شصت و هفت _ شعری از آیدا پایدار

دست خودم نبود که در خون ریشه زدم. دست خودم نبود که بیداران توی خاک، شاخه‌های خوابم شدند و سایه‌ام تا همیشه سوراخ و سرخ ماند. دست خودم نیست که سایه‌ی شعرم بغض می‌کند تیر می‌کشد، تیر می‌کشد، تیر...! و به کله‌ی خودش شلیک می‌شود، شلیک می‌شود، شلیک...! بیرون می‌پاشد هر آنچه را که فراموش کرده بود؛ بالا می‌آورد هرآنچه را که...

سعید سلطانپور، شاعر انقلاب/ محمد امین محمدپور

سعید با مادرش زندگی می کرد و می خواست در یک پنجشنبه ی بهاری در 27 فروردین 1360 ازدواج کند. قرار بود که جشن عروسی ساده و در خانه ای باشد که نمونه اش در حومه ی تهران بسیار است.

دو شعر تازه از علی رسولی

«ناممکن» نمیشود ماهِ افتاده بر دریا را از امواج، از توفان جدا کرد. نمیشود زیبایی را از چشمان تو گل را از کوهستان و دلتنگی را از من جدا کرد... نمیشود فریاد را از لب باران را از کوچه درخت را از برگ و پاییز را از درخت جدا کرد. «نشانی‌ها » زنی گفت: همچون مرگیست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگهایش برگها...

نگو که دوست شان می داشتم ـ ناظم حکمت، ترجمه‌ی بهروز عرب‌زاده(بهروز وفا)

  شعر بلند نگو که دوست شان می داشتم ناظم حکمت که در سال 2015 به عنوان یکی از 50 شعر عاشقانه ی  منتخب 50 سال اخیر دنیا  توسط مرکز سات بانک سنتر لندن معرفی شده بود سال گذشته همزمان با مراسم خوانش و  معرفی...

نفس های عمیق – دو شعر از یانیس ریتسوس

"نفس های عمیق" – دو شعر از یانیس ریتسوس ترجمه از: زهره مهرجو   "شاید در هم شکستن شعر، آن را بسازد." (یانیس ریتسوس، 1970) "یک در"   مغازۀ نجّاری، مرد آهن فروش، عطاری، چکمه های لاستیکی دهقان – در مهتابی، آسمان کوتاه، ابری، کف صابون .. و دری آبی رنگ که بطور غیرمنتظره نقش شده در میان خرابه ها روی...

باجه نفرین؛ مریم هوله

من از حرکات جنسی جمهوری چیزی نمی دانم اما دیابت سوسیالیزم و انفجار بوسه های سوزاک در گوش دموکراسی طویله ی َمنیسم را به هم زده آدم آدم است؟

کارل مارکس/ نوشته النور مارکس/ ترجمه زهره مهرجو – ۱

"کارل مارکس" نوشته: النور مارکس 1883 میلادی ترجمه از: زهره مهرجو "تاریخ آنهایی را بزرگترین می نامد که شرافت خویش را از راه کار کردن برای خوبیِ همگان به دست آورده اند؛ تجربه گواه است که شادترین مردمان آنانی هستند که موجب شادمانی بسیاری گشته اند." (کارل مارکس...

ترانه‌ی کسی که از جمع‌مان رفته بود _ علی رسولی(اورست)

صبح که پا شدیم  از میون ما رفته بود تنها، با بارانی‌ای کهنه و یک جفت چشم آبی با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت.  آروم قدم می‌زد آروم‌تر از خونه‌ها از برج‌های بلند از قطاری که دیگه رفتن را فراموش کرده بود از کوپه‌های درجه دو که کارگران پایین شهر را فراموش کرده...

چند شعراز: ابراهیم احمدنیا(شاعرکرد) ـ ترجمه:خالد بایزیدی(دلیر)

1- اگرنصف خدا قدرت می داشتم شب هنگام ازهرچه تفنگ است گیتارمی ساختم 2- روزی اینقدر! کوچک خواهم شد تفنگ ام را شاخه ی سایه ام می نمایم 3- گلوله ای را به سقف آسمان شلیک کردم آسمان هزاران ! تگرگ را برسرم باراند 4- گلوله ای زیربرف شلیک شد چندگوله برف بی گناه ذغال شدند 5- کاشکی تفنگ گندم رامی خورد به جای گلوله نان را شلیک می کرد برای گرسنگان 6- گلوله را به...

دو شعر از مریم شکری

۱ به آفتاب کم جان عادت کرد یواش یواش به‌طرح مفلوک آخرین روز اعدامی و بوی تیره پوکه های دیوار به آخرین خواب که چشم گرم می کند و بینی که تیر می کشد از وزش کافور درست مثل آخرین آدم ها و غروب دودآلود آدم های مطرود در ازدحام آهن های...