باستیل و اوین ـ شادی سابُجی

باستیل و اوین شاعر: شادی سابُجی   تقدیم به جان بی قرار حسن مکارمی ... ... ...    روی پله‌های اپرای باستیل  در صبحی بهاری و سرد پاریس، این زنِ تنها و غریب نشسته بود و در باد گیسوانش را شانه می کرد پاریس با نگاهی مواج از نا‌امیدی و غم به باستیل...

شعری از شادی سابُجی

چه باید کرد اما آن دو صد اسبان ایلامی گرفتارند؟ برای جنگل های ایلام که می سوزند چون من    ....................... ایلامی زنی  تنها بلوطی رنگ گیسویش که می سوزد درون خشمِ زردِ آتشی زرد و سیاه و ارغوانی رنگ نگاهش کن چه می نالد بلوطِ پیر ایلامی از این سوزش دو...

چندشعراز:خالدبایزیدی(دلیر)

به صلاح الدین دمیرتاش آن کشتی حضرت نوح .............................................................   «آموختن»   من ازشمع ها آموخته ام که درسکوت شب بی هیچ اعتراضی بسوزم تاسپیده دم را به آوای بلبل تحویل دهم! ........................ «شاهین»   شاهین های درراه برفرازآسمان غباراندوه را برچهره هاتکاندند قلب اندوهگین را آرامشی دوباره بخشیدند وآسمان مسدودرا برروی پرندگان گشودند ................................. «انتظار»   یکی باید بیاید باچشمی به گستره جهان تاکه رشته رشته ی نورراتقسیم ورویای عاشقان را تعبیرکند ................................ «طرح»   توبه...

ترانه‌ی کسی که از جمع‌مان رفته بود _ علی رسولی(اورست)

صبح که پا شدیم  از میون ما رفته بود تنها، با بارانی‌ای کهنه و یک جفت چشم آبی با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت.  آروم قدم می‌زد آروم‌تر از خونه‌ها از برج‌های بلند از قطاری که دیگه رفتن را فراموش کرده بود از کوپه‌های درجه دو که کارگران پایین شهر را فراموش کرده...

نگو که دوست شان می داشتم ـ ناظم حکمت، ترجمه‌ی بهروز عرب‌زاده(بهروز وفا)

  شعر بلند نگو که دوست شان می داشتم ناظم حکمت که در سال 2015 به عنوان یکی از 50 شعر عاشقانه ی  منتخب 50 سال اخیر دنیا  توسط مرکز سات بانک سنتر لندن معرفی شده بود سال گذشته همزمان با مراسم خوانش و  معرفی...

برف و مرگ ـ شعری از علی رسولی(اورست)

    "هِنری" هر روز غروب با بارنیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد.   هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ صخره‌ها را می‌گیرند و...

۴ شعر از شادی سابُجی

1 کبوتر بچه گانِ قفس برای آزادی یواشکی زنان ایرانی   کبوتر را یواشکی هوا یواشکی پرواز پرواز را چه به دیدن؟ خموش! چه کفر بزرگی است رقصِ باد لای پرهای کبوتر خموش! وسوسه ی آسمان وسوسه ی ابرها بی قراری جوی پایین دست بی قراری برگِ ریزان پاییزی خموش! کبوتر بچه گان جهان پرواز را می خرند به رنج سقوط های پی...

آه پرستو!- شعری از شادی سابُجی

آه پرستو! تا طلوعِ دگرباره ی انسان در لانه ی غم چند فرسنگ شب سیاه در پیش است؟

موسیقی و ابتذال عمومی ـ گفتاری از شاهین نجفی ـ در استکهلم

موسیقی و ابتذال عمومی گفتاری از شاهین نجفی ، به همراه پرسش و پاسخ  

شعر “دوستی با لحظه ها” – زهره مهرجو

این چشم های پر ز انتظار ما بهر رؤیت روز انتقام – هر لحظه می شوند نا شکیب تر، و این دست های پر توان ما در جست و جوی مرگ سهمگین تو – می گردند با هم آشناتر .."