Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "تاراز(امین افضل پور)"

تاراز(امین افضل پور)

توسط -
1 2
«نَه ما زِ جماعت» امین افضل‌پور

امین افضل‌پور شاعرِ جوانی است که می‌کوشد تا با آزمون و خطا، و تجربه‌ی آنچه که کمتر از سوی شاعران تجربه شده، شعری با تعریف و رویکردی دیگر را پیشِ رو بگذارد.

شعر در تعریفِ خاص و خالص نمی‌گنجد، که نه هر مجموعه، که هر شعر می‌تواند تعریفی به تعاریفِ موجود بیفزاید، اگر شاعر، شاعر باشد و نه کاتب.

افضل‌پور در سه کتابِ اخیرِ خود نشان می‌دهد که جرات و جربزه‌ی آزمون و خطا و تجربه را دارد، و این مهم است.

«نَه ما زِ جماعت» بازیِ زیبایی است از جماعتی که تنها اشتراک‌شان ـ شاید ـ مثلِ عروسک‌های بدونِ اراده، تجمع است و سر خم کردن. شاعر از این جماعت نیست و پنهان نمی‌کند که «ما از این جماعت نیستیم».

ناشر این مجموعه «بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم» در بخشی مقدمه می‌آورد:

«شعر به تعریفی دوباره و سه‌باره نیاز دارد، به تعریفی هزار‌باره و هرباره.

هرباره باید تعریفی نو از آن را به این جهانِ زشت و زیبا ارایه کرد، چرا که قرار است شعر جهان کشف کند، جهان را زیبا کند، جهان را قابلِ تحمل کند. جهان را به زیبایی بسازد…

بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم سومین دفتر از اشعارِ امین افضل‌پور را پیشِ رو می‌گذارد. سومین دفتر از شاعری که می‌کوشد تا در بازسازی و زیباسازی جهان سهیم باشد.»

گفتنی است در سه سالِ اخیر، یک مجموعه از شعرهای کوتاهِ امین افضل‌پور(تاراز) تحتِ عنوانِ «خواهرز» از سوی نشر کتاب ارزان، و دو مجموعه شعر تحت عنوان‌های «پی‌غم‌بر» و «نَه ما زِ جماعت» توسط بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم در سوئد منتشر شده است.

……………………….

۱

ای شب

ای فریادِ استبداد و غنیمت‌

هنوز از راه نرسیدی

بکارت دختر را

دریدی!

 

۲

شهیدِ دیدارِ منی

گونه‌هایت

سرخ‌اند…

 

۳

بی‌دلیل آفتاب به خود نمی‌نازد ـ

دلِ یخ‌ها آب شده است

انبساطِ لحظه‌ها جاریست.

بی‌دلیل زن مهر نمی‌تابد

چیزی در عشق رساناست…

 

توسط -
0 0
تاراز (امین افضل‌پور)

اخبار کتاب

به‌زودی دو مجموعه شعر از تاراز(امین افضل‌پور) در کشور سوئد منتشر می‌شود.

پیش از این از تاراز مجموعه شعر «خواهرز» توسط نشر کتاب ارزان در سوئد منتشر شده بود و هم‌اکنون «بنیاد فرهنگی اندیشه‌و‌قلم» در تدارک انتشار دو مجموعه شعر به نام‌های «پی‌غم‌بر» و «نَه ما زِ جماعت» از این شاعر جوان است.

 

قابل ذکر است بخشِ کوتاهی از مجموعه شعرِ «نه ما ز جماعت» تحت عنوان شعرهای کارگری، نگاهِ متفاوتی به مقوله‌ی شعر در تصاویرِ کارگری دارد که می‌تواند تحتِ عنوانِ «شعرهای کارگری» مقوله‌ای قابلِ اعتنا و تازه‌ در شعر باشد.

 

شعری از مجموعه‌ی «نه ما ز جماعت»:

 

گاهی

شکست عشقی

بی‌ربط نیست به مسایل کاری.

