چند شعر کوتاه از کاوه بهرامی

1 مثل پاییز بمیر تا دنیا عاشقت شود   2 نماز جماعت، جماعتت را بردند   3 دل جاده به سفر کردن ماشین ها خوش است   4 چقدر زیباست وقتی همه میدانند و تو به خودت دروغ میگویی   5 زرافه ای که آسمان را زبان زد دارکوبی که مغز درخت ها را خورد شبی خونی که مورچه ها به آخرین حبه ی...

به هیچ کس مگو ولی نظاره کن ـ شادی سابُجی

    برای فراز بهزادی، دوست نادیده ی ادبی در سواحل خلیج فارس ..............................................   به هیچ کس مگو شکسته شاخه ها وُ ساقه ها درون آن درخت رو به سوی هیچ یه هیچ کس مگو که سم دوانده ریشه ها درون موی برگ ها به هیچ کس مگو که ریشه های این...

خالق واقعی/ علی رسولی

تو آسیایی هستی پدر و مادرت دو کارگر فرسوده با دست ها و پاهایی که دیگر کار را بلد نیستند آمریکایی هستی پدر و مادرت دو معدنچی قدیمی

و ساحل بي قرارش بود ـ شادي سابُجي

دور دستي مردِ دريا بود و تنهايي مادرِ نازاي ساحل بي قراري کرد اندکي با ناز و عشوه اندکي با مکر و ترفندي زنانه در دهان موج ها انداخت حرفش را کودکي مي خواست بس زيبا و بس شيرين بلکه شايد مرهمي بر آتشِ مادر شدن باشد آتش اين عشق خفته خود عذابش بود...

تولد است ـ شادی سابُجی

  در انتهاي کوچک دالان کاگلي، تولد است يک مردِ مرد نوشته دو خطي ز ديوِ شهر پاداش و سهم نوشته اش، ولي اما شهادت است   در انتهاي کوچک دالان کاگلي، تولد است ماندم هجومِ شهر که با شور مي دود خود سوي پيرزني هم که گوهر است   در انتهاي کوچک...

گلِ نسرین، رسالتِ خیزش ـ شعری از شادی سابجی

گلِ نسرین، رسالتِ خیزش شاعر : شادی سابُجی   تقدیم به نسرین ستوده   گلِ نسرین چه غریبانه ایستاده بود یکه و تنها گوشه ی باغچه چه غریبانه! **************** سرمای پاییز بادِ زمستان سخت می وزید سخت! چه بلند بود سیمِ خاردار دورِ باغچه دورِ باغچه! *************** روزِ صد رسید و گل ایستاد روزِ صد رسید و گل ایستاد سلام چند جوانه همین تمام! تمام! *************** و درختانِ شهر به خواب خواب و...

وقتي رديف و قافيه‌ام ـ شادي سابجي

وقتي رديف و قافيه‌ام مشوش است وقتي تمام قافيه‌ام پر غم است وقتي که خون، شرشره از اشک جاري است وقتي که روح و دل‌ام در کبودي است ديگر نه رنگ و نور، نه فصل و نه بو و طعم فرقي ميان اين من و آن "مردهِ تن" نمانده...

شعرهایی از شادی سابُجی

 تقدیم به گوهری سیاه از عشق زندانشهر خرمشهر آزاد شد اما زندانشهرِ بزرگ، چشم انتظار نشست چون درخت ها گل ها و گیلاس ها چشمِ انتظارِ بهار زندانشهر را دشتِ کرک دارِ علف هرزها تسخیر کرد اما تنها گوهر مادری از عشق سیاه پوشان گوهری سیاه از عشق خمیده با قابِ عکسی در دست آرام با...

او، او،ما / شادی سابُجی

بوی تعفنی زرد رنگ چون کودکی شیطان مدام می دود از ابتدا تا انتهای کوچه ی سکه بازان سکه چینان سکه اندوزان سکه پرستان جوی تهوعی آرام و لزج در پای درختان کوچه می رود و میوه ی درختان استفراغ سرخی رنگ است که بر دهان می برند ******** داسی کهنه بر تن عریان خوشه های گندم می نوازد...

بابک و بُهتِ دریا ـ شعری از شادی سابُجی

بابک و بُهت دریا شاعر: شادی سابُجی   (مرثیه ایی برای بهت، از مرگ دوست شاعرم بابک اباذری)   ساده غرق ات می کنند یا غرق می شوی ساده دفن ات می کنند یا دفن می شوی که ساده به نظر رسد ساده ی ساده ی ساده ساده ی ساده ی ساده بهت اما بهت...