شعری تازه از سیاوش میرزاده

خزانی عزمِ ریختن از درخت می آید ورنه باد نمی توانست بازیگوشی اش را به پاییز هدیه کند رسمِ ریختن که آمد در تنِ برگ تن شُستنِ پاییزی می نشیند در تماشای همه رقصان رقصان چه خزانی لُخت می موجد در شاخۀ لَخت

شکارگاه؛ شعر تازه از حسن حسام

پیش از آنکه سرش تهی شود از رویا، با دو تا چشمِ ِخسته ی رعنا از ردیفِ درختانِ خیس می گذرد تا آخرین نگاهِ بی تابش یله برغروب ِ شعله ورِ شنگرف بنشیند، برلاجورد ِ آسمانی دریاوار! سگ و شکارچیان اما رهیابشان، مسیر تازه خون و اشتیاق جنون است آبش بده نکُش نفس می کشد هنوز آهوی ِ زیبایِ تنهایِ زخمی حسن حسام...

ونوس ـ شعری از روبن داریو ـ مترجم ناصر فرداد

در خلوتِ شب رنجور ازحسرتی تلخ به جستجوی آرامش به باغی سرد و ساکت شتافتم. در آسمانِ تاریک  ونوسِ زیبا چونان زرینه های یاس الهی در بستر آبنوس لرزان می درخشید.   بر روحِ عاشقم ملکه ای شرقی پدیدار شد ملکه ای که معشوق خود را در پناهگاه مقدسش انتظار...

به یاد مجید فلاح زاده

  نگاهی کوتاه به زندگی زنده یاد مجید فلاح زاده  کارگردان ، نویسنده، مترجم و پژوهشگر نمایش در ایران   می گفتم مجید وقتی میگی" به امید شیطان" یعنی خدایی هم هست واو با لبخند شیرین و به یاد ماندنی و ته قهقهه یی می گفت "خاک بر...

در سوگ ـ شعری از حسن حسام

هرروز چند ین و چند بار به تکرار بر صفحه می نویسم : بیدار و سبز باد یاد ِعزیزشان و باد وباد و باد به تکرار.... آه...... من مانده ام تا کی به تسلیت بنشینم ؟ تا کی !؟ ای ناخدا بگو با من تا کی براین کویر برآنم؟ این مرگزار بی مرز انگار ته ندارد! نه می شود غمجامه را درید نه اشک...

شعری از عیدی نعمتی

چه می کند با جان آدمی این سه حرف ما از لای سیم های خاردار به دیدار آفتابگردان ها می رویم و زخمی هامان را در پیرهن امید پنهان می کنیم باد بر پرچم ما نیز خواهد رقصید چه می کند با جان آدمی عشق! ...................          

ستیز نابرابر ـ ناصر فرداد

             به یاد قتل عام شدگان  شهریور ۱۳۶۷  ...................................... بی آنکه صاعقه ای بشکافد یا شراره ای بجهد می غرید  و مُشت بر سقف آسمان میکوفت ابلیسِ زهر خورده طلبِ خونِ تازه می کرد.   شب نبود! نه نه شب بود و نه روز در پرتوی که چون تُفِ...

شهریور خاوران _ ناصر فرداد

دیگر ماه نیز ماه زیبای افسانه ها و شعر لطیف شاعران نیست چرا که هنوز شتکِ خون کبوتران از چهره نشسته است، چرا که هنوز در هر عبورِ سرد و عبوسِ خویش بر فراز خاوران شاهد برق دشنه ها رقص دارها و قهقهۀ تفنگ هاست، با این همه نقاب به چهره می کشد و با شتاب می گذرد تا...

دو شعر از فدریکو گارسیا لورکا ـ ترجمه ناصر فرداد

«رقص ماه در سانتیاگو» ......................... نگاهش کن، مرد سپید پوش رعنا را! پیکر سخت و مرمرین‌اش را. او ماه است که می‌رقصد در میدان مرده گانِ کوئینتانا. نگاه کن، پیکر سختش را در هاله‌ای از غبار و گرگ. ماه می‌تابد در میدان مرده گانِ کوئینتانا. چه کسی زخم می‌زند به تندیس اسب در دروازه‌های خواب؟ او...

آغوش سرخ ـ شعری از آیدا پایدار

به تو که فکر می‌کنم قفل از سلول‌های خسته‌ی خاکستری برداشته می شود. به تو که فکر می‌کنم گل‌ها در تنم انقلاب می‌کنند و پروانه‌ای که تویی از گلویم بیرون می‌پرد و  .شعر می شود نامت زندان‌بان را بیکار می‌کند؛ خوابت تبعید را مچاله و آغوشت چیزی نیست جز آزادی  که تاریخ را در این اتاق رقم خواهد زد...