«بیهوشی» ـ شعری از شیرکو بیکس ـ ترجمه علی رسولی

بر آن بلندی پرنده‌ای افتاد وقتی با چشمان خود دید: بر افقْ ابری را کشتند. بر کوهی آبشاری از حال رفت وقتی با چشمان خود دید: در مقابل تاکی را کشتند. در خانه هم کمانچه‌ای به اغما رفت وقتی با چشمان خود دید: پایین‌تر، بر جاده شعری را کشتند.  

آیا من وطنی داشته‌ام؟ ـ علی رسولی«اورست»

از پنجره هیاهوی کودکان می‌آید نسیم صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند: _سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مزارع را شیار می‌زنم لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم و هر روز خسته‌تر می‌شوم خسته خسته.   ستاره‌ها عریان می‌شوند ابرها می‌گریزند آویشن‌ها از شبنم آبستند ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد به تپه‌های دوردست می‌نگرم به...

و تبردارِ شهرِ زور به بدرقه آمد!

    شادی سابُجی برای خاموشی محمد علی سپانلو     دو قدم مانده تا روزنِ " شاخه سبز" هوا پر تردید شد ایستاد... "شاخه سبز" بی هوا شد ،شکست، افتاد و درختِ تنومندِ کوچه حسرت خورد! که تبردارِ شهرِ زور باز آمد! به بدرقه این بار!! با دستان پر تبراش که بکارد "شاخه  سبز" در خاک چه...

رُزینا ـ علی رسولی

«رُزینا»   رُزینا لب‌هایت شکفته است ماه شرمگین‌تر از آنی­­‍‍‍‍‍ست که رقص کنان بر دامنت بلغزد بند گیسوانت روبانی­ست که مادر معدنچی‌ات با دست‌های زغالی‌اش بافته است.     رُزینا خفته میان بازوان ملوانی از سرزمین خشک ملوانی تنها با نیروی بازویش و چند کتاب از مردی ریشو.   رُزینا رُزینا خفته میان بازوان ملوانی شرقی بوسه کدام آیین را...

شعری از شادی سابُجی

سرو قاهره شاعر: شادی سابُجی   "مرا این گونه چون شیما کُشید که خفت است خوابیده مردن در بیداد این خاک، مرا ". شادی سابُجی   قاهره در قهر قاهره در غم آن سرو ایستاده تبر خورد بی آخ و درد افتاد و ناله ایی در باد سر نداد تک میوه ایی که داشت بر روی خاک به شورِ...

روشنفکری و سانسور زن – صبا واصفی

صبا واصفی، مستندساز و فعال حقوق بشر در سیدنی: صد سال پیش ما این صدا بودیم، پنجاه سال پیش، سی سال پیش، پارسال و هنوز هم این صداییم! حدود صد و سی سال پیش شورش "طاهره قره العین" علیه حجاب در جامعه ی اسلام زده،...

شعر “دوستی با لحظه ها” – زهره مهرجو

این چشم های پر ز انتظار ما بهر رؤیت روز انتقام – هر لحظه می شوند نا شکیب تر، و این دست های پر توان ما در جست و جوی مرگ سهمگین تو – می گردند با هم آشناتر .."

آه پرستو!- شعری از شادی سابُجی

آه پرستو! تا طلوعِ دگرباره ی انسان در لانه ی غم چند فرسنگ شب سیاه در پیش است؟

در ستایش یک انسان/زهره مهرجو

پیشانی بلند تو دیدگان پرنفوذت، قامت استوارت، تبسم معنی دارت .. و قلب شکوهمندت – اشارتی بودند بر وجود بی همتای تو.   هستیِ تو همچو آب زلال، بر بستر بی انتهای تاریخ پیوسته جاریست. میراثت مثل مرواریدهای روشن، در جای جای اقیانوسِ زندگی همچنان صیقل می خورد ..!   *   *   * ما رهگذرانِ تاریخیم که در پی کشف اسرار زندگی هر روز صدفهای...

چند شعراز: ابراهیم احمدنیا(شاعرکرد) ـ ترجمه:خالد بایزیدی(دلیر)

1- اگرنصف خدا قدرت می داشتم شب هنگام ازهرچه تفنگ است گیتارمی ساختم 2- روزی اینقدر! کوچک خواهم شد تفنگ ام را شاخه ی سایه ام می نمایم 3- گلوله ای را به سقف آسمان شلیک کردم آسمان هزاران ! تگرگ را برسرم باراند 4- گلوله ای زیربرف شلیک شد چندگوله برف بی گناه ذغال شدند 5- کاشکی تفنگ گندم رامی خورد به جای گلوله نان را شلیک می کرد برای گرسنگان 6- گلوله را به...