Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "زهره مهرجو"

زهره مهرجو

توسط -
0 37
 

“گفت و گو”

چند شعر از: زهره مهرجو

۷ اکتبر ۲۰۱۷

 

 

«صدا»

گُل ها در سکوت شب

سایه ها را مانند …

حیران و غریبه با خویش

در سکوت می نشینند

در سکوت، به یکدگر می نگرند

بی طراوت

و شرمسار از ناتوانی خود؛

در سکوت …

اندک اندک، می پژمرند.

دریغا .. اندوهبار سرگذشتی ست

و چونان است

سرگذشت درختانِ جنگل …

سرنوشت انسان نیز

در سکوت شب!

اما او که بیدار می ماند …

برمی خیزد،

با سینه ای مملو از عشق به انسان

بدانسان که باید باشد! …

می پذیرد فراز و نشیب راه را

رنج ها و شادی ها را، با هم

او که با آواز بلندش

سکوت شب را می شکند …

می سازد از وجودش، چیزی بدیع

زندگی از او

از آنجا آغاز می شود! …

و از آن روست؛ که هیچ چیز را

توان رویارویی با او نیست!

یگانه ترانه ای ست

که از خویش جان می بخشد،

تا در غیاب اش

واژه ها …

همچنان طنین افکن اند.

*  *  *

اینک، شب

سکوت … و سایه ها …

گوش سپار …

از اعماق

صدایی برمی خیزد!

 

«سرنوشت»

آب رودخانه را می سازد

گیاه جنگل را …

و سنگ کوه را

سکوت شب را می سازد

شعله آتش را

و خورشید، پیدایش روز را …

و انسان

سرنوشت خویش را می سازد!

بیا تا بنا کنیم

راهی نو،

و با ارزش نهادن بر توان خویش

در هر لحظه؛

حاکم بخت خود شویم …

رها سازیم خویشتن را

از زندان خودستایی

گرفتار شدن

در چرخش مدام .. در توهٌم خورشید

و رخوت روزها

شب ها!

 

 

“گفت و گو”

– دختر زیبا …

آزرده، همچون پرنده در کنج قفس!

اینچنین حسرتمند

به کجا چشم دوخته ای؟

– دلم از سیاهی گرفته،

می خواهم همره باد شوم

بروم به جستجوی ستاره ها …

– نگاه کن!

می توان ستاره ها را

از همین گوشه شمرد …

شرط اما؛ پاس داشتن فاصله هاست.

– نه، باید از حصار شب رها شوم!

پیش از سپیده دم

همسفر باد … و پرندگان

تا بلندترین قلٌه ها خواهم پیمود …

آنجا، که درخشش ستاره ها

چشم را خیره می سازد!

– دختر بادها …

در کلام ات راستی موج می زند

ولی؛ راهی که برگزیده ای

سخت است و بی بازگشت …

گرَت خیال روشنایی ست به سر

خورشید روزی، بیگمان ز پشت ابرها

برخواهد دمید!

بیا، چون ما

دمی محو افسون شب شو …

ز اندیشۀ سفر کردن

حذر کن!

– از سفر کردن، چه هراسی مرا …

اینجا که خطر در هر لحظه

بدین سان .. نزدیک است؟

غم من مخور، مهربان!

شوق رؤیت صبح

کار کردن … و عشق ورزیدن،

ز سختی راهم بخواهند کاست.

– به سلامت فرزند مهر

دلسپردۀ طوفان …

مدح گل ها بدرقۀ راهت،

به ستاره ها که رسیدی

سلام ما را برسان!

– بدرود ای دوست

کلامم هدیه تو:

در تیره ترین لحظه ها …

پرواز را به خاطر آر!

 

 

«پروانه»

پروانۀ کوچک

نرم و چابک …

نگاهش نافذ،

بر بالهای سپیدش

نقش زده رنگین کمان.

می پرد شادمانه

بر فراز گل ها …

گَهی می نشیند، بر شاخه ای نازک

و سپس .. بال می گشاید

می جهد، به شاخه ای دیگر.

می شناسد گُل ها را

با چهره هاشان

عطرهاشان

هستیِ کوتاهشان …

دل نمی سپرد به گُلی یگانه

پروانه، مهر را .. برای همه می خواهد

سرور را .. در جمع می یابد!

شب هنگام، آرام …

می نشیند به گوشه ای

و با نسیم، ز رؤیاهایش می گوید …

تا سرانجام، خواب

مهلت از او برباید.

