برگردان شعری از آنتونیو ماچادو/ناصر فرداد

آن میدان یک برج داشت آنتونیو ماچادو ترجمه: ناصر فرداد   آن میدان یک برج داشت برج یک بالکن بالکن یک زن زن یک گل سپید در دست یک مرد آمد آخر چرا آمد؟  - و میدان را با خود برد با برج و با بالکن اش با بالکن و زنش با زن و گل...

دو شعر از لیلی گلزار

چه سنگ می زنی مرا، دگر مزن، ســرم شکـــــست چـــنان مزن، چنـــــین مزن ، تمام پیکرم شکــــست مزن چنین به هر طرف، چه می بری از این هدف به سنگ سخت چون زدی، حریم ســـنگرم شکست به مرگ می زنـــــــی مرا، به تب نمی‌شوم رضـــــا چنان به سوی دل...

سروده های گارسیا لورکا به زبان گالیسی برگردان از ناصر فرداد

  فدریکو گارسیا لورکا اشعار سروده شده به زبان گالیسی     رقص ماه در سانتیاگو    نگاهش کن، مرد سپید پوش رعنا را! پیکر سخت و مرمرین اش را.   او ماه است که می رقصد در میدان مرده گانِ کوئینتانا.   نگاه کن، پیکر سختش را در هاله ای از غبار و گرگ.   ماه می...

نگاهی به بیست و چهارمین جشنواره ی تئاتر ایرانی در تبعید(کلن)

نگاهی به جشنواره پس از مجید فلاح زاده یا بیست و چهارمین جشنواره ی ایرانیان در تبعید(کلن) پیش از هر چیز باید شکل گیری این جشنواره را پس از در گذشت مجید فلاح زاده ، یادآور شوم .مجید که از میان ما رفت دلزدگی و...

سروده ئی از علی کامرانی در نکوهش سانسور

در نکوهش سانسور و کارگردانان آن ، از دیروز و هنوز و تا همیشه نه؛ واژه هارا نکشید واژه ها جان دارند واژه وقتی به شهادت برسد عشق و اندیشه و آزادی هم خواهد مرد و تهی خانه ی نفرت جای آن را پر خواهد کرد واژه وقتی به شهادت برسد انسان...

زخمرگ های در تبعید – شعری بلند از پویا عزیزی

گفتم به موهایِ دَرهمِ دوست به‌صبح  وقتی‌که برق از زیر آن می‌پرید و بخارِ الکل و بَنگ        مَنگ! ای پیامبرِ روشن با چراغ‌های درشتِ چشم‌های خُمارت                 بگو!   گفتم به چشم‌های خمارش به ریش‌های بی‌شُمارَش به‌صبح         وقتی‌که استارتِ دود از سوراخِ دهانش کارخانه‌ای غمگین بود.   ای امامِ...

برگردان شعری از خیمنس به فارسی از ناصر فرداد

سنگ امروز را رهایش کن خوان رامون خیمنس ترجمه از ناصر فرداد     سنگ امروز را رهایش کن. فراموشش کن و بخُسب. اگر که نور باشد، فردا دوباره بازش خواهی یافت پیش از سپیدۀ صبح، در هیئت خورشید.    

شعر تازه یی از حسن حسام

برای محمود صالحی و رضا شهابی و همه پرومته های در زنجیر حسن حسام این جا برقص ... پیرِ ما گفت : به جز زنجیری بر دست و پای سهمی نداری امیر ِجدید !* پس ، دست افشان و پای کوبان برقص در میانه ی مستان و آواز تهی دستان سرنوشت خونبارت به جبر تاریخ چنین رقم خورده است...

شعر تازه یی از عباس سماکار

  افسون از روزن ها   می دانی شعر چیست جادو ست موج به جانت می اندازد سِحر است همین که تکان بخوری حمله اش را آغاز می کند به دیوار جهان پنجره ای باز می شود بر منظرش فردا پیدا ست شعر آنجا غنوده است و ترا که گیج و تازه واردی در طلای سکوت صبحش افسون...

به یاد زلزله بم و زلزله کردستان/ شعری از زیبا کرباسی

این شعر من که برای زلزله ی هولناک بم سروده بودم در دو شب متوالی اتفاق افتاد نصف این شعر را بعد از دیدن خوابی ضرب العجل درست شب قبل از زلزله ی بم نوشته بودم ادامه ی آن هنگام دیدن واقعه از تلوزیون مجتمعی...