Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "خالد بایزیدی (دلیر)"

خالد بایزیدی (دلیر)

توسط -
1 3

1-

اگرنصف خدا

قدرت می داشتم

شب هنگام

ازهرچه تفنگ است

گیتارمی ساختم

2-

روزی اینقدر!

کوچک خواهم شد

تفنگ ام را

شاخه ی سایه ام می نمایم

3-

گلوله ای را

به سقف آسمان

شلیک کردم

آسمان هزاران !

تگرگ را

برسرم باراند

4-

گلوله ای زیربرف

شلیک شد

چندگوله برف بی گناه

ذغال شدند

5-

کاشکی تفنگ

گندم رامی خورد

به جای گلوله

نان را

شلیک می کرد

برای گرسنگان

6-

گلوله را

به آسمان شلیک نکنید

ابرهادرحال مرگ اند

 

توسط -
0 5

«با کشورم چه کرده اند»

………………………….

با کشورم چه کرده اند

که قفس ها ازشقایق ها سرشارند

و یاران چون شبهای تار و بی ستاره

در سوگ عزیزان شان

جامه سیه به تن کرده اند

با کشورم چه کرده اند

که شاعران سرزمینم هنوز مرثیه می خوانند

با حنجره شکسته

اینک شاهین کوهستانها منم

که در آسمان گلگون سرزمینم

پرواز را به خاطرمی سپارم

تا خود را به آخرین ستاره امید و رهایی برسانم

و از  قلب سوخته سه تار

بر سقف آسمان

سرود صلح و آزادی سرکشم

تا از دیار سراسر ظلم و ستم و خفقان

پرنده سرکش و رهایم

به آسمان سرزمینم پر و بال برکشد

این فریاد مظلومانه من است

که در عالم می پیچد

و شبهای سکوت و طاول زده را

در هم می شکند

و با دستهای بسته به گوش جلاد می کوبد

این پژواک مظلومانه من است

که در زندانها می پیچد

آه…!خورشید نیز از وداع ستاره ها

کم نور شده است

و دیگر آنچنان که می بایست…

هیچ گرما نمی بخشد

بعد از تو ای شاعرانقلابی

ای شهید سربدار

ای درخت همیشه سبز و پایدار

خلق تنها در زیر سایه ی تو می آسایند

یا دو نام تو

هنوز لرزه می افکند بر اندام دشمنان

ای فریادات مهیب تر از انفجار

از خون تو لاله ها سر برآورده اند

درین دشت لاله زار

ای رعد و برق بگاه اعدام

آنک بدور پیکرتو جمع اند هزار لاشخوار

ای توفان بر پای چوبه دار

در میان یاران سوگوار

اما نه با گریه و افسوس

بلکه باخنده ی زیبا و پر شکوه

از خون سرخ و جوانت رنگین است

جای جای سرزمینم

ای شاعر انقلابی ایران زمینم

…………………………………………………………………………

…………………………………………………………………………

(…)

 

من هرگزباور نمی کنم مرگ را

خزان بی هنگام ریزش برگ را

آخر چگونه گل با آنهمه زیبایی پنهان درخاک شود

آنهمه خرمن گل در رویای بهار خس و خاشاک شود

بلبل و پروانه بی بهاربمیرند

عاشقان در بزم دلدار بمیرند

باور نمی کنم بسترحجله ی داماد را

خالی از شور و شوق فرهاد را

تالار عروس غرق در خون شود

عشق وا مید و بوسه شبیخون شود

دخترک سفید بخت سیه پوش شود

چراغ شبهای تار خاموش شود

باور نمی کنم عشق پنهان در گور شود

«خوراک مار و مورچه و مور شود»

عاشق از معشوق خود دور شود

آسمان امیداش بی ستاره و نور شود

من باور نمی کنم هرگز مرگ عزیزان را

در آستانه ی بهار ریزش برگریزان را

مرغ دل ما نیز روزی پرواز کند

درد یاری دیگر زندگی را آغاز کند

سرود عشق و زندگی را باز بخواند

کشتی امید را برساحل ها باز براند

 

توسط -
0 0
خالد بایزیدی(دلیر)

 

تقدیم به پدرم و همه پدران سرزمینم

…….

