چند داستانک از استاد محمد رضا نظری دارکولی

  تخت جمشید سرباز ها محکم و استوار به پیش می رفتند . قدرت و شهامت را می شد در گام های محکم شان دید. برگشت پیروزمندانه ی آن ها از پیش مشخص بود. اما مادر سفره ی سفیدی بر رویشان انداخت و یک ظرف...

دو شعر از ساناز داوودزاده فر

۱ تبحر ما در شکست رویاهامان بود بی‌رویا زمین از آن سنگ هاست در محدوده‌ى خاورمیانه رویا داشتن جرم سنگینى‌ست اینجا همه کابوس دارند از آن که می‌کشد و آن که کشته به دنیا می‌آید ما تابوت‌مان را روی شانه‌های‌مان همیشه آماده داریم زندگی‌مان وقف نادانی حاکمانی‌ست کرگدن به دنیا آمده‌اند و دیو از دنیا می‌روند تبحر ما در شکست رویا...

ویکتور خارا، شاعر و خواننده خلق/ محمد امین محمدپور

در شرح حال تکان دهنده ای که خوان خارا در سال 1984 با عنوان " ترانه ناتمام " به چاپ رسانید، ما شاهد آخرین روزهای دردناک زندگی همسر او، ویکتور خارا، در زمان کودتای نظامی ژنرال پینوشه هستیم؛ کودتایی که به براندازی دولت دموکراتیک سالوادور آلنده، رئیس جمهور منتخب مردم انجامید. ویکتور خارا همراه با هزاران نفر دیگر، بی آنکه محاکمه یا بازجویی شوند، به زندان افتادند. نخست آنها را در ساختمان دانشگاه فنی و سپس در استادیوم شیلی در سانتیاگوی مرکزی نگه داری کردند. ویکتور خارا برای بالا بردن روحیهء بازداشت شدگان، شروع به خواندن ترانه کرد. وی که به عنوان خواننده ترانه های مردمی از شهرت و محبوبیت فوق العاده ای برخوردار بود، نخست ترانه های محلی شیلی را که مظهر جبهه مقاومت خلق بودند، خواند و سپس ترانه دیگری به نام " بیانیه " را که شب دوم بازداشت خود سروده بود. شهرت او و نیز آواز خواندنش در جمع بازداشت شدگان باعث شد تا او را از بقیه جدا کنند.

جسارت می‌کنم به آخرین بازمانده ـ شعری از سپیده ثابتیان

جسارت می‌کنم به آخرین بازمانده که می‌دانست چرا می‌کشت فاشیسم و من نمی‌دانم چرا زنده‌ام.   وقتی دیوارِ بلندی دورِ زندگی‌ام می‌کشیدم خشن شدم. کسی در قلبِ مرده‌ها زنده نمی‌ماند ـ   خنجری بر‌می‌دارم چهره‌ی تمام مردها را اصلاح می‌کنم تا طالبانِ وجودشان تن‌ام را زیرِ نادانی‌شان پنهان نکند.   از خیابان که رد بشوم به اولین ناشناس که لبخند...

دو شعر از شیرکوبیکس ـ ترجمه علی رسولی

    «راز» ........  دختر زیبا تو نه شاعری، نه نقاش من هر دو . اما چه کسی می داند چشمانت هر شب شعرها را دزدکی تقدیمم می کنند چه کسی می داند انگشتان توست که نقاشی هایم را می کشند. اکنون از روزی می ترسم که چشمانت و انگشتانت این راز را فاش کنند به خیابان، کوچه و دنیا بگویند: این...

کاناپه چرمی ـ رعنا سلیمانی

کاناپه چرمی ............................ رعنا سلیمانی   صدای زنگ موبایل از جیب شلوار جین آبی رنگ مرد که روی لبه کاناپه افتاده بود بلند شد. مرد پلک‌هایش را باز کرد و رویش را به زن کرد؛ چشم‌های میشی‌اش را که به هیچ وجه درشت نبود، با حالتی نه چندان...

چند شعراز: ابراهیم احمدنیا(شاعرکرد) ـ ترجمه:خالد بایزیدی(دلیر)

1- اگرنصف خدا قدرت می داشتم شب هنگام ازهرچه تفنگ است گیتارمی ساختم 2- روزی اینقدر! کوچک خواهم شد تفنگ ام را شاخه ی سایه ام می نمایم 3- گلوله ای را به سقف آسمان شلیک کردم آسمان هزاران ! تگرگ را برسرم باراند 4- گلوله ای زیربرف شلیک شد چندگوله برف بی گناه ذغال شدند 5- کاشکی تفنگ گندم رامی خورد به جای گلوله نان را شلیک می کرد برای گرسنگان 6- گلوله را به...

مرگ یک‌بار، شیون یک‌بار ـ رعنا سلیمانی

قصه‌ای غمبار از گوشه‌‌گوشه‌ی زندگیِ زنِ ایرانی، زنی که جسم و جان و روح‌اش در جامعه‌ی دینی و مردسالار به یغما می‌رود. قصه ای غمار و طولانی...طولانی، به قدمتِ آیاتِ زن ستیزی که قرن‌هاست روح و جسمِ زن را به آتش کشیده است... ....................................   پرده‌ی پاره پوره‌ی...

دو شعر از:خالد بایزیدی(دلیر) برای سعیدسلطان پور

«با کشورم چه کرده اند» ............................... با کشورم چه کرده اند که قفس ها ازشقایق ها سرشارند و یاران چون شبهای تار و بی ستاره در سوگ عزیزان شان جامه سیه به تن کرده اند با کشورم چه کرده اند که شاعران سرزمینم هنوز مرثیه می خوانند با حنجره شکسته اینک شاهین کوهستانها منم که...

چند شعر از فاروق امیری

خاموش وُ فراموشم زیرا یاد تو حافظه ی کوه را می تراشد و سنگ من وزنی ندارد