ندیده‌ای

کارگری که از چشم ساختمانی افتاده باشد؟

 

توسط -
0 1

در تدارکِ شعر بودن، از «هیچِ پراکنده»

——————————————————-

دوستِ من امین افضل‌پور عزیز!

خواستید تا یادداشتی هر چند کوتاه بر مجموعه شعرِ «پی‌غم‌بر» بنویسم.

شعرهای شما فرصتی در اختیار من گذاشت تا حرف‌هایم را که کمی بیش از «هرچند کوتاه» است بگویم و بنویسم، حرف‌هایی که شعرنوشته‌های شما تلنگر نوشتن‌اش را زده است و البته من این فرصت را نادیده نمی‌گیرم.

به نظرم شاعرِ قدرت‌مند با انتخاب و همدستیِ واژه‌های ناب، باید بتواند توطئه‌ای را علیه خواننده‌ی شعر طرح‌ریزی کند، توطئه‌ای برای «خواننده» نه «مخاطب». توطئه‌ای شاعرانه؛ و باور دارم که درکِ درستِ این توطئه برای خواننده‌ی شعر به غایت خوشایند خواهد بود.

این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها، با گسترشِ فضاهای مجازی و باز شدنِ میدان‌های بی‌در ‌و‌ پیکر و بی‌عسس‌ِ ادبی، حد و مرزهای شناخت، خاصه شناختِ شعر، مخدوش شده است. پیش از‌ این‌ها یارمحمد اسدپور در شعری نوشته بود: «راهی به دل نمی‌جوید/ آنکه دهان‌اش زیبا نیست…» آن روز که این شعر نوشته شد، «شاعری» همچون ورزشکاری که کمربندِ قهرمانی می‌گیرد، «ردا»یی داشت که برازنده و زیبنده بود و به‌ الگوی هر تن و بدنی در نمی‌آمد. سینه‌سوخته باید می‌بودی تا ردای شاعری بر دوش‌ات گذاشته شود. و سینه‌سوختگی اما حکایتی داشت و دارد که در این روایت نمی‌گنجد. تنها گفتم تا اشاره‌ای کرده باشم برای روزگاری دیگر…

امین افضل‌پور عزیز

دوستِ شاعرِ من!

همه‌ی ما شاعران بدونِ شک لابه‌لای کارهایمان انبوهی از شعرِ مرده را با خود حمل می‌کنیم: شعرهایی که به هزار‌و‌یک دلیل از سوی ما شاعران، مرده متولد می‌شوند. یعنی که دیگر نه می‌شود کنارشان گذاشت و نه منتشرشان کرد. این‌ها احساساتِ حرام شده‌ی ما هستند؛ شعرهای سوخته، سوژه‌های سوخته، و من هم انبوهی از این شعرهای مرده را در چنته دارم و پنهان.

و اما بعد:

می‌دانم که دارم جسته‌و‌گریخته برایت می‌نویسم، اما می‌نویسم تا در نهایت به چیزهایی برسم و برسیم که شاید از دیدها پنهان مانده باشند.

دوستِ شاعرِ من!

شعر اگر تعریفِ یگانه‌ای داشت، شاید از تعدادِ شاعران به میزانِ زیادی کاسته می‌شد و شاید این یکی از ویژگی‌های شعرِ امروز باشد. شعری که می‌کوشد بدونِ پیشِ‌رو داشتنِ تعریفی یگانه‌، برای زندگیِ دوباره، جهان را بازآفرینی کند.

حالاست که می‌پرسم شعر چیست، و دوباره از نو شروع می‌کنم:

شاید بازآفرینیِ جهان در زبانیِ سیال، با استفاده از همه‌ی امکاناتی که مصالحِ زبان و زمان در اختیارِ «کاتب» می‌گذارد، به‌علاوه‌ی شهود، در ظرفی که ضرورتِ زمانی در جغرافیای شاعرـ تنها در جغرافیای شاعرـ به دست می‌دهد، بشود «شعر» و اینجاست که «کاتب» به «شاعر» تبدیل می‌شود.

