Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "اسد رخساریان"

اسد رخساریان

توسط -
0 1

به نظر می‌آید «من و این سازهای همگون و ناهمگون» رفتاری چندگانه با شعر دارد، نگاهی متفاوت در یک مجلد.

تفاوت نه از این رو که با مجموعه‌ای متفاوت روبه‌رو هستیم، تفاوت در همین مجموعه است که یکی پس از دیگری در شعرها خود را نشان می‌دهد.

اسد رخساریان در مجموعه شعرِ «من و این سازهای همگون و ناهمگون» برای بیانِ ذهنیات‌اش از زبان‌ها و نحله‌های متفاوتی در زبان استفاده کرده که با دوباره و سه‌باره خوانیِ این مجموعه، به سادگی می‌توان پی برد که شاعر قلم را برای نوشتن رها کرده و تقید در نوعی نگاهِ خاص به زبان را نادیده گرفته است، به عمد و شاید در کمالِ رهایی و آرامش.

رباعی، شعرِ موزونِ نیمایی، شعرِ سپید، و اشعاری در زبانِ عامه ترکیبی همگون و ناهمگون ـ به روایتِ شاعر ـ ساخته که گاه چنان ساده دستِ خواننده را می‌گیرد و به سادگی می‌بردش تا سادگی‌های پیچیده شده را نشان‌اش دهد، که می‌مانی که این همه سادگی پیشِ روی‌مان بوده بود و ما نمی‌دانستیم و نمی‌دیدیم‌اش؟

می‌گوید:

 

گفتی آن گلِ سرخ را دوست می‌دارم!

گفتم آن گلِ سرخ هم تو را دوست می‌دارد!

گفتی چگونه؟

گفتم آیا طبیعت‌اش

برای تماشا نیافرید؟

رفتی و

آن گلِ سرخ را چیدی

و بوسه‌ای بر کاکل‌اش نشاندی و گفتی:

نه!

تنها برای تماشا نیافرید!

 

«من و این سازهای همگون و ناهمگون» را به تازگی نشر کتاب ارزان در استکهلم منتشر کرده و در دسترسِ علاقه‌مندان به شعر قرار داده است.

کتابی که من دوباره می‌خوانم‌اش.

 

توسط -
0 0

به نظر می‌آید «من و این سازهای همگون و ناهمگون» رفتاری چندگانه با شعر دارد، نگاهی متفاوت در یک مجلد.

تفاوت نه از این رو که با مجموعه‌ای متفاوت روبه‌رو هستیم، تفاوت در همین مجموعه است که یکی پس از دیگری در شعرها خود را نشان می‌دهد.

اسد رخساریان در مجموعه شعرِ «من و این سازهای همگون و ناهمگون» برای بیانِ ذهنیات‌اش از زبان‌ها و نحله‌های متفاوتی در زبان استفاده کرده که با دوباره و سه‌باره خوانیِ این مجموعه، به سادگی می‌توان پی برد که شاعر قلم را برای نوشتن رها کرده و تقید در نوعی نگاهِ خاص به زبان را نادیده گرفته است، به عمد و شاید در کمالِ رهایی و آرامش.

 

رباعی، شعرِ موزونِ نیمایی، شعرِ سپید، و اشعاری در زبانِ عامه ترکیبی همگون و ناهمگون ـ به روایتِ شاعر ـ ساخته که گاه چنان ساده دستِ خواننده را می‌گیرد و به سادگی می‌بردش تا سادگی‌های پیچیده شده را نشان‌اش دهد، که می‌مانی که این همه سادگی پیشِ روی‌مان بوده بود و ما نمی‌دانستیم و نمی‌دیدیم‌اش؟

می‌گوید:

 

گفتی آن گلِ سرخ را دوست می‌دارم!

گفتم آن گلِ سرخ هم تو را دوست می‌دارد!

گفتی چگونه؟

گفتم آیا طبیعت‌اش

برای تماشا نیافرید؟

 

رفتی و

آن گلِ سرخ را چیدی

و بوسه‌ای بر کاکل‌اش نشاندی و گفتی:

نه!

تنها برای تماشا نیافرید!

 

«من و این سازهای همگون و ناهمگون» را به تازگی نشر کتاب ارزان در استکهلم منتشر کرده و در دسترسِ علاقه‌مندان به شعر قرار داده است.

کتابی که من دوباره می‌خوانم‌اش.

 

توسط -
0 0

(باخبر شدیم که دوست و هنرمند ارجمندمان اسد رخساریان، مادر خود را از دست داده‌اند. تسلیت تغییری در حجم اندوه ایجاد نمی‌کند اما بارِ اندوه را شاید بتواند که بکاهد. برای اسد رخساریان عزیز سلامت و صبوری آرزو می‌کنیم.)

…………………………………………………………………….

 

مرگ

این روزها

بالای سرِ مادرِ من می­‌خوابد.

مرگ کم­‌حوصله نیست.

مادر امّا حوصله­‌اش سر رفته

و می‌­بیند باد

در ایوان

دفتر زندگی­‌اش را

ورق می­‌زند و می­‌خواند.

مادر در دنیا نیست

جایی دگر است

در زمانی­ست که می­‌گیرد

کودکان­اش را

وقتِ رفتن به دبستان درآغوش،

و پس­‌از آن در تنهایی خود می­‌گرید.

مادر

در پرده­‌ی تاریک­‌روشنِ رؤیاها

گل کرده جوانه­‌ی پندارش،

از عروسش می­‌پرسد

من عروسی تو را خواهم دید؟

کودکانش شکل­‌ها و اسم­‌هایی دیگر دارند

شکل­‌ها و اسم­‌های دوستانش،

امّا می­‌پندارد

گرگ آمده و آن­ها را برده

یا نشسته پیشِ چشمش

پوستشان را کنده

گوشتشان را خورده.

و سایه­‌ی غمگینی هست

که مونسِ تنهایی اوست

او یک اسکلت است؛

بازتابِ شاید-

زانچه از دخترِ زیباروی دیروز

باقی مانده­‌ست.

گاه دختر˚ می­بیند

شمعدانی و چراغ و آینه­‌اش را آوردند

در نگارین­خانه­‌ی ذهنش، خواهر˚

لزگی می­‌رقصد

مادر، ماهنی˚ می­‌خواند

و آنکه می­‌ریزد

روی سرش نقل و نبات

گونه­‌های گل­‌انداخته‌­اش را می­‌بوسد.

ناگهان استخوان­های مادر می­‌لرزند

و به خود می­‌گوید:

بوسه­‌ی مرگ است این!

می­‌ترسم!

می‌­ترسم!

می­‌ترسم!