روز و شبها، اینچنین

در نگاهش منظری روشن

در وجودش میل پرواز …

بی قرار است و شکیبا؛

راستی.. زیباست پروانه!

عاشق گلهاست

پروانه!

 

 

«مانا» 

در اعماق شب

کسی سخن می گوید! …

سخنی چون زمزمۀ آب،

آب شفاف و روان

که کف رودخانه ها را می شوید …

و نرم نرمک

صخره ها را صیقل می دهد.

او از حقیقت می گوید؛

از تجارب شیرین و تلخ زندگی

از فراز و نشیب تاریخ …

همچون آبِ زلال

که محیط را آینه ای ست …

و از خویش

حیات می بخشد.

کلامی بر زبان دارد، او

پرنفوذ …

خورشیدی؛ که همزاد روشنایی ست

و در نگاهش به هستی

«پرهیز» را، نمی شناسد

به پیش می راند …

و مرزها را

در می نوردد!

*  *  *

کسی چیزی برای گفتن دارد …

و دریغا، به ناگاه ..

دستانی در پی خاموشی اش

در اعماق شب! …

و فرود آمدن دشنه ای …

و تراوش خون، از گلویی سرخ

همچون فوَران شعله از قلۀ آتشفشانی

و اندک اندک

فروکش کردن اش …

تا روزی، در گلوگاه تاریخ

باز شکوفان شود

فریادی گردد …

و برخیزد!

 

 

*****

توسط -
0 2

ریحانهای دختر خورشید
سر برآورده از جوانۀ هستی!
چنین شتابان
به کدام سو می روی ..؟

“اینجا سیاهی ریشه دوانده،
قلبم را به تو می سپارم
می روم به جستجوی ستاره ها!”

نگاه کن!
می توان از اینجا نیز
ستاره ها را شمرد،
اما شرط نگاه داشتن فاصله هاست ..!

“نه، نمی توانم بپذیرم!
در آن شب طوفانی
همۀ مرزهایم شکستند،
قلبم را به دست باد سپرده ام؛
باد که شگفتی آفرین است ..!”

در کلامت پیام روشنایی ست،
ولی، زیر پایم زمین هنوز سخت است.
یاری ام ده،
نمی شود کمی بیشتر بمانی؟

“نه ..! نمی توانم
ستاره ها به خانۀ خورشید رهنمونم خواهند کرد،
در انتظار وصالش سخت بیتابم.
اینجا همه چیز بی رحمانه سرد است.”

ای دختر روشنایی،
کمی پشت ابرها پنهان شو!
خورشید نیز گاه به سیاهی تن می دهد!

“نه، نمی بینی مگر ..؟
دیریست که محصور سیاهی ام،
می خواهم به یکباره سدها را بشکافم؛
می خواهم نشانت دهم که «رهایی»
«بی نهایتی» ست.”

به سلامت دختر باد .. بدرود!
کلامت را به خاطر می سپارم،
می دانم
جوانه های دیگری خواهند رویید –
به زیبایی روی تو.

“بدرود ای یار ..!
کلامم نوش جانت.
قلبم را نیز به تو می سپارم،
از آن خورشید دیگری بساز ..!”

توسط -
0 1

10358128_594295330669290_2620226420495809986_nپیشانی بلند تو

دیدگان پرنفوذت،

قامت استوارت،

تبسم معنی دارت ..

و قلب شکوهمندت –

اشارتی بودند

بر وجود بی همتای تو.

 

هستیِ تو

همچو آب زلال،

بر بستر بی انتهای تاریخ

پیوسته جاریست.

میراثت

مثل مرواریدهای روشن،

در جای جای اقیانوسِ زندگی

همچنان صیقل می خورد ..!

 

*   *   *

ما رهگذرانِ تاریخیم

که در پی کشف اسرار زندگی

هر روز

صدفهای وجودت را

صید می کنیم ..

و چهرۀ پرمهر تو

از ورای ماه

لبخند زنان نظاره مان می کند.

 

آری ..!

می بایست به ستارگان کلامت

که بر آسمانِ زندگی

بی دریغ نشانده ای

سفر کرد؛

تا راز سرگشتگیهای امروز

شناخته شود ..

و در کشاکش های مدام هستی،

کلید خانه ای که

طرحش را تو عاشقانه کشیدی؛

شکل گیرد –

تا سرانجام

انسانیت

برای شکوفا شدن

مجالی یابد ..!

