چند شعر از: زهره مهرجو

"گفت و گو" چند شعر از: زهره مهرجو ۷ اکتبر ۲۰۱۷   «صدا» گُل ها در سکوت شب سایه ها را مانند ... حیران و غریبه با خویش در سکوت می نشینند در سکوت، به یکدگر می نگرند بی طراوت و شرمسار از ناتوانی خود؛ در سکوت ... اندک اندک، می پژمرند. دریغا .. اندوهبار سرگذشتی ست و چونان...

داستان: هرتا / ر. سلیمانی-همراه ترجمه سوئدی

  صبح یک روز از روزهای آخر پاییز، خانم هرتا، زیر پتوی سیاه پشمی‌ای که همیشه روی خودش می‌کشید، با صورتی پف‌کرده از خواب بیدار شد. سعی کرد سرش را از روی بالشتک قهوه‌ای‌رنگش بلند کند، اما سرش مثل تخته‌سنگی سنگین شده بود. پلک‌هایش را...

کار / علی رسولی

با دست هایم کار را نقاشی می کنم کار می کنم، کار و کار با پاهایم استوارم و با قلبم خطر را لمس می کنم کار می کنم هر روز هر ساعت کار.   از روزی که فهمیدم گرسنگی چیست از روزی که خورشید پیشانی ام را محکم کرد از روزی که انسان حاکم...

چند شعر از فاروق امیری

خاموش وُ فراموشم زیرا یاد تو حافظه ی کوه را می تراشد و سنگ من وزنی ندارد

نگرانم گلِ نرگس ـ شادی سابُجی

تقدیم به تقی رحمانی ..............   گلِ نرگس نگرانم گلِ نرگس نگرانم گل نرگس نگرانم باغبان که غم گرفته حسرت تو و دو غنچه باغبان که دور مانده باغبان بی باغ مانده باغبان هر روز و هر شب می خورد اندوه و اندوه باغ و نرگس با دو غنچه ! وای از آن دیگر چه...

بابک و بُهتِ دریا ـ شعری از شادی سابُجی

بابک و بُهت دریا شاعر: شادی سابُجی   (مرثیه ایی برای بهت، از مرگ دوست شاعرم بابک اباذری)   ساده غرق ات می کنند یا غرق می شوی ساده دفن ات می کنند یا دفن می شوی که ساده به نظر رسد ساده ی ساده ی ساده ساده ی ساده ی ساده بهت اما بهت...

با من برقص کوبانی! شعری از سپیده ثابتیان

دستت را به من بده تا آخرین گلوله پابه‌پایم باش چوپی را زمین نمی‌گذارم آنقدر می‌رقصم تا طرحِ انداممان را از یاد ببرند. برای تن‌های زخمی ما پناهی نیست کوبانی برقص! دوستت که دشمن‌ات نیست مادران کشورم سال‌هاست به دل پادگان شهرها می‌زنند تا یاد بگیریم بی تفنگ بجنگیم. من چهره‌ سوخته‌ی سرزمینم هستم که هنوز می‌خندم می‌رقصم.   با من برقص...

باجه نفرین؛ مریم هوله

من از حرکات جنسی جمهوری چیزی نمی دانم اما دیابت سوسیالیزم و انفجار بوسه های سوزاک در گوش دموکراسی طویله ی َمنیسم را به هم زده آدم آدم است؟

ترانه آبی….احمد شاملو

لالای نجواوارِ فوّاره‌یی خُرد که بر وقفه‌ی خواب‌آلوده‌ی اطلسی‌ها می‌گذشت تا سال‌ها بعد آبی را مفهومی ناگاه از وطن دهد.

یلدای مادرانِ سیه پوش _ حسن حسام

صدایت از حنجرۀ خونین می‌گذرد و بر لبان خشک و ماسیده یخ می‌بندد هنوز هجرانی می‌خوانی با نگاهی مات گمشده در هیچ جا   زخمت را می‌خراشی مادر!   هنوز هم چشمان پاییزی‌ات این گل را می‌پاید خفته در جنون عاشقی پیچیده در « نهِ » خونین پَرپَر   غرقه در گرداب جنونی مادر!   داغی بر دل و کینه‌زاری در جان داری مرغ سربریده...