 

پدرم!

درتمام عمر
بی خیال بود
امروزرا
هرگزبه فردانمی بخشید
اماتمام عمررابه ناگزیر
به مرگ بخشید
2-
پدرم!
تاصبح
نداشته هایش را
می شمرد
هی می شمردومی شمرد
یکی راکم می آورد
3-
پدرم
سیگاررا
که می گیراند
به فکرفرومی رفت
نداشته هایش را
هی می شمرد
وهی یکی راکم می اورد
4-
هنوزسپیده دم ها
دلم برای پدرم تنگ می شود
آنگاه که من
درخواب شیرین بودم
واوآهسته ترازپلک هایم
ازخواب برمی خواست
تاکه مبادا
صدای پرپروانه اش
خواب شیرینم را بیاشوبد
5-
بچه که بودم
گاهی باپدر
بازی گل یاپوچه می کردیم
الان می فهمم
بازی زندگی بی تو
فقط پوچه!
6-
پدر!
لبخندکه می زد
دروازه بهشت
به حجم تمام نگاهش
به رویم بازمی شد
7-
من وپدر
گاهی
اینقدرکلافه می شدیم
که ازشب تاسپیده دم
باکلاف سردرگم زندگی
بازی می کردیم

 

8-

توبه من آموختی

که عشق

چگونه بی پروا

خغرافیای جهان را

درهم می پیچد

 

9-

تبسم ات

چون تاکستانی است

سرشاراز

خوشه های انگور

 

10-

گونه هایم را

باسیلی

سرخ می کنم

کودک ام می گوید:

باباچه زیباست…

گونه های سرخ ات؟!؟!

 

11-

آرزوهایم

پیش ازاین که

پیرشوند

می میرند؟!

 

12-

چه جهنمی است

بهشت

اگرتونباشی

چه بهشتی است

جهنم

اگرتوباشی

 

13-

کودکم!

سرخی گونه ام را

که یادگارسیلی است

به گل

تعبیرمی کند

 

14-

سایه هامی دانستند:

که پدرخسته اند

ازاین رو…

سایه اش را

به حجم خستگی اش گستراند

 

15-

به هرکجا که می روم

تورامی بینم

به راستی…

چه کوچک است

جهان هستی

 

16-

وقتی که نیستی

به اسبی سرکش می مانم

که نمی دانم:

آن رابه کجا می رانم

 

17-

پدرم می گفت:

فرزندم !

زندگی بازی شطرنج است

اگرفکرت جمع نباشد

 

18-

برای شستن پیرهن زندگی

تمام اشکهایم را

درکاسه ی آسمان ریختم

امابازدیدم:

که جه چرکین است

پیرهن اش؟!

توسط -
0 0

به صلاح الدین دمیرتاش آن کشتی حضرت نوح

…………………………………………………….

 

«آموختن»

 

من ازشمع ها آموخته ام

که درسکوت شب

بی هیچ اعتراضی بسوزم

تاسپیده دم را

به آوای بلبل

تحویل دهم!

……………………

«شاهین»

 

شاهین های درراه

برفرازآسمان

غباراندوه را

برچهره هاتکاندند

قلب اندوهگین را

آرامشی دوباره بخشیدند

وآسمان مسدودرا

برروی پرندگان گشودند

……………………………

«انتظار»

 

یکی باید بیاید

باچشمی به گستره جهان

تاکه رشته رشته ی نورراتقسیم

ورویای عاشقان را

تعبیرکند

…………………………..

«طرح»

 

توبه من آموختی:

که عشق

چگونه بی پروا

جغرافیای جهان را

درهم می پیچد

……………………….

«کردستان»

 

دلم به قیامت هم درهوای کردستان است

چون ستاره ای نظاره گردرآسمان است

«دلیر»شب تاسپیده دم چشم ازشمابرندارم

وای اگرببینم باز پرنده ای درزندان است

…………………………………………..

«طرح»

 

تمام هستی من

قایقی است

که قصدرسیدن به ساحل رادارد

اگربادوطوفان بگذارد؟!

