زندگی از دست ندهم.»

آثار پژوهشی نظیر افسانه ها و متل‌های کردی، واژه نامه ی گویش کرمانشاهی و مجموعه ۲۰ جلدی فرهنگ افسانه‌ای ایران، باهمکاری رضا خندان عضو فعال کانون نویسندگان ایران نیز از جمله فعالیت‌های این نویسنده متولد کرمانشاه است.

 «داستان‌های محبوب من» منتخبی از داستان‌های کوتاهی‌ست که در فاصله بین سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۸۰ توسط نویسندگان ایرانی پدید آمده است. رضا خندان مهابادی و علی اشرف درویشیان، از اعضای کانون نویسندگان ایران این منتخبات را گرد آورده‌اند و بر هر داستان نیز درآمد و نقدی نگاشته‌اند.

 «داستان‌های محبوب من»، منتخبات ادبیات داستانی ایران، به کوشش علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی

 علی‌اشرف درویشیان روشنفکر سوسیالیست و مبارزی بود که پیش از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ نوشته‌های خود را با نام لطیف تلخستانی منتشر می‌کرد.

از او دو رمان سال‌های ابری و سلول ۱۸ و مجموعه ‌داستان‌های از این ولایت، از ندارد تا دارا، آبشوران، درشتی، شب آبستن است، همراه آهنگ‌های بابام، فصل نان، داستان‌های تازه داغ منتشر شده. از درویشیان در زمینه ادبیات کودک و نوجوان نیز کتاب‌های روزنامه ی دیواری مدرسه، کی برمی‌گردی داداش جان؟، آتش در کتاب‌خانه ی بچه‌ها، ق‍ص‍ه‌ه‍ای آن س‍ال‌ه‍ا، گل طلا و کلاش قرمز، ابر سیاه هزار چشم، رنگینه: منتشر شده است.

درویشیان همچنین ف‍ره‍ن‍گ ک‍ردی ک‍رم‍ان‍ش‍اه‍ی: ک‍ردی – ف‍ارس‍ی، ص‍م‍د ج‍اودانه شد، اف‍س‍ان‍ه‌ه‍ا و م‍ت‍ل‌ه‍ای ک‍ردی، ف‍ره‍ن‍گ اف‍س‍ان‍ه‌ه‍ای م‍ردم ای‍ران در ۱۹ جلد، داس‍ت‍ان‌ه‍ای م‍ح‍ب‍وب م‍ن در ۷ جلد را عرضه کرد و دو اثر دیگر او به نام‌های عقاید و رسوم مردم کرمانشاه و رمان همیشه مادر منتشر نشدند.

***

از این نویسنده پرکار و فعال در دهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای «تعهد بی‌چون و چرا به آزادی بیان و در امان نگاه داشتن حریم قلم از دستبرد قدرت» و «تصویر صادقانه‌ یی که از گذر دردناک جامعه‌ یی روستایی به جامعه‌ یی شهری به دست داده» تقدیر شده است.

سازمان دیدبان حقوق بشر در سال ۲۰۰۷ علی‌اشرف درویشیان را به عنوان یکی از ۷ نویسندهٔ ایرانی معرفی کرد که جایزه ی حقوق بشر هلمن-همت به آن‌ها تعلق می‌گیرد. این جایزه در سطح جهان به نویسندگانی اعطا می‌شود که تحت آزار و اذیت سیاسی قرار گرفته‌اند.

البته نویسندگانی چون درویشیان، جوایز بی‌شما و ماندگار خود را نه از دست نهادهای مصلحت‌ طلب، بلکه از سوی هزاران هزارتن از خوانندگانش گرفته است. یک شاخه گل آن کودک کار به درویشان، از گرفتن جوایزه نوبل ادبی با ارزش‌تر بوده است!

بی‌تردید علی اشرف درویشیان ، بخش بزرگی از فرهنگ معاصر امروز جامعه ی ماست. ایشان نه تنها دردها و رنج‌های مردم را به تصویر درآورده‌اند، بلکه تا حدودی نیز راه برآورده‌شدن آرزوهای ناممکن را نیزروشن کرده‌اند. هر چند که شخصیت‌های داستان‌های وی، با درد و رنج به دنیا آمده و  با فقر دست و پنجه نرم می‌کنند اما با عزت و افتخار و سربلند زندگی می‌کنند و بزرگ می‌شوند.

او از زبان مردمی می‌نویسد که از جنس نوشته هایش هستند. از کلیشه‌پردازی‌ها و پیچیدگی‌های ملال‌آور به‌شدت دور است. نویسنده ‌یی شجاع و آگاه و روشنگر است که برای تحقق آرمان‌هایش از هیچ کوششی فروگذاری نکرده است.