و فریادِ خاموشش می‌­پیچد چون باد

در سراپای وجودش

که یکی اسکلت است.

حالا همسر را نیز

در دورترین جای جهان می‌­بیند؛

او در مردانگی‌­اش بی­‌همتاست

امّا

از زیبایی که زن دارد می­‌ترسد

و شهر دیوانه است

و زیبایی را می­‌خواهد تسخیر کند

و برای عاشق

این یعنی غم

و حسرتِ جاودانگی زیبایی!

مرد ابرو خم می­‌کرد

و سایه­‌ی آن خمِ زیبا می­‌افتاد

روی چینِ گونه­‌های سرخ­‌اش

و مهربانی در او

می­‌شد آه

می­‌شد اشک.

مادر افتاده در بسترِ مرگ

دفتر زندگی­‌اش را باد

ورق می‌­زند و می­‌خواند

ورق خالی پایان را

پوشانده تگرگ.

سینمای ذهنِ مادر را مرگ می­‌فهمد.

کودکان­‌اش هم حالا دانا هستند

دانایانی همه مهمانان دنیا …

 

٢۰۱۶/۰۱/۱۹

 

 

 

 

توسط -
0 1

 

 

” فردوسی در نظر من حکم یک پیامبر را دارد و من از

صمیم دل آرزو می‌کنم روزی محتوای نیک و ارزشمند

شعرِ او در ایران به صورت واقعیت درآید.”

کارل یوران اِکروالد

از نامه‌ای به مترجم

فردوسی بعد از به پایان‌بردن کتاب خود به دربار سلطان محمود غزنوی رفته و آن را در هفت جلد قطور به او تقدیم کرد. پادشاه غزنه نظر مشاور خود را جویا شد که پاداشی درخور آن اثر در اختیار شاعر قرار دهد. مشاور مالیاتی برای هر بیت شاهنامه یک درم پیشنهاد داد. سلطان وجه مورد نظر را نپذیرفت و در نهایت فقط بیست هزار درم به شاعر پرداخت شد.

فردوسی با آن پول به حمام رفته و آن را در میان کارگران آنجا تقسیم کرد. بعد به جانب دریای خزر روانه شد و در چکامه‌ای که در آن دیار نوشت، سلطان غزنه را به باد تمسخر گرفت.

گفتنی است که سلطان محمود از پی آن واقعه خوش نمی‌داشت که در حضورش حرفی در باره‌ی شاهنامه در میان آید.

سالهایی چند سپری گشت. روزی سلطان غزنه شعرهایی به گوش گرفت که در میان مردم کوچه و بازار زبان به زبان می‌گشت. آن شعرها چنان نظرش را جلب کردند که برآن شد به هر صورتی از سراینده‌ی آن‌ها نام و نشانی به دست آورد.

کاشف به عمل آمد که آن شعرها سروده‌ی فردوسی است. پس به یاد رفتار ناشایست خود با فردوسی افتاده و دستور داد که کاروانی مجهّز به مایه‌ی نیل به ارزش شصت‌هزار درم به فردوسی واگذار شود.

زمانی که کاروان به منزل رسید فردوسی چشم از جهان فرو بسته بود. دختر شاعر نیز از پذیرش هدایای سلطان سر  باز زد، اما درخواست کرد که سلطان از شایعه‌ای که علیه پدرش در شهر رواج یافته، جلوگیری کند و اجازه دهد که جنازه‌ی پدرش در گورستان شهر به خاک سپرده شود. سپس هدایای محمود به فروش گذاشته شد و با درآمد آن یک مهمانسرا میان جاده‌ی مرو و نیشابور به یادبود فردوسی بنا گردید.

اگر در صدد رنگ­آمیزی کلاف کاموا با نیل برآییم، آنهمه – نیل که محمود برای فردوسی تهیّه دیده بود- در حوضچه­ی ‌آبی با گرمای پنجاه درجه در پنج دقیقه در آب تحلیل می‌رود. سپس وفتی کلاف را از آب بیرون آوریم، در آنات نخست رنگ‌گرفتکی آن را نمی‌بینیم. باری و در نتیجه با آنچه قابل دید نیست، شروع به کار می‌کنیم. این بار بر اثرِ تاباندنِ کلاف، کم‌کم رنگِ آبی آن پدیدار می‌شود. سپس به موازات بازتاباندنش آبی و آبی‌تر می‌شود. و می‌دانیم که آنچه با نیل درآمیزد، برای همیشه رنگ‌آمیزی شده و اصیل و غیر قابل تغییر است. به دیگر زبان، رنگ نیلی جزء وجودی شی­ای می‌شود، که با آن درآمیخته است.

این سرنوشت با برخی از اندیشه‌ها و موضوعات وجدانی نیز هماهنگی دارد. آن‌ها در آغاز نامفهوم، غیر واقعی و بیرنگ می‌نمایند. با این وجود وقتی مانند هویت‌یافتن کاموا در مقابل جریان هوا، جانمایه­ی انکارناپذیر خود را آشکار کنند، زمان اثرگذاری‌شان فرا رسیده و انسان ناگزیر از رودررویی با آن‌ها به مفهوم وجدانی کلمه است.

این خود نوعی کیمیای انسانی است. انسان به باورهایش زنده است؛ چنان که آن را مثل لباسی که می‌پوشد، به نمایش می‌گذارد. و آنگاه که انسان چیزی را کارساز یافت و آن را با باورهای خود درآمیخت، در جریان عمل سبب‌ساز تحوّلِ فکری در خویشتن خویش می‌شود.

به نظر می­رسد که، این اثر – شاهنامه ی فردوسی – مهمانسرایی است که در پایانه‌ی سال دو هزار بنا گردیده، اما به دلایلی چندان هم مهمان‌نواز نیست. شاید یکی بگوید: یعنی چه مهمانسرایی دیگر؟ آیا بهتر نیست که، این بارانِ به زهر آغشته را هر چه زودتر بگذاریم و بگذریم؛ با سرعتی شتابان به سوی آینده، آینده‌ای که کارگزاران سیاسی با شعارهای اصلاحات تدریجی و سفرهای گاه گاهی آن را با کارگردانی کردن در چهارچوب یک برنامه‌ریزی دولتی نوید می­دهند!

دریغا که آینده چیزی جز بازگشت به گذشته نیست. شگفتا آنچه که سر برخواهد کرد، همانی است که در پس پشت وانهاده‌ایم. حال، او مانند شبحِ انتقام ما را در میان می‌گیرد. با این همه شتاب چرا. چرا از گذشته بگوییم و از آینده؛ وفتی که می‌توان از همین امروز سخن گفت.

