آوای بلند عشق در سیاهچالِ قرون!

چندگانگی، تضاد «پارادوکس» در دستگاه فکری عطّار که فلسفیدن را خوار میشمرده و فیلسوف را الاغ مینامده است! بحثی جداگانه و طولانی میطلبد. همین بس که در این گفتار به موردهای فلسفی اشعارش نقبی بزنیم. آرای فلسفی او بیش از همه به آرای فیلسوف و ریاضیدان همشهری ‌اش خیّامِ نیشابوری نزدیک است. برای مولانا جلال‌الّدین بلخیِ رومی قابلِ تصوّر نبود که انسان از خاک آمده باشد و سرانجام نیز به خاک بدل شود. باری از جهان ‌بینی عرفانی عطّار تا مولوی فاصله ‌ای پُر نشدنی دیده می‌شود. گرچه اشتراکاتِ ادبی استاد و شاگرد (عطّار و مولوی) نه اندک از نظر کمّی و نه کم بها از نظر کیفی است.

“پارک هنرمندان” یا ” پارک خمینی و اعوان و انصارش”

در دوران سیاه رژیم جمهوری اسلامی و با تصویب و اجرای قوانین ضد انسانی، همه چیز دگرگون و چند لایه و مخوفتر شده است. شقاوت و دروغ و فریب حکومتگران، سیاهی و تباهی بیشتر برای مردم به ارمغان آورده است. همه جا زندان است و قتلگاه و شلاق و بگیر و ببند و اعدام و طناب دار وترور و وحشت. آخوندهای شریعت پناه، حکم صادر میکنند و آشکارا میکشند تا خشونتشان را عریان و بی هیچ پرده پوشی و به عینه به تماشا بگذارند تا با ایجاد رعب و وحشت، پایه های لرزان حکومت نامردمی و از هم گسستهشان را پنهان کنند.

«بیوگرافی» ناظم حکمت از زبان خودش

! زمانیکه در کف بتونی سلول(چهار متری)، دوران شش ماهه را گذراندم، 36 سالهام! هنگامیکه پس از 18 ساعت به فرودگاه پراگ رسیدم، 59 سالهام! لنین را در قید حیات ندیدم اما در سال 1961، موزه لنین را دیدم. خواستند مرا از حزبم جدا کنند، نشد. بتها شکسته شد، اما قطعاتش مرا له نکرد

روح بلند کشدار؛ پویا عزیزی

تنها لباس های سوخته دنبال صلیب سرخ می دوند و حافظه ها غبار آلودند.

آهوبانو؛ حسن حسام

آهوبانو با روشنایِ فریادت چون هیمه ای در آتش زندانِ شیخ و شحنه روایت کن وز روزگارِ تیره حکایت کن

به یاد تابستان 67؛ یاور استوار

شبِ بگسستنِ زنجیرِ پیوند شبِ زندانِ شبِ شیون شبِ بند شبِ پرسش، شبِ پاسخ، شبِ خوف شبِ اندوه بر سیمای لبخند!

خوان خونین این بار؛ جواد اسدیان

چیست سگتر از این همه زانو تلخ در بند شکسته تر از این همه پشت چیست دارتر بر یک پرسش خاموش که تاب می خورد در نسیمی خرد دور هر میدان بر سر هر بازار

آفتاب جنگل خیز؛ فریدون گیلانی

اين گونه كه تيغ بر ما كشيده ايد منتظر باشيد كه از آسمانى ديگر فرود آئيم و خيابان ها را پر از شبنم دل آويز كنيم امروز به رعد شما مى خنديم فردا خانه ها را پراز بوسه هاى دل انگيز مى كنيم

یلدا؛ نعمت آذرم

عمری به راه چشمۀ خورشید و راه بی پایان راهی درشتناک که از راستای برزخ دیروزهای گمشده تا فرداست! باری مگر شراره ای از آفتاب ِ سینۀ البرز را - به فالی نیک-، در عمق چشم های ِ درخشان و مهربان تو در این شب سیاه بجویم! و بوی آشنای وحشی گل های سرخ درۀ دربند را، از لاله برگ های لبان تو بشنوم! آن عطر را دوباره ببویم!

هشدار ِ سرخ؛ شهلا آقاپور

آنجا که بیداری هستی برلابه لای روزگار ِکهربایی نوشت آهای عشق ارغوانی اگر سوار بر بالهای آبی آزادگی شدی سپیدار بگو من ِ آدم در اسارت خویشتنم...