از «باز‌آفرینی» در «زبان» گفتم در «ساختمانی از مفاهیم» که «ضرورتِ زمان» در «جغرافیای شاعر» ایجاد می‌کند و شاید از اینجاست که شمشیرِ داموکلس بیدار می‌شود تا «شعر» را از «ناشعر» تمیز دهد. شمشیری که نگفته پیداست بی‌رحم است و بی‌مدارا… و بی‌شک برنده و قدار.

و حالاست که دوباره می‌پرسم شعر چیست و شاعر کیست؟

روایتی‌ست که می‌گوید: پدری خسته از کارِ روزانه به خانه بازگشت. کودک‌اش خواست تا با او بازی کند و پدر خسته بود و بی‌انرژی… نقشه‌ی جهان را از روی میز برداشت، پاره‌پاره کرد و به دستِ کودک‌اش داد تا سرگرم‌اش کند و گفت: نقشه‌ی جهان را به هم بچسبان و دوباره درست‌اش کن.

کودک در کمترین زمانِ ممکن نقشه را مرتب کرد و به دستِ پدر داد. شگفتی داشت این سرعتِ‌عمل. پدر پرسید: چگونه؟ و پاسخ شنید: پیش از این پشتِ نقشه تصویرِ آدم‌هایی را کشیده بودم، من آدم‌ها را درست کردم، جهان خودبه‌خود درست شد…

برمی‌گردم به «تعریفِ یگانه‌ی شعر»:

تعریفِ یگانه‌ای که موجود نیست اما معنایش انکارِ ادراک و شعورمندی هم نمی‌تواند باشد. ادراکی که «ناشعر» از آن بی‌بهره است. می‌گویم شعر تعریفِ یگانه‌ای ندارد و می‌گویم بدونِ شک هر شعر، تعریفی دوباره را مهیا می‌کند و نقلِ‌قول می‌کنم که به تعدادِ شعرهای موجود، تعریفی با شعر پدید می‌آید. اما فراموش نکنیم که ما در حالِ سخن گفتن از «شعر» هستیم، یعنی که ناگفته از پدیده‌ای می‌گوییم که پیش از این شناخته، درک و پذیرفته شده است. یعنی که اگر به درخت اشاره می‌کنیم، روبه‌روی انگشت‌مان درختی به‌واقع ایستاده نه تصویری از درخت، گیرم تصویری زیبا از درخت.

شمشیرِ داموکلس اینجاست که کارکردش را نشان می‌دهد. تو می‌توانی زیبا بگویی، بخشی از شعر هم البته زیبایی است، اما هر زیبایی‌ایی شعر نیست… و شمشیرِ داموکلس است که به دستِ تو، «خودت» ـ رگ‌ات را می‌زند.

هر شعر تعریفی به تعاریفِ این مقوله می‌افزاید.

آه، این معنایش ولنگاری نیست و اینکه بخواهیم یا مجوزی به دست‌مان بدهد تا برای هر نوشته‌ای تعریفی بتراشیم و در قالبِ شعرش درآوریم.

شاعرانِ واقعی می‌دانند که تعریف بعد از شعر یا با شعر می‌آید، نه پیش از شعر. یعنی که شعری می‌آید و تعریفی دوباره به تعاریفِ پیش از خود می‌افزاید و تکمیل و تکمیل‌تر می‌کند. یعنی که ظرفیتی به ظرایفِ موجود می‌افزاید. یعنی که تلاشی برای بلند‌قدتر شدن در خود دارد.

تحول، متحول شدن، به کمال نزدیک شدن… و شاید به قولِ یدالله رویایی: نزدیک شدن به آن لغتِ گم‌شده باشد.

اما این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها می‌بینم که مردمانِ علیلی «چیزهایشان» را، چیزهای زیبایشان را با نامِ شعر، به مردمانی دیگر، مردمانی بی‌چیز، حقنه می‌کنند.

با همه‌ی این‌ها، اگر باز هم از من بپرسی «شعر چیست؟» قاطعانه و بی‌درنگ می‌گویم: نمی‌دانم. و ندانستگی‌ام را برای تو اینگونه تصحیح می‌کنم که: نمی‌دانم شعر چیست، اما متن را به من بدهید تا بگویم این شعر است یا نه.