………………………….

«کاش»

 

کاش می شد

همه پرندگان درقفس را

آزادکنیم

وببینیم: که آزادی

چقدرزیباست

………………

 

توسط -
0 0
خالد بایزیدی(دلیر)

 

دلم به دردآمدگاه که دیدم :دوباره جنگ برادرکشی

رخ داده وگلوله‌هایی که می بایست به سینه‌ی دشمن

اصابت کند سینه‌ی مرمرین بهترین فرزندانمان را

می‌درد وخنده بر روی دشمنان‌مان می‌نشانند.کاش به

جای گلوله گل شلیک می‌کردیم و تمام کیله‌شین و

قندیل را سرشار از بوی آلاله و نسترن می‌کریم .

…………………………………………………..

1-

برگهای درخت!

چه غم انگیز

درین بهاردل انگیز

به زردی گراییدند

گاه که دیدند:

دسته ی تبر…

از«خودشان»است؟!

…………………………………………………

2-

قدر همدیگر را بدانیم:

چنانکه رفتیم

دیگر هرگز

برنخواهیم گشت؟!

…………………………………………………

3-

کبوتری

درمیدان جنگ

صلح را

به تصویر می کشید

و پیشمرگ مجروح‌ای

واپسین نگاه‌اش را

به کبوتر می‌بخشید؟!

………………………………………………

4-

تیری که…

به پرنده

اصابت نکرد

شادی کنان

به زمین افتاد؟!

……………………………………………..

5-

کبوتران را کشتند

من به حال آسمان گریستم

که این آسمان گلگون

چگونه پرواز این کبوتران را

ازخاطره آبی‌اش بر می‌دارد؟!

…………………………………………..

6-

از درخت پرسیدم:

از چه اندوهگینی…

گفت:

از اینکه از من

دسته‌ی تبری راساخته‌اند؟!

………………………………………..

7-

به چشمان مردمم

نگاه می کنم

آه!

انگار نگاهشان

دوستانه نیست

نکندباز

دشمن در نگاه‌شان

لانه کرده؟!

………………………………………..

8-

جنگ بود

پرنده‌ی سپید

در آسمان میدان نبرد

پر گشود

مرا دید و گفت:

اگر دل هر پرنده‌ای رابشکافی

بر آن نوشته می‌بینی:

جنگ هرگز..هرگز

صلح آری…اری

به خدا دست نگهدارید

این راگفت :

و به دور پرید

نگاه پژواک صلح‌اش

در میان انبوه اتش و دود ناپدید شد؟!

………………………………………….

10-

کفش های پیشمرگه ی شهیدی

حکایت راه های نرفته را

برایش تعریف می کرد

……………………………………….

11-

ساعت مچی پیشمرگه ی شهیدی را دیدم:

که هنوز

عقربه‌هایش تیک تاک می کرد

……………………………………….

12-

درختی می گریست

که هنوز

ازدرختهایش

دسته ی تبرمی سازند؟!

…………………………………………..

13-

گلوله که به سینه گل

اصابت کرد

بهار قهر نمود

و پاییز شادی کنان

از راه رسید؟!

…………………………………………

14-

رگبار مسلسل

که بر دشت لاله‌زار چکید

گلها فریاد برآوردند:

پس رویش ما گل‌ها

چه می‌شود؟!

…………………………………………

15-

جنگ برادرکشی که شد

چهارگل!

ازچهارگلزار

از شرمساری سرشان را

به پایین انداختند

و بلبل در سپیده دم بهاری

کرد شیون و زاری؟!

…………………………………………..

توسط -
0 1
خالد بایزیدی(دلیر)

«واژه هایم»

تقدیم به: مصطفی عزیزی نویسنده وشاعری که

زندان در وطن را ترجیع داد به مهمانی درغربت…

 

……………….

واژه هایم!

برده نیستندکه دربازار بردگان

خرید و فروش شوند

دست برسینه نهند

 

وز برای «آقا و ارباب»

بله قربان بگویند

تلخ ای و آزار فراوانی چشیده‌اند

فرزند کاوه‌ی آهنگرند

و دشمن ضحاک خونخوارند

بازند

و عقاب بلند پروازند

واژه‌هایم!

