در سوگ ـ شعری از حسن حسام

هرروز چند ین و چند بار به تکرار بر صفحه می نویسم : بیدار و سبز باد یاد ِعزیزشان و باد وباد و باد به تکرار.... آه...... من مانده ام تا کی به تسلیت بنشینم ؟ تا کی !؟ ای ناخدا بگو با من تا کی براین کویر برآنم؟ این مرگزار بی مرز انگار ته ندارد! نه می شود غمجامه را درید نه اشک...

کوتوله‌هایی با کفش‌های پاشنه‌بلند ـ م. روان‌شید

به تازگی یادداشتی از پیام فضلی‌نژاد (دومِ خردادی پیشین و مواجب‌بگیرِ امروزِ وزارتِ اطلاعات) خواندم که اشاره‌هایی به احمد شاملو و کانون نویسندگان ایران در تبعید داشت. اگرچه یادداشتِ ایشان جدید نیست، اما به نظرم لازم است چیزهایی را به این آدمِ دوزیست یادآور...

یک شعر از سیاووش میرزاده

یادنگاشتۀ علی نخستین نه در برابر چشم و نه غایب از نظر است نه یاد می کند از من نه می رود از یاد پای در راهیم و سمتِ وحشتِ خود می رویم پرکَشان و پرکُشان بال این بالِ وبال گیج برهم می زند رفتارِ خود را سوی اوهامِ غبارآلود و ناپیدا بیهده حجمِ هوا...

از ” نمایشگاه کتاب تهران- بدون سانسور” حمایت کنیم

 اطلاعیه کانون نویسندگان ایران "در تبعید" و انجمن قلم ایران "در تبعید" از " نمایشگاه کتاب تهران- بدون سانسور" حمایت کنیم با سانسور و سرکوب به هرشکل ممکن مقابله کنیم ناشران مستقل فارسی‌زبان خارج از کشور امسال نیز تصمیم گرفتند هم‌زمان با برپائی نمایشگاه کتاب در تهران،...

روزگاری، باران به شرافتِ ما سوگند می‌خورد ـ م. روان‌شید

روزگاری باران به شرافتِ ما سوگند می‌خورد ما که با دست‌های‌مان فکر می‌کردیم با چشم‌های‌مان می‌گفتیم و از کاسه‌ی سر جامی آب به تشنگان سپرده‌ بودیم. راه‌پیماییِ دشواری از آدم تا «آدمیت» بود.   روزگاری دست‌های‌مان بوی نان می‌داد لباس‌مان بوی هیزم و از چشم‌های‌ خیس‌مان خنده و خدا می ریخت. خدا آدم بود و آدمی آدمیت بود.   روزگاری تنها شرافتِ ما بود و دست‌های...

یورش نیروهای امنییتی و انتظامی به جشن پنجاه سالگی کانون نویسندگان ایران

روز جمعه چهارم خرداد ۱٣۹۷ ماموران امنیتی و انتظامی با یورش به جشن پنجاهمین سال تأسیس کانون نویسندگان ایران، مانع از برگزاری آن شدند. ساعاتی پیش از آغاز مراسم، نیروهای یادشده مکان برگزاری جشن و اطراف آن را محاصره و از ورود اعضای کانون...

شب‌نامه – شعری از حسن حسام

شب‌نامه (از سری شعرهای خیابانی) حسن حسام تا خیابان‌های شورشی تهی شود از فریاد ِ مردم ِ اعماق کمین کرده‌ای با چکمه‌ها و مسلسل‌ها! ای آیت ِ خداوند! یغماگری که سرخ گشته ترا رُخ از خون ِ نونهالان، درهیچ جنگلی آیا غوغای بی‌شماره‌ی مرغان با تیر و دام و تبر خاموش می‌شود؟! بگریز! ای دزد ِ با چراغ بگریز از مردمان خسته‌ی...

شقایق­ها بر سنگلاخ ـ گلرخ قبادی (معرفی کتاب)

 چند کلمه درباره‌ی کتاب زندگی وزمانەی یک زن کرد از کردستان ایران کردستان سرزمينی است که مردمان آن تاريخ  پرنشيب و فراز، طولانی و خونينی از مبارزه برای کسب آزادی و حقوق خود را پشت سر دارند. در ميان مردم کُرد نيز، زنان همواره در...

هزارقصۀ ناگفته شعری از عیدی نعمتی

video
هزار قصه ی نا گفته در مخمل خیس نگاه توست هزار شعر ناسروده بر لبان من هزار آرزوی خاکستر شده در نگاه توست  هزار بغض پیر در گلوی من هزار جنگل گر گرفته در نگاه توست هزار شیر در بند در درون من من در مخمل خیس نگاه تو فریاد می شوم تو با...

بازتاب / شعر عباس سماکار

چه شکن ها به تن تصویر تو می افتد و تکه تکه می شوی و هر تکه باز در خود همان می شود که ابتدا در یک تکه بوده است   چه تکه ها در هر تکه نقره ات باز تکه تکه می شود و هر قطره می شکند تصویر ترا در...