دغدغه‌هایم ـ شعری از محبوب مبتکر

  محبوب  مبتکر     دغدغه‌هایم از پنجه‌های پا بالا می‌آیند و زانوانم را می‌جوند معلولی که از پس خویشتنش برنیامده به تکدی‌گری آرزوهایش تن می‌دهد...

شورشی در قرنطینه ـ علی رسولی(اورست)

(تقدیم به شاهرخ زمانی ها) .......................................   آینه بود شکست یا واقعیت دروغ می گفت. چشم های تو بود که دیگر ننگریست یا جهان نابیناتر از ما بود. کشتزار سوخت یا دست های تو دیگر بخشنده نبود یا که گندم نان نشد. نان پختن نیازمند لبخندت بود.   قدم ها  اتمام یافتند یا کوچه قبای کوتاهی پوشید.   یک...

و تبردارِ شهرِ زور به بدرقه آمد!

    شادی سابُجی برای خاموشی محمد علی سپانلو     دو قدم مانده تا روزنِ " شاخه سبز" هوا پر تردید شد ایستاد... "شاخه سبز" بی هوا شد ،شکست، افتاد و درختِ تنومندِ کوچه حسرت خورد! که تبردارِ شهرِ زور باز آمد! به بدرقه این بار!! با دستان پر تبراش که بکارد "شاخه  سبز" در خاک چه...

برای شاهرخ زمانی/ امیر ناظری

ایستاده ام میان عظیم الجسه ها سرم می زند فکری چرخی زنم دست هایت به دستان من رقص آموخت برقصم اگر رقص من به نظم تو آهنگ دار نیست از خاوران دورتر دور تر دور دور رفته ای و سال هاست عطر خون در فضای این پیکان جولان می دهد

دو شعر از احسان  حقیقی‌نژاد‌(پاتوره)

    رویایت عطر علف های گم نام بود و روایتت سائیدن  پولاد بر استخوان   می شناسمت نزدیکتر از آواهای غریب زاگرس آشناتر از مادیت خستگی به شکل دست و داس چرخ و دنده و چرخدنده بر زمینه ی تمنایی رنگ رنگ و رمنده ٭٭٭ نه در یاد می مانی نه از خاطر می گریزی   می آئی و عادت غم...

دو شعر از م.روان شید

1 و من در پستو‌ی خانه‌ام خدایی را پنهان کرده‌ام آقایان!   در پستوی جانم جهانی در پستوی جهانم خدایی که زنانه می‌خندد.   ترکیبِ عبادتم را شکل می‌دهد این خنده‌ی پنهان.   در پستوی جهانم خدایی نشسته که مرد نیست   2 دنیا از دست‌های ما چه می‌خواهد از دست‌های کوچکِ ما از ما که تنهاییم.   همه شب به...

يولداش کوردستان ـ عليرضا نابدل(اوختاى)

بو داغلار اوجا باش اوجا باش داغلارا قانلی چکمەلر یول ‌آچا بیلمز بو داغين جئیرانی اوزگە اُوچونون  اوخونا گلمز قولاری باغلانان اسیر بیر اينسان توتگون آخشاملار دا آغلاماز، گولمز درەلر دَرین، ائلە دَرین کی "هژار" دَرینلیکدە انسان بسلە ییب درەلردە آخان " قزل اوزەن"ین سویی هم شیرین، هم دە آتشین ائلە بیر سوکی، بیزیم یوردوموزا...

با هزاران موج،سعيد سلطانپور، از مجموعه “صداى ميرا”

باید موج روشن بود باید لحظهای پرواز کرد و لحظه ای آسود باید از فراز صخره های سرد، پروازی بلورین داشت باید شبنمان قطره هایی در هوا پاشید باید در فضای پاک یا ناپاک پیرامون خود کاوید باید سینه را آئینهای شفاف و لغزان ساخت

و ساحل بي قرارش بود ـ شادي سابُجي

دور دستي مردِ دريا بود و تنهايي مادرِ نازاي ساحل بي قراري کرد اندکي با ناز و عشوه اندکي با مکر و ترفندي زنانه در دهان موج ها انداخت حرفش را کودکي مي خواست بس زيبا و بس شيرين بلکه شايد مرهمي بر آتشِ مادر شدن باشد آتش اين عشق خفته خود عذابش بود...

چشمان کبود ـ سید میثم آقا سید حسینی (شمع)

ای همه چشمان از گریه کبود رنگ‌هاتان را که از چهره ربود مرگ هرگز در جهان پایان نیافت زود رفتن این چنین رویا نبود گریه‌ها و خنده‌ها در هم شکست اشک باران، زنگ زد بر رویتان عمر می‌لنگد شما کاری کنید لحظه‌ها و روزها در دستتان روزهای کودکی از یاد رفت شمع کیک...