آیا من وطنی داشته‌ام؟ ـ علی رسولی«اورست»

از پنجره هیاهوی کودکان می‌آید نسیم صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند: _سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مزارع را شیار می‌زنم لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم و هر روز خسته‌تر می‌شوم خسته خسته.   ستاره‌ها عریان می‌شوند ابرها می‌گریزند آویشن‌ها از شبنم آبستند ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد به تپه‌های دوردست می‌نگرم به...

روشنفکری و سانسور زن – صبا واصفی

صبا واصفی، مستندساز و فعال حقوق بشر در سیدنی: صد سال پیش ما این صدا بودیم، پنجاه سال پیش، سی سال پیش، پارسال و هنوز هم این صداییم! حدود صد و سی سال پیش شورش "طاهره قره العین" علیه حجاب در جامعه ی اسلام زده،...

در ستایش یک انسان/زهره مهرجو

پیشانی بلند تو دیدگان پرنفوذت، قامت استوارت، تبسم معنی دارت .. و قلب شکوهمندت – اشارتی بودند بر وجود بی همتای تو.   هستیِ تو همچو آب زلال، بر بستر بی انتهای تاریخ پیوسته جاریست. میراثت مثل مرواریدهای روشن، در جای جای اقیانوسِ زندگی همچنان صیقل می خورد ..!   *   *   * ما رهگذرانِ تاریخیم که در پی کشف اسرار زندگی هر روز صدفهای...

بادمجان می چید دور سینی خون/شادی سابُجی

الهام برای مردی از جنسِ خون روی سینی خون بادمجان می چید دانه به دانه دور تا دور بنفش در بنفش مثل جا زخم های لاله های پارک اما تو صدای کبوترِ سینه شکافته ی امیر آباد صدای رستم های بی سهراب شده صدای سرب های سینه ی کارون در خانه ات را چطور نشنیدی؟؟ .... چطور نشنیدی؟؟...

دغدغه‌هایم ـ شعری از محبوب مبتکر

  محبوب  مبتکر     دغدغه‌هایم از پنجه‌های پا بالا می‌آیند و زانوانم را می‌جوند معلولی که از پس خویشتنش برنیامده به تکدی‌گری آرزوهایش تن می‌دهد...

نگو که دوست شان می داشتم ـ ناظم حکمت، ترجمه‌ی بهروز عرب‌زاده(بهروز وفا)

  شعر بلند نگو که دوست شان می داشتم ناظم حکمت که در سال 2015 به عنوان یکی از 50 شعر عاشقانه ی  منتخب 50 سال اخیر دنیا  توسط مرکز سات بانک سنتر لندن معرفی شده بود سال گذشته همزمان با مراسم خوانش و  معرفی...

چندشعراز:خالدبایزیدی(دلیر)

  تقدیم به پدرم و همه پدران سرزمینم …….   پدرم! درتمام عمر بی خیال بود امروزرا هرگزبه فردانمی بخشید اماتمام عمررابه ناگزیر به مرگ بخشید 2- پدرم! تاصبح نداشته هایش را می شمرد هی می شمردومی شمرد یکی راکم می آورد 3- پدرم سیگاررا که می گیراند به فکرفرومی رفت نداشته هایش را هی می شمرد وهی یکی راکم می اورد 4- هنوزسپیده دم ها دلم برای پدرم تنگ می شود آنگاه...

چند شعراز: ابراهیم احمدنیا(شاعرکرد) ـ ترجمه:خالد بایزیدی(دلیر)

1- اگرنصف خدا قدرت می داشتم شب هنگام ازهرچه تفنگ است گیتارمی ساختم 2- روزی اینقدر! کوچک خواهم شد تفنگ ام را شاخه ی سایه ام می نمایم 3- گلوله ای را به سقف آسمان شلیک کردم آسمان هزاران ! تگرگ را برسرم باراند 4- گلوله ای زیربرف شلیک شد چندگوله برف بی گناه ذغال شدند 5- کاشکی تفنگ گندم رامی خورد به جای گلوله نان را شلیک می کرد برای گرسنگان 6- گلوله را به...

برف و مرگ ـ شعری از علی رسولی(اورست)

    "هِنری" هر روز غروب با بارنیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد.   هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ صخره‌ها را می‌گیرند و...

و تبردارِ شهرِ زور به بدرقه آمد!

    شادی سابُجی برای خاموشی محمد علی سپانلو     دو قدم مانده تا روزنِ " شاخه سبز" هوا پر تردید شد ایستاد... "شاخه سبز" بی هوا شد ،شکست، افتاد و درختِ تنومندِ کوچه حسرت خورد! که تبردارِ شهرِ زور باز آمد! به بدرقه این بار!! با دستان پر تبراش که بکارد "شاخه  سبز" در خاک چه...