و باز از سرِ اندوه تکرار می‌کنم: این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها اما، نه از کمربندِ پهلوانی نشانی هست و نه از ردای شاعری. همه‌کس، همه‌چیز را برای شاعر بودن و شاعر شدن در اختیار دارد: کاغذی و قلمی، فضاهای رایگانِ مجازی(که من از آن‌ها به عنوانِ مجلات یا نشریاتِ بی‌سردبیر یاد می‌کنم) و البته دوستانِ شفیقی که نَفَسِ مهیایی برای باد کردنِ ندانستگی‌هایمان به مقدارِ لازم در اختیار دارند.

و درست از همین‌جاست که حد و مرزهای شناخت، آنقدر پایین و پایین‌تر می‌آید که هر ناتوانی می‌تواند از دیوارِ کوتاه شده‌ی شعر بالا برود، تاکید می‌کنم«دیوارِ کوتاه شده».

می‌بینی دوستِ من؟ در این روزگار، ما سعی نمی‌کنیم قد بکشیم، دیوارها را کوتاه‌تر می‌کنیم.

گشت‌و‌گذاری کوتاه در نوشته‌های منتشر شده در همین فضاهای مجازی و خواندنِ دیدگاه‌های همین «چیزنویس‌ها» تو را و مرا به این فاجعه‌ی خزنده نزدیک و آشنا می‌کند که: دیوار را کوتاه می‌کنند تا بتوانند از آن بالا بروند.

نمونه‌های بی‌شماری را می‌توان ردیف کرد که مصداقِ دیوارِ کوتاه شده است. نمونه‌های بی‌شماری که اندوه‌زاست.

سال‌ها پیش اصطلاح‌هایی در زبان درگرفته بود تحتِ عنوانِ «شاعرانِ برجِ عاج نشین»، یا «نخبه‌گرایی»… و چیزهایی از این دست.

دوستِ شاعرِ من، امین افضل‌پور!

این روزها دلم سخت برای همان شاعرانِ برج‌عاج نشین و همان نخبه‌ها تنگ شده است، برای دیوارهای بلند…

 

و اما مجموعه شعرِ تو: پی‌غم‌بر

اسمِ کتاب، به نظرم بازی زیبایی با تابوی «پیغمبر» دارد، تا آنجا که مرا به پیامبری می‌رساند که جز غم و اندوه، انگار فکر و ذکرِ دیگری نداشته است. تو «پیغمبر» را به آدمی که مدام به دنبالِ «غم» و اندوه است می‌رسانی و رهنمون می‌کنی؛ و این تعبیر برای من زیباست و بکر. این بازی زبانی به نظرم وقتی تکمیل شد که تو با شاعرانگی، «پیغمبر» را «پی‌غم‌بر» می‌نویسی و مفهوم را دیداری، و نه شنیداری به منِ خواننده منتقل می‌کنی…

اما در مورد شعر‌های این مجموعه بگویم.

پیش از این گفته بودم که شعرهای این مجموعه و مجموعه‌ی «خواهرز» را بیشتر «کاریکلماشعر» می‌دانم و فکر می‌کنم بخشی از آن چیزی را که باید در موردشان بگویم، در پاره‌ای از سطرهای پیشین گفته باشم.

بدونِ شک هر چیزی مایه می‌خواهد، خمیرمایه. و در کنارِ خمیرمایه، دریافت‌کننده‌ای که شاخک‌هایش ساخته و پرداخته باشد، شاخک‌هایی تربیت شده.

شاعر از جهاتی مانند عکاس عمل می‌کند؛ تصویر را کشف می‌کند و می‌بیند، جایگاهش را درک می‌کند، و کلیک. شاعر اما عکاس نیست، یعنی که تنها کشف و درک به کار نمی‌آید در شاعری. عناصرِ از پیش مهیا شده‌ای می‌خواهد تا شوربای شعر، درمانِ روح باشد، گیرم که در یک‌لحظه درمانی دربگیرد و بگذرد.