و فردوسی چه؟! به راستی او را چه پیش آمد؟

فردوسی با ما است. چرا که فردوسی بود که، در پایانه‌ی هزاره‌ی نخست داستان کاوه آهنگر  را نوشت؛ اثری که ویلهلم اِکه­لوند، آن را احساس مقدس انقلابی نام‌ داده است.

کیومرث در پوست ببر به تربیت آدمیان همت گماشت تا از حیوان فراتر روند. هوشنگ کلنگ، ارّه و تبر را برساخت و کانال‌ها ایجاد کرد و یابو و گوسفند را رام نمود. تهمورث چرخ نخ‌ریسی را ساخت و دوخت‌ودوز آموخت. او از قلبِ آنچه که کهنه شده بود تازگی را بیرون کشید و تاج پادشاهی را از سر در‌انداخت و در اقلیم حکومتی خود به گشت‌وگذار پرداخت و برق‌آسا بر دیوان غلبه کرد و مجبورشان کرد که به او هنر نوشتن و خواندن بیاموزند.

سپس جمشید سر بر افراشت و از آهن تجهیزات جنگی پرداخت و هنر ِساختنِ خشتِ سفالین را کشف کرد، و برای اولین بار در تاریخ، بافه‌ی ابریشم و جامه‌ی کتان در روزگار او به بازار آمد. امّا دویست سال بعد از آن، او را جنون خود بزرگ‌بینی فرا گرفت و بر آن شد که با وعظ‌ و خطابه مردم را به بزرگی خود متقاعد کند. و چنین بود که مردم با تنفّر از وی روی برگردانیدند، چنان که در رودررویی با شورشِ آنان سر به صحرا گذارد و سرانجام، در نزدیک دریای چین به دام افتاد و با ارّه دو شقّه شد.

سپس ضحّاک به پادشاهی رسید. امّا ابلیس آشپز او شد. و او را به خوردنِ زرده­ی تخم­مرغ، گوشت و نوشیدنِ خون تشویق کرد. تا آن زمان همه گیاه­خوار بوده­اند. ضحّاک پس­از خوردن گوشت آشپزش را گفت: هر آرزویی که داشته باشی، آن را برآورده می­کنم. ابلیس از او خواست که بگذارد بر شانه­هایش بوسه زند. و چنین شد که از شانه­های ضحّاک دوتا مار سر برآورند. پادشاه از این بابت شرمسار شد. پس مارها را بریدند و آن­ها دوباره از شانه­های ضحّاک سر برون کردند. حال ابلیس در شمایلِ پزشک به حضور پادشاه آمد. و برای او، برساختنِ خورشی از مغزِ دو انسان در هر شبانه­ و مداوای زخم­ها را با آن، نسخه کرد.

 

سیه گشت رخشنده روزِ سپید

گسستند پیوند از جم شید

بر او تیره شد فرّهِ ایزدی

به کژّی گرایید و نابخردی

چنان بُد که هر شب دو مردِ جوان

چه کهتر چه از تخمه­ی پهلوان

خورشگر ببردی به ایوانِ شاه

وز او ساختی راهِ درمانِ شاه

بکُشتی و مغزش برون آختی

مر آن اژدها را خورش ساختی.

 

امّا یک روز در دربار شاه فریادی طنین ­افکند؛ فریادی از پی دادخواهی. این فریادِ کاوهِ آهنگر بود. او هجده پسر داشت. تا آن هنگام، ضحّاک هفده تن از آن­ها را کشته بوده است. حال آن هجدهمی نیز در نزد او به سر می­برد به اسارت.

کاوه را را به حضور پادشاه می­آرند. کاوه از ستمی که بر او رفته است، سخن می­گوید و شاه را تهدید می­کند.

 

مرا روزگار این چنین کوژ کرد

دلی پُرامید و سری پُر ز درد

جوانی نمانده­­­ست و فرزند نیست

به گیتی چو فرزند پیوند نیست

بهانه چه داری تو بر من بیار

که بر من سگالی بدِ روزگار

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت …

 

ضحّاک پسر را به پدر باز می­گرداند. و برای این که از حوادثِ ناشی از شورش کاوه جلوگیری کند، می­خواهد که کاوه با امضا نهادن بر طوماری نیکی و عدالت پادشاه را تأیید کند.

 

نباشم بر این محضر اندر گواه

نه هرگز براندیشم از پادشاه

خروشید و برجست لرزان ز جای

بدریّد و بسپرد محضر به پای

گرانمایه فرزند در پیشِ اوی

از ایوان برون شد خروشان به کوی.

 

ضحّاک از شگفتی بر جای خویش میخکوب شده و واکنشی نشان نمی­دهد. و کاوه و پسرش خود را به بازار می­رسانند.

 

همی برخروشید و فریاد خواند

جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کاهنگران پشتِ پای

بپوشند هنگامِ زخمِ درای

همان کاوه آن بر سرِ نیزه کرد

همانگه ز بازار برخاست گرد.

 

پوستِ پیچیده به دورِ نیزه، نشانه‌ی بی‌باکی و اراده‌ی معطوف به ازخودگذشتگی است. این  معیارِ کاوهِ آهنگر است، که به قهرمان آزادی– فریدون– تقدیم می­شود.

 

بیاراست آن را به دیبای روم؛

ز گوهر بر و پیکر و زرش بوم.

بزد بر سرِ خویش چون گردِ ماه

یکی فالِ فرّخ پی افکند شاه

فرو هشت از او زرد و سرخ و بنفش

همی خواندش کاویانی درفش

که اندر شب تیره خورشید بود.

جهان را از او دل پر امید بود.

 

و این یک راه است. راهی پر شکوه چونان خودِ امید.

در برابر سیلِ خروشان مردم از شاه اژدهاوش کاری بر نمی‌آید. او دستگیر و بر بلندای کوه دماوند به بند کشیده می­شود

.

بماند او بر اینگونه آویخته.

و زو خون دل بر زمین ریخته.

بیا تا جهان را به بد نسپریم،

به کوشش همه دستِ نیکی بریم.

فریدونِ فرّخ فرشته نبود

ز مشک و زعنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی.

 

فرهنگ، زمانی که فراخور نام خود عمل می­کند، از جوهری انقلابی از این دست بهره‌ور است. برای کشت، باید زمین را شخم زد. ابزارِ شخم‌زنی را نباید دستِ‌ کم گرفت که می بُرد و زخمی می‌سازد.

مایه‌ی آرامش ما در این جهان و جهانِ آینده ودیعه‌ی مبارزه و تسویه‌حساب است؛ و تنها چنین است که امید در دلِ ما زنده می­ماند.