درویشیان، افق و چشم‌انداز فکری خود را از همان سال‌ها انتخاب کرد و فراز و نشیب‌هایی را پشت سر گذاشت اما هرگز اندیشه‌هایش را چپ و راست نکرد و در همین راه بی‌حد و حصر آزادی بیان و قلم و اندیشه حرکت کرد و همه فشارها، تهدیدها، سختی‌ها را تحمل کرد و هرگز از پا نیفتاد.

او نام بزرگ و ماندگار خود را پاکیزه نگاه داشت و از هرگونه آلودگی‌ها دوری جست و به همین دلایل در دل بسیاری از انسان‌های صادق و مبارزو مقاوم، آن‌چنان جای گرفته که به هیچ وجه او را فراموش نخواهند کرد!

وی در برگزاری و تشکیل و به سرانجام رساندن دوره‌هایی از فعالیت جدید «کانون نویسندگان ایران»، «زلزله بم»، «قتل‌های زنجیره‌یی» و هم‌چنین تاکنون انواع و اقسام فشارهای امنیتی که به کانون و اعضای هیئت دیبران آن وارد شده، آن‌چنان تلاش‌های جسورانه ‌یی داشته  که بارها خطوط قرمز و … را رد کرده است. او دهه های طولانی، همواره در محافل روشنفکری ادبی و فرهنگی، نظراتی راه‌گشا و موثر ارائه داده است و با بی‌پروایی تمام حرف دلش را زده است. او نویسنده‌ یی نبود که خود را سانسور کند و یا پیشاپیش ملاحظه ی سانسور آثارش توسط سانسورچیان حکومتی شود. در یک کلام، درویشیان روشنفکری متعهد و دلسوز و صادق بود.

علی اشرف درویشیان، تنها نویسنده ‌یی تاریخی و مربوط به گذشته نیست، بلکه خاطره‌ یی است زنده و ماندگار در ذهن تمام کسانی که با کتاب‌های او زندگی کرده‌اند؛ کودکانی که با روایت‌های او بزرگ شده‌اند و چنان تصویری از او و داستان‌هایش، بر ذهن‌شان حک شده که هیچ غباری را یارای نشستن روی آن تصاویر نیست. همین کودکان دیروز و امروز در فردایی روشن و در جامعه‌ آینده آزاد و برابر و عادلانه ایران، کتاب‌های درویشیان را در تمامی مدارس و دانشگاه‌های کشور تدریس خواهند کرد و به زبان‌های معتبر جهان ترجمه خواهند کرد. پس علی اشرف ما نمرده است و همیشه با ماست!

جمعه پنجم آبان ۱۳۹۶ – بیست و هفتم اکتبر ۲۰۱۷

 

توسط -
0 10

قرن ۲۱

(متامرفز)

تقدیم به رخشانه، دختر دریاها

ناصر فرداد

 

نعش کشان

کودکان مرده را

از سیاره ای به سیارۀ دیگر می کشاندند

و در هر کهکشان، گلّه های جنون

پایکوبان

به سوی مقصد نامعلوم

روان بودند.

 

پرندگانی عظیم و تاریک

آسمان  را

بی روزنه ای، یکدست فرو پوشانده بودند

و قهرمانان

احشاء قربانیان را

هبۀ بارگاه لاشخوران می کردند.

 

شکم آماسیدۀ اقیانوسها

از لاشه و مف حامله بود

و مادرانِ مشتاق

تولد شیطان را

انتظار می کشیدند.

 

جهان در خود فرو رفت!

……

جهان در خود فرو رفت

و در لحظه ای که به سال صفر می مانست،

گدازه ای از جایی شعله کشید،

خطی از آتش  آبهای سیاه را درید

و انسان، حیرت زده

شکفتن  پری مرده  را

نظاره کرد.

 

 

توسط -
0 26

شب های آندلس

 

در کوه های تاریک و  

دره های عمیق آندلس،

درختان زیتون

حزن اعصار را بر تن باد می نوازند.

آوازهای دور چوپانان گمشده

وهم هزار ساله را بیدار میکنند

و سگان رانده شده از درگاه اعراب

هنوز زوزه می کشند.

 

آه، آندلس بی نوا

بادام های کوهی ات

دوصد کام آتشین را

تلخ میکنند

و شیر انجیر های سفت درشتت

هنوز کودکان دختران کولی را

سیراب می کنند.

 

ناصر فرداد

ژوئن ۲۰۱۶، کوهستان گیوخار، اطراف غرناطه در آندلس اسپانیا

 

 

توسط -
0 16
ونوس:  فدریکو گارسیا لورکا
برگردان آزاد: علی اصغر فرداد
دوشیزه مُرده
غنوده در صدف بستر
برخاست در نور جاودان
بی نسیم و شکوفه ای.
جهان خم شد از پنجره
و نظر کرد مرگ بی انتها را.
عشق
با موهای ریخته
می چروکید
در ملافه های سپید.