تو خوب می‌دانی عناصرِ مهیا شده چه می‌توانند باشند و چه‌ها باید باشند، تا جانِ شاعر از «هیچِ پراکنده» زندگی بسازد.

اشاره‌ام را مستقیم به سمتِ شعرِ تو می‌برم:

گفتم «کاریکلماشعر» و منظورم نه جایگاهی خاص ایجاد کردن برای شعرِ توست ـ که فکر می‌کنم سال‌ها پیش از این اصطلاح استفاده شده ـ نه بالا و پایین کردنِ جایگاهِ کنونیِ آن است. با این نام تنها خواستم تا خواننده را با «وضعیتِ» شعرِ تو آشنا کنم.

ابرها گاه تصاویرِ شگرفی را به نمایش می‌گذارند، اما همه کس توانایی درکِ تصاویرِ شکل گرفته در آسمان را ندارد، آن‌ها هم که می‌بینند، گاه حتی با اختلافی فاحش، دیده‌های خود را توصیف می‌کنند. در بازیِ «ابر و آدم» به نظرِ من آنچه مهم است، دیدن و درک است، گیرم که دیده‌ها و درک شده‌ها متفاوت باشند. دیده شدن بدون شک نخستین و والاترین امتیاز است برای شعر، و اختلافِ توصیف‌ها هم البته امتیازی دیگر. یعنی که ابر توانسته در یک حجمِ نیمه ثابت، توصیف‌های گوناگون را بر زمین منتشر کند. این تواناییِ آسمان است، نه؟

شاعر باید این توانایی را داشته باشد، وگرنه تصویرِ زیبای ثابت پیشِ رو گذاشتن، شایسته‌ی شعر نیست، و نه امتیازی که نای نازیدن داشته باشد.

تو می‌گویی:

 

سیاه‌ترین ابرها هم

زلال می‌بارند

 

من می‌گویم این شعر است، اگرچه همه‌گان بدانندش، اگرچه همه‌گان ببینندش. اما همه‌گان نمی‌گویندش، چرا که عناصرِ گفتن را تو پیش از این مهیا کرده‌ای و در کنار داشته‌ای.

و من می‌گویم: هم می‌تواند کاریکلماتوری شاعرانه باشد. کاریکلماتوریی که در مرزِ بینِ شعر و کلامی زیبا در رفت‌و‌آمد است. عکاس زیبایی را می‌بیند و درک می‌کند و کلیک. شاعر اما تا رسیدن به کلیکِ نهایی پیش‌زمینه‌ها و پس‌زمینه‌های بسیاری را باید در توبره داشته باشد، وگرنه انبوهی شعرِ مُرده روی دست‌هایمان خواهد ماند.

تو می‌گویی:

 

خزان

از چراغ قرمز پاییز گذشت

کفن‌اش کردند.

 

و من می‌گویم این شعر است، شعری با مختصرترین کلمات.

مستقیم‌تر اشاره می‌کنم.

نه «خران» نه «چراغِ قرمز» نه «پاییز» و نه «کفن» واژ‌گانی خاص یا نو یا ساخته شده‌ای هستند. تو گذرِ زمان را بر خاک، از خزان تا زمستانی  سفید‌پوش کلیک کرده‌ای، اما این کلیکِ نهایی، این کلیکِ مختصر و نهایی، داشته‌های پنهانی را با خود دارد که تو می‌دانی و لاغیر.

از این روست که می‌گویم تصویرِ درخت می‌تواند به‌غایت زیبا باشد، اما درخت نیست.

حکایتِ «چیزهایی» است که این روزها و این ماه‌ها و این سال‌ها به جای درخت نشان‌مان می‌دهند. و از همین روست که معتقدم ناتوان‌های عزیز زیرکانه در حالِ کوتاه‌کردنِ دیوارها هستند…

برگردم به جُنگِ واژگانی که تو مهیا کرده‌ای.