 

فریدون فرّخ فرشته نبود. ز مشگ و ز عنبر سرشته نبود. کاوه آهنگر نیز هم. آن‌ها همه مثال یکا‌یک ما بوده­اند. و فردوسی بر تمام این واقعیّت­های ساده تاَکید می‌ورزد. از خودخواهی و کامجویی بر حذر باش. راستی و وارستگی را بیازمای. این همه باید در عمل به دست آید. فکر به خودی خود راه به جایی نمی­برد.

به هستیش اندیشه را راه نیست.

Till varat finns för tanken ingen väg

 

 

*Diogenes Lykta

فانوس دیوژن، مجموعه مقالات

کارل یوران اِکروالد، ۱٩٨۳

 

 

 

توسط -
0 0

یکی از این آثار «Resonansen av främmande vågor – آوای موج‌های بی‌گانه» نام دارد و توسط نشر ارزان در بهار ٢۰۱۵ در استکهلم، انتشار یافته است. مجموعه­‌ای که در آن اشعاری چند از شاعران مدرن ایران از زبان فارسی به زبان سوئدی برگردانده شده است.

این اثر در واقع دومین مجموعه شعر مدرنِ فارسی است که توسط این مترجم به زبان سوئدی ارائه می‌شود. مجموعه اول زیر عنوان Mosaikens turkosa eko – طنین فیروزه ای کاشی، در سال ٢۰۰٢ انتشار یافته است.

در دفتر نخست، اشعاری از نیما یوشیج و شاگردانِ او از جمله فریدون مشیری، فروغ فرخزاد، اخوان ثالث، احمد شاملو و دیگرانی چند که در زمره­ نسل اول نوسرایان ایران به حساب می­‌آیند، ارائه شده است. در دفتر دوم شعر شاعرانی دیگر از نسلی دیگر و با گرایشاتی دیگر آمده است. در دفتر نخست که با همکاری توماس اک­لوند و با مقدمه­ رخساریان و  پیش­‌درآمد مانا آقایی درباره­‌ی پیدایش شعر مدرن در ایران و معرفی مفصل نیما یوشیج همراه است، صفحه­‌ای نیز به معرفی یک­‌یک شاعران اختصاص داده شده است. این امر در دفتر دوم نیز که با همکاری مارتین هولمبری فراهم آمده و تکلمه­‌ای از ماریا هرن گرن، در باره­ دفتر نخست را نیز ضمیمه­ خود دارد، ادامه یافته، چنان که بتواند پیش‌­زمینه­ آشنایی خواننده را با شعر و موقعیّت اجتماعی شاعران در دسترس قرار دهد.

شعر کلاسیک ایران قدمت دیرینه­‌ای در غرب دارد. ادبیات ایران در غرب تا به اکنون شناسنامه­‌ای جز شعر کلاسیک ایران ندارد. شعر مدرن ایران چنان که در خودِ ایران در غرب نیز ناشناخته است. تلاش‌های رخساریان ریشه در این واقعیت دارد که بگوید که دیدگاه ایرانی نیز در هستی اشیاء و پدیده­‌ها چنان چون شاعران غرب مدرنیزه شده است. در عین حال در فرایند تغییر بنیادهای اجتماعی در ایران و انعطاف­‌پذیری در برابر ادبیات و شعر جدید غربی، کم­‌کم وجه اختصاصی نگرش شاعر ایرانی در پدیده­‌ها ویژگی زمانی و مکانی ویژه­ خود را یافته است. این امر خاصه در دفتر دوم بیش‌تر به چشم م‌ی­خورد. به طور مثال شعر اسب سفید وحشی از منوچهر آتشی رگ و ریشه­­های حسی و فکری خود را در جنوب ایران یافته است. شعرهای کوتاه حسین منزوی گویا برگردان تعبیرهای شاعرانه­‌ی قصه­‌ها و حکایات فولکوریک ایرانی است. برای رسیدن به داوری ادبی در این باره باید این کتاب­ها خوانده شوند و مورد ارزیابی قرار گیرند تا بعد …

از ترجمه‌های اخیر رخساریان که در ماه‌­های گذشته در تهران منتشر شده است، می‌توان به «صدای گل سرخ» نوشته­ سردار اُزکان، توسط نشر میلکان، اشاره کرد.

رخساریان، شاعر مقیم سوئد است. آخرین کتاب شعر او در سال ٢۰۱٣ به نام «غزل برای زیبای خفته­‌ی ایرانی» در استکهلم منتشر شده است.

………………………………….

چند شعر انتخابی از دو کتابِ نام­برده، طنین فیروزه­ای کاشی – آوای موج‌های بی‌گانه»:

 

 

احمد شاملو

سلاخی می‌گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود.

En slaktare grät

Han hade förälskat sig

I en liten kanariefågel.

 

Ur Mosaikens Turkosa Eko, s. 35

……………………….

 

فروغ فرخ­زاد

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

اگر به خانه‌ی من آمدی

برای من ای مهربان «چراغ» بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

 

Jag talar om absolut natt

om absolut mörker

absolut natt

talar jag om

 

Snälla du

ta med dig en lykta

om du skulle vilja komma hem till mig

och en fallucka

från vilken jag vill se

trångseln i den lyckliga gränden.

 

Ur Mosaikens Turkosa eko- s.64

………………………….

 

هوشنگِ ابتهاج

 

بسترم

صدفِ خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن­‌آویزِ کسانِ دگری

 

Känsel

 

Min säng

är tom pärlemor

av ensamhet

och du som pärla

ett hänge

runt om andras hals.

Ur Resonansen av främmande vågor- s.17

………………………………

 

اسماعیل خویی

 

آن‌چه من می‌بینم

ماندن دریاست،

رستن و از نو رستن باغ است،

گشتن شب به سوی روز است،

گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست

گرچه ما می‌گذریم،

راه می‌ماند

غم نیست .

 

På väg

 

Jag ser

det evigt bestående havet

trägårdens växlande blomsterprakt

och och hur natten flyr undan dagen

jag blundar

för daggens och vågens

obeständighet

utan att göra bekymmer

vandrar vi förbi längs

vägens ändlöshet.
Ur Resonansen av främmande vågor- s.17

 

……………………………………..

 

 

عباس سماکار

به­ یادم باش

 

پشت قابی پنهان می­‌شوم

تا به عکس خویشم ماننده شوم

از خویشم به عکس

از درون قابِ تن و جانم به تو

خویشم را به تو می‌­نمایانم

تا زندۀ من

بی­‌خویش نماند

 

عکسم را در دفتر بغلیَ­ت بگذار

و بگذار کنار قلبت به­ یادم باشی

من خویش تو اَم

 

Kom ihåg mig

 

Jag gömmer mig

Till dess jag liknar min egen bild

jag uppenbarar mig för dig

först till bilden av mig själv

sedan ramen omsluter bilden

och efter ramen

igenom min själ och kropp

till dig

för att en levande människa varelse som jag

inte ska verka så vilsekommen.