توسط -
0 1

Karl Marx 2“کارل مارکس – بخش دوم”
نوشته: النور مارکس
ترجمه از: زهره مهرجو

مقدمه:

متنی را که در زیر می خوانید قسمتی از بخش دوم نوشته های “النور مارکس” دربارۀ پدرش “کارل مارکس” می باشد که مدت کوتاهی پس از درگذشت مارکس در سال 1883 میلادی نوشته شده است. این ترجمۀ فارسی از روی نسخۀ انگلیسی آن که در سال 2001 میلادی بوسیلۀ “سلی رایان” “Sally Ryan” گردآوری و تنظیم شده بود، و در بخش آرشیوی سایت “مارکسیستها” “Marxisists.org” منتشر شده؛ انجام گرفته است.
این نوشته ارزشمند را که در واقع مقدمه کوتاه و شرح کلی از اثر مشهور مارکس بنام “کاپیتال” است؛ تقدیم می کنم به آن دسته از کارگران و زحمتکشان ایرانی که مشتاق به خواندن و فراگیری این اثر مهم می باشند. امید که این کار مقدمه ای باشد برای این علاقمندان در شرایطی که جهان رو به تغییر است، و هر روز که می گذرد تعداد بیشتری از ما با پرسشهایی روبرو می شویم که یافتن پاسخ علمی و منطقی برای آنها در چارچوب نظام حاکم کنونی غیرممکن می باشد.

کارل مارکس، بخش دوم – صفحه 362 تا 366

“دیوید ریکاردو” “David Ricardo” اثر بزرگ خود بنام “اصول اقتصاد سیاسی و مالیات” را با این کلمات آغاز می کند: “ارزش یک کالا، یا مقدار هر کالای دیگری که با آن مبادله می شود؛ بستگی به اندازه نسبی کار لازم برای تولید آن دارد، و نه به مزد بیشتر یا کمتری که برای آن کار پرداخته می شود.”

این کشف بزرگ ریکاردو، که تنها یک معیار واقعی ارزش – کار – وجود دارد؛ نقطۀ آغاز “کاپیتال” مارکس را تشکیل می دهد. من در اینجا نمی توانم وارد جزئیات روشی که مارکس تئوری ریکاردو درباره ارزش را تکمیل، و بخشاً تصحیح می کند، و از آن تئوری دربارۀ موضوع شدیداً مورد رقابت – پول – را گسترش می دهد بشوم. تئوری که به دلیل وضوح، سادگی و نیروی استدلالش، حتی تعداد زیادی از اقتصاد دانان معمولی را متقاعد ساخته است. باید خودم را به روشی بر اساس تئوری ارزش وی منحصر سازم، که مارکس آنرا منشاء و دلیل انباشته شدن دائم سرمایه در دستان یک طبقه، طبقۀ ممتاز، تعریف می کند.

تصور کنیم که تمام تبادلات کالا کاملا عادلانه است؛ فرض کنیم که هر خریدار همۀ ارزش پول خودش را به شکل کالا دریافت می کند، و اینکه هر فروشنده ارزش کامل کار صرف شده در تولید کالای خودش را به شکل پول دریافت می کند. در آنصورت، اگر آنطوریکه اقتصاددانان سیاسی عادت به فرض کردنش را دارند، هر تولید کننده آن چیزی را که لازم ندارد بفروشد، و با پولی که به این طریق بدست می آورد چیزهای مورد نیازش را، که خودش تولید نمی کند بخرد؛ بنابراین در چنین دنیای ایده آل اقتصادی همه چیز در بهترین وضعی قرار خواهد گرفت. اما در چنین شرایطی تشکیل سرمایه «کاپیتال» غیر ممکن خواهد بود. یک فرد می تواند پولش را جمع کند، یا فراورده های خودش را ذخیره نماید، اما او نمی تواند از آنها بعنوان سرمایه استفاده کند؛ مگر شاید بوسیله وام دادن پول در ازای بهره. اما آن هم، گرچه خیلی قدیمی، هنوز شکل خیلی فرعی و ابتدایی سرمایه است. بر اساس شرایط تعریف شده در بالا، ساختن سود غیرممکن خواهد بود.