تو می‌گویی:

 

حتی

بی شیله‌پیله هم که باشی

پروانه می‌شوی

 

من در جانِ این کاریکلماتور، شعر می‌بینم، و به اعتقاد من تو توانسته‌ای ظرفیتِ کاریکلماتور را به شعر نزدیک کنی، گیرم که هنوز راه برای رفتن باشد و تجربه برای چیدن. این ظرفیت شدنی است دوستِ من، و به اعتقادِ من، تو این ظرفیت را دیده‌ای. آنچه تو را به جلوتر و بالاتر می‌راند، تعمق در تصاویر است و تفکر در واژگانی که در این بازیِ شیرین و مختصر، می‌توانند شگفتی بیافرینند.

 

دوستِ من، امین افضل‌پور!

همه‌ی این‌ها را گفتم تا تو را هم از خطر برحذر کرده باشم، که نخستین خطرِ دانایی، مرگِ زودرس است، اگر شبانه‌روزت به تامل و تحصیل نگذرد، اگر در میانه بمانی، اگر دانش‌آموز نمانده باشی و در میانه بمانی.

به دیوار نگاه کن و با اندیشه، بلند و بلندترش کن، بگذار پرواز کند، تا برای دیدنِ آن‌سوی دیوار، قد بکشی و قد بکشند، پرواز کنی و پرواز کنند.

دیوارِ کوتاه، بود و نبود به‌کار نمی‌آید…

———————————————

م. روان‌شید

بهار ۲۰۱۶ ـ ۱۳۹۵

 

 

 

توسط -
0 0

پنج شعرِ کوتاه از تاراز (امین افضل‌پور)

از مجموعه‌ی «پی‌غم‌بر»

 

(یک)

هنگام وضع حمل

تمام گناهانش پاک می‌شود ـ

گویا فرزند

تمام گناهِ یک مادر است!

 

(دو)

خیالت

نسیم خنکی‌ست بر جان

بنواز!

این دشت

بی‌خیال تو بهار نمی‌شود

 

(سه)

سیاه‌ترین ابرها هم

زلال می‌بارند

 

(چهار)

از نوستالژی‌های دوران مدرسه‌ی ما:

در آینده می‌خواهید چکاره شوید؟

یکی می‌نوشت

دکتر

یکی خلبان

و من می‌نوشتم کارگر.

حالا همه‌ی هم‌کلاسی‌هایم بیکارند

و من کارگر…

 

 

(پنج)

برای مترسک

تفاوتی ندارد

قناری یا کلاغ

توسط -
0 0

آناتِ بکری است. می‌شود نشست و ساعت‌ها نوشت و ثبت کرد، و با موضوعی ذهنی، کلنجاری ابدی را آغاز کرد.

آناتِ بکری است که پدیدار می‌شوند و می‌روند. باید مهیای ثبت و ضبط‌شان بود، وَر‌نَه چگونه می‌توان پرسشگری پا در رکاب ماند و تحصیلِ زندگی کرد؟

آناتِ بکری است همین بودن، همین که احساسِ هستن می‌کنی، همین که می‌توانی تا باشی و باشِ محدودت در روایتی خطی، زمین را دور بزند:

تو کوچک‌تر از کائنات نیستی، زمین زیرِ پای توست و روایت، آماده‌ی آغاز.

این مجموعه، بازیِ رفتاریِ پنهانی‌است…

 

م. روان‌شید

 

پنج شعر کوتاه از مجموعه‌ی «خواهرز»

 

۱

منظم شلیک می شوند

گلوله­‌ها

نامنظم جان می­‌سپارند

انسان­‌ها

 

۲

ستون فقر شکسته شد

در خانواده­‌ی ما

از وقتی که

پدر بر ویلچر نشست

 

۳

هیچ تفاوتی نخواهد داشت

قفس یا زمین

وقتی مرزها کار میله­‌ها را انجام می­‌دهند

۴

سگی

پارس می­کند

به قلاده­‌ای که حلق­‌آویز کرده

انسانی را

 

۵

مشت­‌ها تنها توانستند

بر چانه­‌ی آسمان بنشینند.

تریبون­‌های آزاد را

در زیرزمین­‌ها برپا داشتیم

سنگ­‌ها نیز

توان پراندن پرندگان را داشتند

این راه به بی‌راه می­‌رود

برمی­‌گردیم تا هار شویم