Bevara min bild i din plånbok

och låt mig vara

nära ditt hjärta.

jag tillhör dig.

 

ur Resonansen av främmande vågor- s. 117

………………………………

 

 

حسین منزوی

مثل سیب سرخ قصه‌ها

 

عشق را

از میان

دو نیمه می‌کنیم

نیمه‌ای از آن برای تو

نیمه دیگر برای من

بعد…

نیمه‌ها هم از میان

دو پاره می‌شوند

پاره‌ای از آن برای روح

پاره دگر برای تن

 

Vi delar kärleken i mitten

som sagornas röda äpple

en halva till dig

en halva till mig

sedan…

vi delar i mitten

de halvorna också

en bit av dem

för själen

en annan bit

för kroppen.

 

 

  • ur Resonansen av främmande vågor- s. 107

 

سوم اوت ٢۰۱۵

 

علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب‌ها را از ناشر آن «کتاب‌فروشی ارزان در استکهلم – سوئد»، تهیه کنند و یا از آدرس زیر سفارش دهند.

Kitab- i Arzan

Helsingforsgatan 15

164 78 Kista -Sweden

www.arzan.se

info@arzan.se

0046-8 7527709

0046- 70 492 69 24

توسط -
0 0

گزینه شعرِ «صدای موج‌های بیگانه»، منتخبی از شعرِ امروزِ ایران به زبانِ سوئدی، توسطِ نشرِ کتابِ ارزان در استکهلم منتشر شد.

Renosansen av främmande vågor

Översättarna: Asad Rokhsarian & Martin Holmberg

(کتابی برای هدیه به دوستانِ سوئدی)

………………………………………………… 

جلدِ دومِ گزینه شعرِ شاعران نوپردازِ ایران «صدای موج‌های بیگانه»، به انتخاب و ترجمه‌ی اسد رخساریان، و با ویرایش و پالایشِ مارتین هولمبری، به زبانِ سوئدی منتشر شد. این مجموعه که شاملِ اشعاری از شاعرانِ نوپردازِ معاصرِ ایران است، با هدفِ شناساندنِ شعرِ امروزِ ایران به جامعه‌ی فرهنگی و علاقه‌مندانِ سوئدی به فضای شعرِ ایران منتشر و در دسترسِ علاقه‌مندان قرار گرفته است.

شعرِ امروزِ ایران، فراز و نشیب‌های بی‌شماری را پشت سر گذاشته است، چه از لحاظِ زبانی و ساختار، و چه در زمینه‌های اجتماعی و سیاسی، و هم در زاویه‌های نگاه‌ایی که قرن‌ها در سکوتی مطلق ‌زیست.

اگر مبنا را بر حرکتِ نیما در شعر بگذاریم ـ انقلابِ نیما ـ چیزی نزدیک به ۱۰۰ سال است که شعرِ ایران، رنگ‌و‌بو و خاستگاهی دیگر را دنبال می‌کند، خاستگاهی مشترک با زبانِ جهانی که همیشه بیش از دو دهه از ما جلوتر گام برداشته است. نیما آب در خوابگه مورچگان ریخت، و به راستی در زمانه‌ای که خسته و بسته‌بال بود شعر و نگاهِ شاعر، عبور از سنگ‌وارگی، انقلابی بود و رودخانه‌ای که خوابگهِ مورچگان را می‌آزرد، مورچگانی خالی شده از حرکت، مورچگانی که مسخ‌شدگی‌شان، دیوارِ روح‌شان شده بود.

و چنین است که احمدشاملو، در سالِ ۱۳۳۰، در مجموعه شعرِ قطعنامه‌اش، به جنگ با شعرِ منسوخ و مرُده‌ی پیش از این‌اش می‌نشیند:

نه آب‌اش دادم

نه دعایی خواندم،

خنجر به گلوی‌اش نهادم

و در احتضاری طولانی

او را کُشتم.

و نیز در نخستین شعرش از مجموعه‌ی قطعنامه، رویگردانی و نگاه به وادیِ تازه را چنین اعتراف می‌کند:

سنگ می‌کشم بر دوش

سنگِ الفاظ

سنگِ قوافی را،

و از عرق‌ریزانِ غروب، که شب را

در گودِ تاریک‌اش

بیدار می‌کند

و قیراندود می‌شود رنگ

در نابیناییِ تابوت،

و بی‌نَفّس می‌ماند آهنگ

از هراسِ انفجارِ سکوت،

من کار می‌کنم

کار می‌کنم

کار

و از سنگِ الفاظ

برمی‌افرازم

استوار

دیوار،

تا بامِ شعرم را بر آن نهم

تا در آن بنشینم

در آن زندانی شوم…

«صدای موج‌های بیگانه»، امتدادِ درستی و راستیِ شعری است که نیما سنگِ نخست‌اش را نهاد و شاعرانی بی‌شمار با سخت‌کوشی، بنای‌اش را بنیاد گذاشتند…و در این مسیر، شاعران به بازسازی و ترمیمِ بنای نیما پرداختند، تا امروزی که شعر، بخشی از زندگی است.

«صدای موج‌های بیگانه»، مجموعه‌ای است از همین عرق‌ریزانی که طی شد، مجموعه‌ای که با همت و پشتکارِ اسد رخساریان، انتخاب و ترجمه شد، با همدلیِ مارتین هولمبری پیرایش و ویرایش شد، و با حمایتِ نشرِ کتابِ ارزان در سوئد منتشر و در درسترسِ علاقه‌مندان به شعرِ امروزِ ایران قرار گرفت.

«صدای موج‌های بیگانه» منتخبی است در ۱۳۶ صفحه، متشکل از اشعارِ شاعرانی همچون: سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی، مهدی اخوان ثالث، نادر نادرپور، سهراب سپهری، منوچهر آتشی، محمود مشرف آزاد تهرانی(م. آزاد)، یدالله رویایی، منصور اوجی، فروغ فرخزاد، اسماعیل خویی، فریدون فرخزاد، حمید مصدق، محمدعلی سپانلو، حسین منزوی، عمران صلاحی، عباس سماکار، اسد رخساریان و م. روان‌شید.

علاقه‌مندان به تهیه‌ی این کتاب می‌توانند با انتشارات و کتاب‌فروشی ارزان در استکهلم و یا سایت این انتشارات، تماس بگیرند.

