شورشی در قرنطینه ـ علی رسولی(اورست)

(تقدیم به شاهرخ زمانی ها) .......................................   آینه بود شکست یا واقعیت دروغ می گفت. چشم های تو بود که دیگر ننگریست یا جهان نابیناتر از ما بود. کشتزار سوخت یا دست های تو دیگر بخشنده نبود یا که گندم نان نشد. نان پختن نیازمند لبخندت بود.   قدم ها  اتمام یافتند یا کوچه قبای کوتاهی پوشید.   یک...

روشنفکری و سانسور زن – صبا واصفی

صبا واصفی، مستندساز و فعال حقوق بشر در سیدنی: صد سال پیش ما این صدا بودیم، پنجاه سال پیش، سی سال پیش، پارسال و هنوز هم این صداییم! حدود صد و سی سال پیش شورش "طاهره قره العین" علیه حجاب در جامعه ی اسلام زده،...

باد و… / نادر خوشدل

دو ماهي پهلو به پهلو نزديک ساحل با هم شنا مي‌کردند. يکي‌شان لحظه‌اي ايستاد، اطراف را نگاه کرد و به ديگري گفت: «عزيزم انگار امشب دريا حالش آشفته است. شايد بخواهد دلش را بريزد بيرون. بايد برويم ته دريا!» خرچنگ شنيد و با کنايه گفت:...

موسیقی و ابتذال عمومی ـ گفتاری از شاهین نجفی ـ در استکهلم

موسیقی و ابتذال عمومی گفتاری از شاهین نجفی ، به همراه پرسش و پاسخ  

طوارق انوار ـ فریار اسدیان

  1 پیانوی نرم لاچینی بوی خوش دودِ پیپ و شبی که به امانت در برم گرفته است.   2 سکوت در صدا، دور دست در نگاه و برگ سرخ پاییزی آرام می نشیند بر گذر.   3 اندکی از تو مانده ست هنوز در پرچینِ خاطره. باد می روبد وُ ویرانی نشت می کند.   4 تو کُشتی تقدیر زنی...

پیوند جاودانه/ زهره مهرجو

ای زمانه، دیریست که تو آشنایی با نابرابری و فقر، با جهالت و نفرت و جدائیها .. و اسارت و جنگ .. و هر آنچه که می سازد ارکان پوسیده ات را بادوام تر.   زنده هستیم در تو و هست آسمان ما تیره خوشبختی داستانیست ز یاد رفته، افق بسی کوتاه می نماید...

تولد است ـ شادی سابُجی

  در انتهاي کوچک دالان کاگلي، تولد است يک مردِ مرد نوشته دو خطي ز ديوِ شهر پاداش و سهم نوشته اش، ولي اما شهادت است   در انتهاي کوچک دالان کاگلي، تولد است ماندم هجومِ شهر که با شور مي دود خود سوي پيرزني هم که گوهر است   در انتهاي کوچک...

دو شعر از الکساندر بلوک – ترجمه زهره مهرجو

  (1) من آزادی باشکوه را برمی گزینم   "من آزادی باشکوه را برمیگزینم .. و به سرزمینهای وقار پرواز می کنم – به آنجا که در چمنزارهای وسیع و روشن، همه چیز مثل رؤیا خوب و خجسته است!   اینجا غربال می کنند: دانه های روشن شبدر و تور لطیف گلهای ذرت .. و صدای...

اين روزها بي‌چتر مانده‌ام ـ شادي سابجي

وقتي که جغدِ شب ديگر در چشمهام چراغ ماه را فروزان نمي‌کند وقتي که آوارِ مردگي در کوچه کوچه‌هاي تنم آواز مي‌شود وقتي که بانگِ خودکشي گوشش به زنگ با ردِ پاي سحر بيدار مي شود! وقتي که فقر از جيب‌هاي کتم سکه مي‌خَرد وقتي که اشک ليوان تشنگي‌ام را سيراب مي‌کند وقتي که آذرخشِ نگاهش جسمِ...

سنگسار؛ هومن عزیزی

«دسته جمعی» ساکت نشسته است گردن اش به سمت ِ آلتش که وجب می شود.... و نجس از کتاب ِ عرب می پرد بیرون.... «دسته جمعی» خیال ِ مرگ ندارد! دسته جمعی نشستن را ترجیح می دهد! و چشم دوختن به ختنه گاه...