از خود راضی نیستند

خاک زیرپای بیچارگانند

درعشق و محبت

به افسانه مانند

واژه‌هایم!

چوپان دروغگو نیستند

که با فریاد:

گرگ آمد

گرگ آمد

مردم را به تمسخر بنشینند

و گرگ‌ها را

برگله بشورانند

واژه‌هایم!

باور مردم هستند

و شادی بخش دل‌های مردم‌اند

واژه‌هایم!

اسیر نیستند

هر چند در زندان

در بند شده‌اند

اما هیچگاه

واژه‌ی سخنان دیکتاتوران نخواهد گشت

تا واژه‌ها را برده‌ی خود کنند

واژه‌هایم در زندان

کبوتر صلح وآشتی و دوستی را می‌پرورانند

و آن را درآسمان عشق و محبت میهنم

به پرواز در می‌آورند

هیچگاه اجازه نداده‌ام

واژه‌هایم!

در گورستان مردگان

مدفون شوند

واژه‌هایم جاودانه‌اند

حتی اگرجانشان را بستانید

زبانشان را قطع کنید

باز فریاد حق‌طلبانه سر می‌دهند

حتی اگر آنان را سوزانده

و خاکسترشان کنند

و آنان را دربرابر تندباد بیفکنند

در سرزمین بیچارگان

تبدیل به ابر می‌شوند

و برسر ستم‌گران

همچون تندر می‌غرند

هر واژه‌ی من

مبدل به گلوله تفنگ آزادی‌خواهی می‌شود

هر واژه‌ام

واژه‌ی همرزم‌اش را

از زندان نجات خواهد داد

واژه‌هایم!

ترسو نیستند

هماننددرخت پایدار و استوارند

حتی اگرآنان را

به رگبار مسلسل ببندند

استوار و پابرجا خواهد ماند

واژه‌هایم!

هیچ‌گاه سکوت را خوش نمی‌دارند

و با شیر…زن بابا

بزرگ شده‌اند

به جای شیر

زهرنوشیده‌اند

و من همان واژه‌های فرهنگ شعرم هستم

که مادرم…

زن بابا بود

زن بابایی که مادر خود را کشته بود

من همان واژه‌ای هستم

که از برای انتقام

و احقاق حقوق واژه‌های زندانی و شهیدم

به پاخواسته‌ام

واژه‌هایم!

خودفروش نیستند

خدمتگذار تهی‌دستانند

انتقام گیر شهیدانند

با مبارزان فلسطین و افغانستان وکوبانی و شنگال و عراق هم‌آوایند

واژه‌هایم!

شهر به شهر

روستا به روستا

و سراسرکشورهای ستمدیده را درنوردیده‌اند

و سرود پیروزی را برای ستمدیدگان

و کبوتران دربند

با شادی و لبخند

به بلندای سوت کارخانه ها سرداده‌اند

 

توسط -
0 1

اهل کردستانم

………………….

 دکتر حمیدرضا رحیمی، در کتاب سرسطر چنیین می‌نویسد: اگر سهراب سپهری اهل کاشان بود و مخمل آبی شعرش را در آرامش طبیعت کاشان یافت. خالد بایزیدی-دلیر. در شعر اهل کردستانم از سرزمینی خبر می‌دهد که در ان…، حنجره شاعران بریده است.

 

 

اهل کردستانم
آن‌جاکه مادران
هنوز سیاه پوشند
و افسانه های ازادگی مردانشان را
برای کودکان خودتفسیرمی کنند
و کودکان از چوبه ی دارپدرانشان
اسلحه می سازند
و بابغض هایشان جهان رابه یاری فرامی خوانند.
از برای انتقام…

اهل کردستانم
آن‌جا که زندان ها
انباشته ازشقایقند…
جایی که روزی هزاران الاله و نسترن
بر چوبه های دارسبزند و استوارند
و فصل بهار را هجی می‌کنند…
و دراوج جان سپردن
چنان تندر می‌غرند
و زیستن را می‌آزمایند…
سرزمینی که هرستاره
حکایت شهیدی را
در خود نهفته دارد…
ستاره هایی که شبها
با روشنایی خودفرزندان شهیدرا
از دلهره می‌رهانند