تلفن‌های تماس: ۷۵۲۷۷۰۹ ـ ۸ (۰۰۴۶) ـ ۷۰۴۹۲۶۹۲۴ (۰۰۴۶) ـ www.arzan.se

م. روان‌شید

توسط -
0 0

مناظرۀ مولانا و بهلول در آستانۀ عید نوروز

………………

 

گفت مولا آن بزرگ استا­د

عید برعاشقان مبارک باد!

گفت بهلولِ عصرِ کامپیوتر

برفقیران و بیچارگان هم باد!؟

 

نکند چون بهار می­آید

کمبزه با خیار میآید؟

بهر بیچارگانِ لخت و پتی

ازهوا کت و شلوار می­آید؟

 

نکند رنجِ ما همه رَپَتو!

گرسَنه یا گدا همه رپتو!

صلح و آرامش و فراوانیست!

مملکت­­دزدها همه رپتو!

 

نکند حاکمان، وزرا، رؤسا

گشته­اند عابد و مسلمانا؟

خونِ مردم دگر نمی­ریزند،

استخوان، گیر، لای دندانا؟

 

گفت مولا عارفِ خندانم

هی بگو، هی بگو پسرجانم

من­که این چیزها نمی­بینم

من­که این قصّه­ها نمی­دانم.

 

عید بر دل­آشفتگان خجسته لقا

برهمه عاشقان خجسته­لقا

در روند و شوندِ بهار

بانگِ آزادگان خجسته­لقا.

 

 

توسط -
0 0

 

کوبانی

ادبیات و هنر مقاومت نوین*

 

به کوشش عباس سماکار و بهرام رحمانی

مؤسسه‌­ی نشر ارزان

اسد رخساریان

 

این کتاب ره­آوردی همگانی است. چکیده­ی اشک و اندوه و خونِ دل­خوردن­های نویسندگان و شاعرانِ بسیاری در شب­های مقاومت زنان و مردانِ کوبانی در برابرِ جنایتکاران است. کتاب نیست، کتیبه است. در این کتیبه حکایتِ سیصد گلِ سرخ و صد گلِ نصرانی نوشته شده است. می­توان آن­ گل­ها را بویید؛ و از هرکدام­شان عطر خوش آشنایی نسبت به جانِ جهان و جهانِ احساس و هم‌چنین معنای زیستن را استشمام کرد. آیندگان برای رسیدن به آزادی و دموکراسی باید از کانال این مفاهیم بگذرند. چون در گیرودارِ پیدایش این مفاهیم است، که ورق بلند و ضخیم تاریخِ، با وجودِ گردوغبارِ دهه­ها سکوت و بی­تفاوتی در تمامِ سطوحِ آن، از اوراق دیگر جدا شده، و برگشته است. آری با خیزشِ به ­ویژه زنِ کوبانی، که به گواهی این کتیبه، با معرفت و آگاهی نسبت به موقعیّتِ انسانی و قومی و پیوند فراقومی خود با بدنه­ی تمامِ بشریت، صورت گرفته است، کهن­ترین و سنگین­ترین ورق تاریخ برگشته است. این کتیبه – کوبانی، ادبیات و هنر مقاومتِ نوین- دربردارنده­ی واژه­های زرّینِ این نخستین ورقِ تازه­ی تاریخ فردای ما است. برخی از این واژه­ها را باهم می­خوانیم:

“به نظرم بی­معنی است که ازدواج کنم و یک کودک به این جهان بیاورم، قبل­ از آن که جای خوبی برای زندگی کودکان به وجود بیاوریم.” ص. ۲۵۹

“… روشِ ما زنان این است. ما برای مبارزه­مان یک مبانی فکری برای آزادی­مان ساختیم. در حالی که مبانی داعش بر اساسِ تجاوز به زندگی ساخته شده است.”

“موقعیّت زنان در کردستان موقعیّتِ تمام زنان علیه نظامِ مردسالار در جهان است و این باعث می­شود من بسیار خوشحال شوم. به این مفهوم، من افتخار می­کنم به همه­ی زنان، ما حتّی زنانِ مبارزی از کشورهای دیگر داریم، که اینجا می­جنگند.” از مصاحبه با بیجن، زنِ سی­ودوساله ص. ۲٦۲

“آن کسانی که داعش را به موصل هدایت کردند و مجوزِ گرفتنِ سلاح­ها را به داعش دادند، دولت مردانِ ترکیه بودند که یک­بار قطار سلاح برای داعش فرستادند. حالا من چگونه می­توانم از این دولت­ها درخواستِ سلاح کنم؟ امّا در نهایت، این دولت­ها، روزی که داعش علیه خودشان سلاح بردارد، خواهند فهمید.”

در حالِ حاضر مردم در کوبانی در حالِ مبارزه در دفاع از انسانیّت هستند و هیچ­کس نمی­تواند این را انکار کند.”

“در نهایت باید بگویم ما در مدیترانه زندگی می­کنیم و بسیاری از قدرت­ها می­خواهند این منطقه در هرج­ومرج به سر برد، بنابراین ما باید آماده­ی دفاع از مردم خود در تمامِ زمان­ها بیاشیم.”

“ما در زندگی­مان خوشحال هستیم و خودمان را برای ترویجِ ارزش­های انسانی نامزد می­بینیم.” گفتگو با ریحانه ص. ۲٦۴/ ۲٦۵

“من می­خواهم همه­ی انسان­ها آزاد و برابر زندگی کنند. برای لقمه­ای نان، برای مأمنی که زیرِ آن آرام گیرند و از سرزمینِ خود آواره نشوند. برای تحقق این­ها باید جنگید و مبارزه کرد.” از نامه­ی کادریه آرتاکایا به خانواده­اش ص.۲٦۹

 

در این‌جا نویسندگان و شاعرانِ پراکنده در کشورهای مختلف از سویی و زنان و مردانِ کوبانی از سویی دیگر به هم­آوازی برخاسته­اند. ده­ها شعر و جُستار به زبان­های فارسی، کردی و ترکی، چندین گفتگو با زنانِ مبارز کرد و روایت­هایی از چگونگی زندگی و مرگ زنان و مردان و انگیزه­های آن­ها برای مبارزه، سخن از عشق و آزادگی را به اوج رسانده­اند. در این میان نگره­ها به پس­زمینه­ها، زمینه­چینی­ها برای راه­اندازی موتورِ دایناسورهای داعشی در منطقه زیرِ ذرّه­بین گذاشته شده است. می­خواهم بگویم که نویسندگانِ این کتیبه احساس و اندیشه را درهم سرشته­اند. آنچه از دلِ برمی­آید سرشتی خردمندانه دارد و آنچه از مغز گویندگان جاری می­شود، بری از برانگیختگی­های حسی و عاطفی آن­ها نیست.