با اینهمه شاهدیم که سود، و مقدار خیلی زیادی از آن هم، بوسیله بعضی افراد ساخته می شود. برای اینکه دلیل چنین امری را پیدا کنیم، اجازه دهید با نگاه کردن به فرم مبادله ای که سود را تولید می کند آغاز کنیم. تا اینجا ما به تولید کنندگان مستقل، که تحت شرایط سیستم تقسیم اجتماعی کار، آنچه را لازم ندارند می فروشند، و آنچه را که لازم دارند برای استفاده خود می خرند؛ نگاه کرده ایم.
اما اکنون بنظر می رسد که تولید کننده فردی است که نه با محصول، بلکه با پول، وارد بازار می شود؛ و نه آنچیزی را که نیاز دارد، بلکه چیزی را که برای استفاه خودش نمی خواهد می خرد. به بیانی، او می خرد به این منظور که آن را دوباره بفروشد. ولی خرید 20 تن آهن خام، یا 10 بسته پنبه به قیمت 100 پوند، و فروختن آنها به همان قیمت، کار بیهوده ای خواهد بود. و در واقع هم بازرگانان را می بینیم که به چنین عملی دست نمی زنند. کاری که می کنند بعنوان مثال، خریدن کالاها به قیمت 100 پوند، و فروششان بطور متوسط برای 110 پوند است. اما چنین چیزی چگونه امکانپذیر می باشد؟

فرض ما هنوز این است که تمام کالاها به قیمتی برابر با ارزش کاملشان، خرید و فروش می شوند. بنابراین، از چنین مبادلاتی هیچ سودی نمی تواند تولید شود. تغییر در ارزش کالای خریداری و فروخته شده، و یا افزایش بهای پنبه در نتیجه جنگ داخلی امریکا بعنوان مثال؛ می تواند توضیح دهنده ساخته شدن سود در چند مورد مجزا باشد. ولی ارزش کالاها همیشه افزایش نمی یابد، بلکه حول ارزش و بهای متوسطی بالا و پایین می رود. چیزی که حالا بدست آمده، بعدا از دست می رود. بنابر فرضیه مبادلات برابر ما، سود غیرممکن است.

بسیار خوب، اکنون تصور کنیم که مبادلات برابر نیستند، فرضا هر فروشنده قادر به فروش کالای خود 10 درصد بالاتر از ارزش واقعی آن می باشد. بنابراین، آنچیزی را که هر یک از آنها بعنوان فروشنده بدست می آورد، دوباره بعنوان خریدار از دست می دهد. دوباره، فرض کنیم که هر خریدار کالا را ده درصد پایین تر از ارزش آن می خرد. در آنصورت هم آنچه را که بعنوان خریدار بدست می آورد، به محض اینکه به فروشنده تبدیل می شود؛ از دست خواهد داد.

بالاخره فرض کنیم که سود نتیجه تقلب کردن باشد. من یک تن آهن را به شما 5 پوند می فروشم، حال آنکه ارزش واقعی اش فقط 3 پوند است. در اینصورت، من 2 پوند ثروتمندتر خواهم بود، و شما 2 پوند فقیرتر. قبل از مبادله، شما 5 پوند پول در دست داشتید، و من 3 پوند ارزش آهن؛ با همدیگر می شوند 8 پوند. پس از مبادله، شما برابر با ارزش 3 پوند آهن خواهید داشت، و من 5 پوند پول؛ دوباره جمعاً 8 پوند. ارزش دست به دست شده، ولی ساخته نشده است، و برای اینکه سودها واقعی باشند؛ باید ارزش جدیدی ساخته شده باشد. این یک امر بدیهی است که تمام طبقه سرمایه دار در یک کشور، قادر به تقلب کردن به خودش نمی باشد.
بنابراین، در صورتیکه مقادیر برابر با هم تفویض شوند؛ سودها غیرممکن هستند، و اگر غیر برابرها با هم مبادله شوند؛ سودها به همان اندازه غیرممکن خواهند بود. با اینهمه سود وجود دارد. یک چنین معمای اقتصادی چگونه باید حل شود؟

حالا، پرواضح است که افزایش ارزش که در فروش دوباره بشکل سود ظاهر می شود، و پول را به سرمایه مبدل می سازد، نمی تواند از پول حاصل شود، زیرا چه در خرید و چه در فروش، پول تنها ارزش یا کالای خریداری و بفروش رسیده را “نمایندگی” می کند (در اینجا نیز فرض ما بر این است که همه مبادلات، برابر هستند). این افزایش، همچنین نمی تواند از ارزش کالایی که مطابق ارزش کامل آن، یا کمتر و یا بیشتر؛ خریداری و بفروش رسیده است حاصل شود. افزایش ارزش بنابراین، تنها از استفاده واقعی کالای مورد نظر می تواند حاصل شود.
اما ارزش چگونه می تواند از استفاده کردن یک کالا بوجود بیاید؟ این فقط در صورتی امکانپذیر خواهد بود که بازرگان شانس پیدا کردن کالایی را در بازار داشته باشد که دارای این کیفیت خاص باشد که استفاده از آن، همان (مستقیماً منجر به) ساختن ثروت باشد..
و آن کالا در بازار وجود دارد. این کالا بوسیله اقتصاددانان “کار” نامیده می شود، ولی مارکس بدرستی آنرا “نیروی کار” نامید. من نیز در اینجا از همین عنوان استفاده خواهم کرد.