 

توسط -
0 19
فدریکو گارسیا لورکا
غزل عشق ناامید
برگردان: علی اصغر فرداد

 

 

شب نمی‌خواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد،
با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام.
تو اما خواهی آمد،
با زبانی سوزان از باران نمک.
روز نمی‌خواهد که بیاید،
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم.
من اما خواهم آمد
و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد.
تو اما خواهی آمد
از مجراهای تاریک زمین.
نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند،
تا بسوزم من از اشتیاق تو
و بسوزی تو از اشتیاق من.

 

توسط -
0 14

برگردان شعری از ترکی استانبولی به فارسی

 

شعری از عدنان یوسل، شاعر سوسیالیست و انقلابی ترکیه‌ای‌(۲۰۰۲-۱۹۵۳)

 

روی زمین، باید سرشار از عشق شود

 

بدون عشق زندگی معنی نداشت

من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم

در زیبایی مبارزه عاشق شدم.

هنوز این مبارزه پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

 

تا هنگامی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

تمامی روشنگران از عشق می‌گویند

چه زیباست عاشقانه دوست داشتن

و مبارزه برای آن زیبایی.

 

لبخند خاک و بهار در زلفانش.

شما را دوست می‌دارم در آن مبارزه،

نکند زیبایی آن مبارزه ‌تویی…

من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم

من زیبایی مبارزه را دوست می دارم.

هزار بار شکستند شاخه‌های نو نهالان‌مان را

هزار بار شکستند.

 

هنوز در حال گل دادن و میوه دادنیم

هزار بار از ترس تاریخ را خفه کردند

هزار بار تهدید به مرگ کردند

باز هم در طبیعت‌ایم، باز هم شادیم.

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

مانند رودخانه‌‌ای که نخستین بار از آن گذشتیم

پای ما، پای آب بود

دست و پای ما، دست و پای سنگ و زمین

 

لبخند خاک و بهار در زلفانش.

شما را دوست می‌دارم در آن مبارزه،

نکند زیبایی آن مبارزه ‌تویی…

من در اوج باورهای ژرف ترا یافتم

من زیبایی مبارزه را دوست می دارم.

هزار بار شکستند شاخه‌های نو نهالان‌مان را

هزار بار شکستند.

 

هنوز در حال گل دادن و میوه دادنیم

هزار بار از ترس تاریخ را خفه کردند

هزار بار تهدید به مرگ کردند

باز هم در طبیعت‌ایم، باز هم شادیم.

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

مانند رودخانه‌‌ای که نخستین بار از آن گذشتیم

پای ما، پای آب بود

دست و پای ما، دست و پای سنگ و زمین.

در باران بامدادی نیز ساکت نشدیم، افزون‌تر می‌شویم

ما با آرزوها بزرگ شدیم.

یک صدا آواز سر دادیم ما از همان صدا، از همان قلب

 

ما رنگ و روحیه دادیم به کوه‌ها،

با این حال هنوز جوانی‌مان فنا نشده است…

نه غروب خورشید نگرانی از مرگ داشت

نه شادی از تولد

آنانی که با یک دست گورستان می‌سازند،

با دست دیگر طبیعت را نابودی می‌کنند

فریاد ما بر آن‌هاست

ما برای زیبایی‌ها زندگی می‌کنیم

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

 

تا زمانی که روی زمین سرشار از عشق نشده ست!

کاخ‌ها و سلطنت‌ها نابود خواهند شد

روزی روزگاری چرخه خونریزی می‌ایستد

و ستم تمام می‌شود.

غنچه‌ها شکوفا می‌شوند در برابرمان

لک‌لک‌ها می‌خندند.

از دیروز تا به امروز،

کسانی می‌مانند که برای فردا در حرکتند

هم کسانی که برای فردا مقاومت می‌کنند…

دوباره شعرهای جدید متولد خواهند شد

آرزوها، برآورده خواهند شد

و از صمیم قلب،

آنانی که فریاد می‌زنند

همه چیز پایان گرفته ست

آنانی که از سفره ترس می‌خورند،

نه آن گل‌هایی که در دره‌ها مقاومت می‌کنند

نه آنانی که در شهرها خشمناکند

بدرود نگفته اند هنوز.

هنوز این مبارزه، پایان نیافته ست و

ادامه دارد

تا بدان هنگام که بر زمین، عشق فرمان براند!

 

 

توسط -
0 20

شب های الحمراء

 

در دیوارهای بلند ویرانه های الحمرا

وحوش لانه کرده اند.

صداهای مرموز

و پروازهای تند سایه های موهوم

در تن شب هراس می افکنند.

 

شب با سایه ها

خلوت کرده است.

شب با باد،

شب با ستاره ای تنها

در منحنی کهکشان

به نجوا نشسته است.

 

ناصر فرداد

ژوئن ۲۰۱۶، اسپانیا، غرناطه، کاخ الحمراء