مقاومت زنان و مردان کوبانی، در برابر ایلغارِ وحشتناک­ترین جنایت­کاران تاریک­اندیش جهان، زیرِ مجموعه­ای به نامِ داعش، سرنوشتِ فردای به ویژه زن را در خاورمیانه رقم زده است. مبارزات این مردمان با کشمکش­هایی در میانِ دولت­های منطقه همراه بوده است، که سیاست­های یک بام و دو هوای اغلب آن­ها را آشکارا در برابرِ نگاهِ مردمانِ جهان قرار داده است. حالا همگان می­دانند که  هارترین کارتل­ها و جناح­های سیاسی در دولت­های امریکا، عراق، ترکیه و عربستان، چگونه برای در اختیارداشتنِ چاه­های نفتی، نه تنها مردم منطقه که تمامِ بشریّت را به بازی گرفته­اند. و چه سیاست­ها که به کار می­گیرند و الغاء می­کنند و شگفتا که تمامی یک­سره دروغ هستند. و چه استراتژی­ها که بهانه­ی گریز و شانه­خالی­کردن از زیرِ بارِ مسئولیّت­ها و پاسخ­گویی به پرسش­ها برای مقامات سیاسی، فرهنگی و قضایی هستند.

نوشتارها، در این مجموعه، هریک چشم­اندازِ نوینی را در برابر نگاهِ خوانندگان قرار می­دهند. حتّی گفتگوها و گزارش­ها از کوبانی و شهرها و روستاهای هم­جوارِ آن همین ویژگی را دارا هستند. در بستر تلاش برای فرافکنی نوری بر واقعیّت و تغییر و تحوّلاتِ شتابان این منطقه از جهان، در این دوره از تاریخ، نوشتار پرویز قاسمی در ص. ۱٦۲ این دفتر، خبر از نهادینه­شدنِ ساختارهای دموکراتیک در شهر و روستاهای کردستان در خاکِ سوریه دارد. این نهادها توانسته­اند در غیابِ دولتی کلاسیک و سنّتی، دولتی مردمی را که خود آن را خودگردانی دموکراتیک می­نامند، برپا دارند، که در تمامِ این سال­های جنگ و خونریزی، در عینِ حال با کارِ تشکیلاتی و سازماندهی مدبّرانه­ی خود، توانسته است کارها و مسئولیّت­ها را در نهادهای مدنی، میانِ زن و مرد تقسیم نماید. ره­آوردِ چنین تدابیری هم اداره­ی سیاسی و اقتصادی منطقه و هم هم­کاری و همیاری اکثریتِ قریب­به­اتفاق مردم با پشتوانه­ی نژادی و زبانی گوناگون است.

در کنارِ شعر و نوشتار نویسندگان و شاعران و مبارزان آسیایی، جستارهایی چند از نویسندگان اروپایی آمده است، که به نوبه­ی خود نگاهِ تیزِ انتقادی­شان در رابطه با این جنگ، متوجّهِ دولت­های اروپا و امریکا است. در عینِ حال تمامِ این زبان­آوران براین نکته تأکید می­ورزند که کوبانی نمودار تجربه­ی دموکراسی در کردستان است. دیوید گریبر، در جستاری به نامِ “چرا جهان از کوبانی غافل است؟” می­نویسد:

“با بیرون راندنِ عواملِ رزیم اسد در ۲۰۱۱، و به رغم خصومتِ تقریباً تمامِ همسایگانِ خویش، روژاوا نه تنها استقلالِ خود را حفظ کرده، بل تجربه­ی چشم­گیری در دموکراسی نیز محسوب می­شود. مجامع عمومی – نهادهای مدنی- در حکمِ هیئت­های تصمیم­ساز نهایی شکل یافته­اند، شوراهایی که براساسِ توازنِ قومیتی دقیقی گزینش شده­اند، برای مثال در هر واحدِ شهرگردان سه افسرِ ارشد هستند اعم از کرد، عرب، آشوری یا ارمنی- مسیحی، و حداقل یکی از این سه تن باید زن باشد. شوراهای زنان و جوانان، و با شباهتی کم­نظیر با جنبش «موهرس لیبرس- زنانِ آزاد در اسپانیا» ارتش از زنانِ جنگجوی غیرِنظامی موسوم به ستاره­ی وای­جی­ای – اتحادیه­ی زنانِ آزاد- که ستاره­ی عنوانش به الهه­ی باستانی بین­النهرین، ایشتار، اشاره دارد، که سهمِ عمده­ای از عملیاتِ جنگی علیه داعش را عهده­دار شده­اند.” ص ۱۴۰/۱۳۹ برگردان ع.ثباتی

در این بخش پایانی باید از گفتگوی هنرمندِ هلندی یوناس استال، با صالح مسلم محمّد از رهبرانِ حزب دموکراتیک سوریه، یاد کنم که با زبانی ساده و تشکیلاتی خبر از شیوه­ی اداره­ی روژوا می­دهد. در این زبان تجربه­ای خودنمایی می­کند که حاصلِ سالیانِ سال کار مداوم و هدفمند برای خودگردانی دموکراتیک روژوا است. این گفتگو طولانی نیست امّا در هر پاسخی که به پرسش­ها داده می­شود، بسا از متدها و شیوه­های کاری، در گستره­ی برساختنِ جامعه­ای دموکراتیک یاد می­شود، که خود برآمده از آموزش­های فردی از واقعیّت­هایی هستند، که زندگی برای مردم رقم زده است. به این ترتیب می­توان گفت خودگردانی دموکراتیک روژوا، تجربه­ی ویژه مبارزان کرد در جریان تاریخی زندگی، و تلاش­های آن­ها برای دستیابی به آزادی و دموکراسی است.

 

کتابِ کوبانی، ادبیات و هنر مقاومتِ نوین با سرمایه­گذاری نشرِ ارزان و به کوشش و همیاری شبانه‌روزی عباس سماکار و بهرام رحمانی در این دوسه ماهِ اخیر که محاصره­ی کوبانی نفس­ها را در سینه­ی مردمانِ آگاه حبس کرده بوده است، در فرم آ۵ در ۳۵۳ صفحه همراه با عکس­هایی رنگی فراهم آمده است.

 

گوتنبرگ

۲۸ بهمن ۱۳۹۳

 

 

*برای تهیّه‌­ی این کتاب می­توان با شماره تلفن­های 4687527709+ و 46704926924+ تماس بگیرید.