اهل کردستانم
جایی که از دریاچه‌اش خون می‌جوشد
دریاچه ای که شهیدان را با پرواز بلورین‌شان
با خودفرامی خواند
و نیلوفران سربرمی‌آورند
تاسرودصلح ورهایی را
برای ماهیان سرزمینم بخوانند…

اهل کردستانم
آن‌جا که مردی از رادمردان قرن بر پا خواست
و تابش نور خورشید را برای گل ها تفسیر کرد
تا گل‌هامشتاقانه به خورشید پیوستند…
انجاکه مادران غبارائینه هارا
باموج اشک هایشان می شویند…
وکودکان
هرشب نوازش دست های گرم پدرشان را
تنهادرخواب می بینند…
وچیدن شکوفه‌های گیلاس را…
آه…شب های این سرزمین
درتب سوزان کودکان
جان می‌سپارد…
سرزمینی که هرروز
شهیدی در راه است
تامرزهای کردستان را
بردنیاهجی کندوپرچم این سرزمین را با خون سرخ خود
به سفیدوسبز درآمیزد

اهل کردستانم
انجاکه گلهابدون هیچ پفسیری ازبهار
و در آستانه‌ی شکوفایی پرپر می‌شوند
وبه خزان بی هنگام می‌پیوندند
بلبل های دیارمن
به جای نغمه شادی
مرثیه های بهار را می‌سرایند
و کبوترهای دربند
بی بهارمی میرند…
آن‌جا که شمع‌ها ایستاده می‌میرند
وپروانه‌ها می‌مویند
و خفاشان
به دورازروشنایی می‌بالند
سرزمین پیشمرگان قله‌های فتح و پیروزی…
….
اهل کردستانم
آن‌جا که حنجره‌ی شاعران بریده‌ست
… شعر و ترانه خون آلوده ست
ودرخت ازادی دررویش…
مردان انقلابی
و درخت‌هاوجنگل‌ها
اسیربادهای مهاجم
وکوه بیستون…سربلندترازهمیشه
لرزه براندام دشمن افکنده ست…
در سرزمین من
از سنگ های کوهستان
الاله میروید
و ازهرالاله ای شاعری زاده میشود
و چوبه‌ی داری نیزسربرمی‌آورد
سرزمین من
آن‌جاکه هر شب ستاره‌ای
آبستن می‌شود
تاافسانه های مهر و دوستی را
به کودکان یتیم زمزمه کندو…
شاعران میهنم
واژه‌هاشان رادرجوی خون می‌شویند
تا شعری بسرایند
از برای کردستان من
ژرف ترازخواب
زلال ترازاب

اهل کردستانم
جایی که تازه دامادان
بستر حجله را
با گلوله‌ای سربی مهمان می‌کنند
و عروس شب را
بالب خونین می‌بوسند
آن‌جا که پیغمبران دروغین
هر روزا یه دروغ برمردم می‌خوانند
و با سحروجادو
سیاهی را می‌سرایند
کشاورزان سرزمینم
به جای گندم
توپ وخمپاره می‌کارند
و به جای خوشه‌های گندم
جمجمه های دشمنان رادرومی کنند
کشاورزان که پیغمبران دروغین را هر روز و شب
نفرین می‌کنند
گل‌های سرزمین من
دراتش می‌سوزند
اسمان می‌گرید
بهار می‌موید
و کودکان شهید
دریچه‌های قلب‌شان را به روی بهار می‌گشایند تا بگویند..
-تا شقایق هست
زندگی بایدکرد-
کردستان من
به دورلاشه‌ی گندیده‌ی دشمنان
درپای بازی است

اهل کردستانم
آن‌جاکه ازادی خواهان
بر چوبه‌های دار زاده می‌شوند
و مقاوم واستوار
همانند شاهین
به شکوفه های سرخ ستارگان می‌پیوندند


خالدبایزیدی/دلیر