Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "ابراهیم حیدری"

ابراهیم حیدری

توسط -
0 1

اول ماه مه

……

 

میشکند ، چرخ دندەهای سرمایە ، استخوانها را ، میشنوید ؟

میبلعد ، موج ، موج ، مدیترانە ، فوج ، فوج ، انسانها را ، می بینید ؟

کودکان در کورە پزخانەها ، بر روی خشت خامها

جان حکاکی می کنند ، میدانید  ؟

سر میزنند ، پای میزنند ، دست میزنند …

در برابر دیدگان مفلوک و بهت ماندە

در صبح روشن ، در برابر دیدگان جهان … باورتان هست ؟

زنان و دختران را چنین :

بە ذلت و قهقرا ، در ‌‌غل و زنخیر

در قرن ما !!!

چون کنیزان و بردگان ، می فروشند

هزار ، هزار ، دریغا …

 

***

 

بە آشکار میتوان شنید ، میتوان شنید …

بی آنکە گوش فراخ بسپارید ، آوای مرگ را در

انفجار اعماق زمین ، در معادن

صدای صفیر ، سنگهای سنگسار

صدای ، رگبار گلولەها

صدای ، فوارە خون ز تن ها

ز کردستان ، ز خاوران ، ز دختران دانشجوی آفریقا

ز کودکان در کلاسها … در ، در ، در …

صدای ، چوب حراج  دختران و کودکان و بچەها …

میشنوید ، صدای پای راسیسم ، انارشیسم ، آپارتاید …  را

در شهرهای اروپا !!

میشنوید ، صدای فغان و فریاد کودکان … در

حلبچە ، شنگال ، بوسنی ، لیبی … و آه ، آه … جهان را

برخیزید ، جهان را از قاعدە بر زمین بگذارید

برخیزید ، فردا از آن شماست .

برخیزید ، میدانها از آن شماست .

کارگران جهان متحد شوید .

کارگران جهان متحد شوید .

 

……………………………..

وقـــــتی میـــآید

 

آوازش را میشناسم

سلانە میآمد و مست میخواند …

می ایستاد بر هر دری تلنگری مینواخت

برخیزید …

سحر بە رە است .

خفتەگان را بر نمیتابد

آوازش را میشناسم

سلانە میآمد و مست میخواند …

در می گشود ، با سبدی بە بزرگی با‌غ گل در دست

با بوی اقاقی و یاس

خانە را عطر آگین در مینوردید

بانگ بر می آورد …

جانتان را ، نفسهایتان را

در این هوا ، رها کنید .

سلانە میآمد و مست میخواند …

ریشەها را میدمید و

جنگل ، جنگل ، بهار می نگاشت

آوازش را میشناسم

هنوز ، هرروز ، در زندانها ، در متینگها ، در کارخانەها …

در اعتصابات ، میخوانندش

سرود انقلاب جهانی

سرود  انترناسیونال

برخیز ای داخ لعنت خوردە …

آوازش را میشناسم …

سلانە میآید و مست میخواند

در یکی از این روزها

در یکی از این شبها .

 

 

 

ابراهیم حیدری

 

توسط -
0 0

1-من کمونیستم

 

بە چیرگی افکار سیاهشان

سالیانیست

از اعماق قرون از درون سدەها

بر قامت بی روح این چوبە و دار

وین طناب و شمشیر خون آلود

کورترین و پست ترین

افکارهای ، ذهنهای انجمادشان را

کە ابلهانە، می انگارند!!!

چنین بە مسند بمانند

بە کشتن فرزندان آزادی

میدانهای خون را بپا کردەاند

بە چوبهای دار آذین بستەاند، شهرها را …

 

         ***

 

بە برآمدن آفتابی

از این لایەهای شب اندود و تحجر هزار سالە

بە چە ریسمانی بە چنگ برآمدەاید!

فرسودە …

مگر ، ابلهانە سودا و هوسهایتان

کە، اوج تفکر و ذهن خلاق بنیاد خدایانتان

چنین …

جهان را قدرتی و کتابی بس است …!

 

         ***

 

هان …بنگرید اینجا منم، چو دریا

بە طوفان خشم بر خدایانتان

چون پرولتاریا…

بر افراشتەام، پرچمی سرخ بە دست

بر شما وخفاشان شب پرست.

اینجا منم

بر افراشتە پرچمی سرخ

بە دستهای پولادینم

و رقصندە در نوای، سوسیالیسم.

اینجا منم

هان منم

اینک منم

صاعقەام بە کاختان

بە جهل و خرافە و زرو زور و خدایانتان.

 

         ***

 

نی از تهی

ونی ز اعماق افکار سیاە …

کە از کمون، از اکتبر، از نوروز خونین

برای بهترین جهان

ز پاریس، ز روسیە،  ز کردستان

با پیشمرگ، با بلشویک، با کارگران …آمدەام.

         ***

 

بنگرید، میشناسید مرا ؟

کودکان، زنان، کارگران.

گل، کوە، درخت

ابر، باد، باران

حیوان، ماهی، پرندگان.

میشناسند مرا

من، انفجار بیگ بنگ جهان طبقاتیم.

تمام عشق هستیم

من کمونیستم.

 

2- شب در باران

 

باران، میبارد

تند و، تند و، هرچە تندتر

ایستادە من

در پنجرە، خیرە بە باران

برق میزند، چون

هرچە نورانی، تشبیە بە او

و دنیا روشن از او

میغرد، چون هرچە

غضب و فریاد، تشبیە بە او

و خاموش جهان ز او

عابران، همە سر بزیر دارند

تند و تند و هرچە تندتر میروند …

چون اشباحی، جنبان در زیر نور.

شب …

گاە چو روز

گاە چو خود

میبارد باران هنوز تند

سخن میگوید

با خود، با برگ درختان، با رود، با دریا …

با شیشەی پنچرەی اتاقم

با هر یک بە گونەای …

در زیر نور

در گودالی کوچک

میرقصد باران، در آب با موج

دستهایم را، از پنجرە بیرون میبرم

آنی پر میشود

چە سال پر برکتی

چە زیبا، تا به حال زیبایی چنین ندیدەام، در شب

ولی افسوس کە در خوابند، یا آشوب

تنبلی، بیهودگی، خستگی …

و هریک را بە نوایی در تن خزیدە

و خوابی سنگین بردە با خود …

چە زیبا

چە زیبا

چە زیبا

دیدم در شب

کە هیچ ندیدەام، چنین زیبا …