توسط -
0 0

“ما همه شارلی هستیم”

آزادی بیان، پیوندی ارگانیک با آزادی حقیقی و آرزوی تکامل انسان به سوی جامعهای پرورشیافته و راستی و درستی دارد. فراهم آمدنِ این آزادی در غرب، خود رهآوردِ صدها سال مبارزۀ عملی و قلمی و انگیزۀ زندگی و مبارزۀ اندیشمندان و فلاسفه با امپراطورانِ سیاست و کلیسا و سمبلهای شرارت و شقاوت و خوف و خرافۀ ناشی از آنها، در گسترۀ این سرزمینها بوده است. آزادی بیان، قانونِ زیستن بر مبانی و اساس حقیقت است. در این گستره حقیقت همان واقعیّت و واقعیّت همان حقیقت است. این واقعیّت منطقِ زندگی است. برای انسانِ نوعی غربی، پشتِ پا زدنِ به آن، شکنجههای روانی و وجدانی به همراه دارد. بیماریهای ناشی از این واقعیّت رشتههای علمی تخصصی ویژۀ خود را در این کشورها به وجود آورده است. ادبیاتی سخت کاوشگرانه و اندیشمندانی سخت جزئینگر و بینهایت انسانگرا، در بسترِ بهبودی بخشیدن به مبتلایانِ آن بیماریها و برداشتنِ موانعِ بازدارنده برای آنها را پرورده است. این حقیقت، واقعیّت بزرگِ زندگی غربی است. اگر این دو را یک پدیدۀ همسان بنامیم، پُر بیراه نرفتهایم. میبینیم که این پدیده، اخلاقِ ویژۀ نه تنها اندیشمندان و فلاسفه و شاعران و نویسندگان و روزنامهنگاران است، بلکه این اخلاق در خانوادهها، میانِ پدر و مادر و فرزندانِ آنها به مثابه یک اصلِ پایدار و مقدّس و دوستداشتنی، حتّی بر مذهبِ آنها برتری دارد. بچّهها، در صورتی که پدر و مادر به آنها یا به دیگران دروغی بگویند، زود به اعتراض برمیخیزند. در مدارس و آموزشگاهها نیز همین اخلاق جاری است. این جریان تمامِ جامعه را در بر گرفته است. در این جامعه دولت و دولتمردان همیشه زیرِ نگاهِ تیزبینِ روزنامهنگاران قرار دارند. وعدهها، دروغها و زدوبندهای اقتصادی، سیاسی و سوءاستفادههای آنها از قدرت و موقعیّت خود حتّی برای کامیابیهای جنسی نیز، بلافاصله دنیای مطبوعات و رسانهها و در یک کلام کلّ جامعه را به واکنش وامیدارد. در این میان تیغِ تیز طنزپردازان – ساتیریستها- نقشِ گیوتین را بر گردنِ خلافکارانِ بزرگ بازی میکند. چه بسا که افشای یک اختلاس، یک باندبازی سیاسی، یک تبعیض در حقِ یک کارگرِ سادۀ خارجی طشتِ رسوایی یک قدرقدرتِ خوابزده را یکشبه از آسمان به زیر اندازد. این جریان، جز به واقعیّت، یا همان حقیقتِ ملموس، یعنی زندگی در سایۀ درستی و راستی پایبندی ندارد. دموکراسی – مردمسالاری – در سایۀ با وقار چنین جریانی در این کشورها رشد مییابد. اگر خللی در هستی آن وارد شود، جنگی به مراتب گستردهتر از جنگهای اوّل و دوّم جهانی پدید خواهد آمد.

حمله به دفتر روزنامۀ طنزِ “شارلی ابدو” در روز گذشته در پاریس حمله به چنین بنیانِ ریشهدارِ تاریخی و شالودۀ اخلاقی تمامِ غربیان است. به همین دلیل است که در تمامِ این کشورها واکنشهای مردمی به یک زبان “ما همه شارلی هستیم” جلوهگری میکند. این حمله با حملۀ یازده سپتامبر سالِ ۲۰۰۰ به کارتلهای تجاری امریکا قابلِ مقایسه است. پس از آن، یعنی از فردای آن روز جهان به یکباره دگرگون شد. کارتلهای تصمیمگیرنده و امپریومهای سود و سرمایه در امریکا تسمه از گُردۀ گاوِ طوفانِ سیاهِ ترور برکشیدهاند. در این میان هیزمِ خشک و تر را یکجا سوختهاند. پیشاز آن اگر آرزوی انتظارِ آرامشی در جهان میرفت، دود گشته و بر باد رفته است. حال پس از این حادثه، یعنی به خوننشستنِ گلِ زندگی مردان و زنانی که چراغی فراراهِ مردم و تبارِ انسانی میگرفتهاند، چه خواهد شد؟ آیا این هشداری نیست به تمامِ کسانی که در چهارگوشۀ دنیا به نام و برای حقیقت قلم میزنند؟ و از پرداختن به جزئیترین مسائلِ هستی بشری و سدهای بازدارندۀ آن به سوی آینده ناگزیر هستند؟ و باید این سدها را از هر نوعِ آن واشکافی کنند و در آینۀ داوری معاصرانِ خود بگذارند؟

اسد رخساریان
هشتِ  یانوآری ۲۰۱۵

توسط -
0 1

Asad 2این شعر را سال ها پیش نوشته ام. به زبان ترکی است و این زبان، جهانی درد و رنجِ بشری را درهم فشرده و با عصارۀ آن ها، این سرود را، در سطوری کوتاه آواز کرده است. و شگفتا که انگار تمامِ فجایعی که سرچشمۀ پیدایشِ این گونه سرودها هستند، حالا حالاها مصداق های فراوان در گوشه و کنارِ دنیا خواهد داشت. دیروز غزه بود! امروز کوبانی است! فردا کجا خواهد بود!؟

اسد رخساریان

 

 

 

دُنیایه بیر باخئش

——————————

هر ساواش گئدنده

دُنیانئن مین دفعه بئلی بورخولار

هر اوشاق ساواشدا مین تیکه اولاندا

دنیانئن گوزلئری دولی قان اولار

ئولیمین کولگهسی دوشر باشئنا

آی سالار گئجهلر خنجر قاشئنا.

 

یئر اوزینده قدرتلی مین جوره الله وار

آجسئزلیق وار

آج وار

آجلارا آجدان وار

کیم چاتئر کی دئسین حقیقت نه دیر

اینسانلئق نه دیر

آزادلئق نه دیر؟

یئر اوزینده مین جوره زیندان وار

زیندانلار دولودور آج بابالاردان

آزادلیق یولوندا چالئشانلاردان.

 

دنیا نظره بیر زیندان گهلیر

قورخو یارادان بیر حیوان گه لیر.