اعتراف ـ شعری از علی رسولی

«اعتراف» .............   برف می‌­بارد تنها نوایی که میان این زمستان می‌­شنوم قطاری­ست که مرا به دوردستی نامعلوم می­‌برد. زمین از پشت شیشه­‌ها آرام کفن‌­پوش می‌­شود و تپه‌­های زودگذر در دوردست پستان‌­های تو را به یادم می‌­آورد که شبی قبل از آژیر پلیس‌­ها بر آن بوسه زدم. من آن بوسه را اعتراف کردم اعتراف کردم به عشق به تو به...

دو شعر از م.روان شید

1 و من در پستو‌ی خانه‌ام خدایی را پنهان کرده‌ام آقایان!   در پستوی جانم جهانی در پستوی جهانم خدایی که زنانه می‌خندد.   ترکیبِ عبادتم را شکل می‌دهد این خنده‌ی پنهان.   در پستوی جهانم خدایی نشسته که مرد نیست   2 دنیا از دست‌های ما چه می‌خواهد از دست‌های کوچکِ ما از ما که تنهاییم.   همه شب به...