یلدای مادرانِ سیه پوش _ حسن حسام

صدایت از حنجرۀ خونین می‌گذرد و بر لبان خشک و ماسیده یخ می‌بندد هنوز هجرانی می‌خوانی با نگاهی مات گمشده در هیچ جا   زخمت را می‌خراشی مادر!   هنوز هم چشمان پاییزی‌ات این گل را می‌پاید خفته در جنون عاشقی پیچیده در « نهِ » خونین پَرپَر   غرقه در گرداب جنونی مادر!   داغی بر دل و کینه‌زاری در جان داری مرغ سربریده...

از شماها چه کسی بیدار است؟/امیر کارگر

از شماها چه کسی بیدار است؟ چه کسی هشیار است ؟ قرن بی شرمی زشتیها است قرن تبدیل هیاهو به سکوت قرن رایج شدن خفت و خواری و دروغ

تشنه، تنشه ـ شادی سابُجی

تشنه، تشنه  شاعر: شادی سابُجی   برای شهرِبانو     کودکان پابرهنه زار و گریان و گرسنه خاک و کودک هر دو تشنه بی نصیبِ جرعه شیری بی رمق بی نا نشسته سینه بند شهرِبانو وه دریده تکه تکه چند صد، دستِ آلوده روز و شب در خفا در عیان می فشارد وه! عجولانه شیرهِ جانِ سینه ها را وای قطره به قطره وای ذره به ذره شهرِبانو! شهرِبانو! ********* زار...

کاناپه چرمی ـ رعنا سلیمانی

کاناپه چرمی ............................ رعنا سلیمانی   صدای زنگ موبایل از جیب شلوار جین آبی رنگ مرد که روی لبه کاناپه افتاده بود بلند شد. مرد پلک‌هایش را باز کرد و رویش را به زن کرد؛ چشم‌های میشی‌اش را که به هیچ وجه درشت نبود، با حالتی نه چندان...

سنگسار؛ هومن عزیزی

«دسته جمعی» ساکت نشسته است گردن اش به سمت ِ آلتش که وجب می شود.... و نجس از کتاب ِ عرب می پرد بیرون.... «دسته جمعی» خیال ِ مرگ ندارد! دسته جمعی نشستن را ترجیح می دهد! و چشم دوختن به ختنه گاه...

از دارِ انسان شد این زنگ قنادی ـ شادی سابجی

برای مردی در تبریز که نمی شناسم اش .........................................   زمانه چه کرد که با طنابی دست بافتِ انگشت خویش به هوای پرواز از پنجره های تبریز نافرجام بال می کشی این چنین ! ای شرزه ی بی فریاد آویزان در لوله های خط خطی ای شرزه ی لب دوخته ی آویزان در نگاه خسته...

“انسانی که به مسلخ می کشی”/ زهره مهرجو

 خطاب به بازجویان، شکنجه گران و اجرا کنندگان حکم اعدام بنگر به خویش ..!وقتی که تازیانۀ شب رابر پیکری دربندفرود می آوری،وقتی که وجودی رادربندِ زخمهای ماندگار می کنی.به دور از حصارهای دروغینکه برپا گشتهمیان تو و دیگران؛اندیشه کن لحظه ایبه خویشتن بازگرد ..!نگاه کن...

واژه‌هایم ـ خالد بایزیدی(دلیر)

«واژه هایم» تقدیم به: مصطفی عزیزی نویسنده وشاعری که زندان در وطن را ترجیع داد به مهمانی درغربت...   ................... واژه هایم! برده نیستندکه دربازار بردگان خرید و فروش شوند دست برسینه نهند   وز برای «آقا و ارباب» بله قربان بگویند تلخ ای و آزار فراوانی چشیده‌اند فرزند کاوه‌ی آهنگرند و دشمن ضحاک خونخوارند بازند و عقاب بلند پروازند واژه‌هایم! از...

«سرخ زیباترین است» / علی رسولی

    آبی زیباست و قتی باران از راه پله های قدیمی می گذرد وقتی تصویرت در چاله های آب می ریزد وقتی صدای قدم هایت در شرشر کوچه می افتد و اطمینان اینکه تا دقایقی دیگر به آغوشت می کشم.   زرد زیباست زرد زیباست وقتی میان خوشه های گندم پنهان می شوی وقتی...

۴ شعر از شادی سابُجی

1 کبوتر بچه گانِ قفس برای آزادی یواشکی زنان ایرانی   کبوتر را یواشکی هوا یواشکی پرواز پرواز را چه به دیدن؟ خموش! چه کفر بزرگی است رقصِ باد لای پرهای کبوتر خموش! وسوسه ی آسمان وسوسه ی ابرها بی قراری جوی پایین دست بی قراری برگِ ریزان پاییزی خموش! کبوتر بچه گان جهان پرواز را می خرند به رنج سقوط های پی...