موجودیت نیروی کار بعنوان کالا در بازار، فرض را بر این قرار می دهد که بوسیله صاحب آن فروخته می شود، و بنابراین، این صاحب یک فروشنده آزاد است که نیروی کارش را به فرد آزاد دیگری می فروشد، و هر دو داوطلبانه و طبق مناسبات برابر معامله می کنند. افزون بر این، فرض بر این است که فروش تنها در زمان محدودی انجام می گیرد، در غیراینصورت، فروشنده از یک فرد آزاد به یک برده تنزل خواهد یافت.
و بالاخره، این امر فرض را بر این می نهد که مالک نیروی کار، کارگر آینده؛ در وضعیتی نمی باشد تا بتواند کالاها – محصول نیروی کارش – را بفروشد، اما اینکه او در عوض؛ ناچار به فروش “ظرفیت کاری خویش” می باشد. بنابراین، تاجر مورد نظر ما در جامعه ای زندگی می کند که در آن می تواند کارگر آزادی را در بازار پیدا کند که نه تنها در فروش نیروی کار خودش؛ بلکه از مالکیت همه لوازمی که بوسیله آنها می توانست خود نیروی کار واقعی خود را به کار مبدل سازد؛ آزاد می باشد. یک مرد آزاد، اما همچنین آزاد از مالکیت لوازم، مواد خام و ابزار مورد نیاز، مگر؛ شاید ساده ترین و ارزانترین آنها.

اینکه دو فرد “آزاد” مورد نظر ما، قادراند که همدیگر را در بازار ملاقات کنند؛ آشکارا موضوع ساده ای نیست. این امر محصول یک پروسه طولانی تاریخی ست، نتیجه انقلابات متعدد اجتماعی پیشین. و در واقع، ما تنها پس از نیمه دوم قرن پانزدهم میلادی، مشاهده می کنیم که مردم بتدریج فرمانبردار «پدیده اجباریِ فروشندۀ “آزاد” شدنِ نیروی کار خویش» گشتند.

حالا، نیروی کار بعنوان یک کالای قابل فروش؛ دارای ارزشی می باشد، یک قیمت مثل سایر کالاها. ارزش آن، مثل سایر موارد؛ توسط کار لازم برای تولیدش، و بنابراین بازتولید آن تعیین می گردد. ارزش نیروی کار، برابر با ارزش لوازم زندگی مورد نیاز برای نگهداری آن در وضعیتی که بتواند به کار کردن ادامه دهد؛ و از آنجائیکه صاحب آن در معرض زوال طبیعی و مرگ است، در وضعیتی که بتواند تولید مثل کند و نسل فروشندگان نیروی کار را نگاه دارد می باشد. میزان و ترکیبات این نیازمندیهای زندگی، در دورانها و کشورهای متفاوت به اندازه زیادی متفاوتند، با اینهمه برای یک کشور در زمان مشخص کمابیش ثابت می باشد. چگونگی این نیازمندیها منوط به استاندارد بدست آمدۀ زندگی توسط طبقه کارگر در آن کشور می باشد.

اکنون اجازه دهید ببینیم که چگونه تاجر مورد نظر ما از نیروی کار خریداری شده استفاده می کند. فرض کنید کاری که باید انجام بگیرد نخ ریسی باشد. کارگر استخدام شده به کارخانه معرفی شده، و در آنجا همه لوازم مورد نیاز برای کار خود را پیدا می کند: پنبه در وضعیت آماده و مناسب برای ریسیدن، ماشین آلات، و غیره. فرض کنید که تولید طبیعی یک ریسنده در ساعت یک و دو سوم پوند* نخ باشد، که برای آن یک و دو سوم پوند پنبه لازم است (زوائد اجتناب ناپذیر را نادیده می گیریم). بنابراین، در شش ساعت ریسنده مورد نظر ما 10 پوند پنبه را به 10 پوند نخ تبدیل می کند. اگر ارزش یک پوند پنبه یک پوند استرلینگ** باشد، ده پوند نخ تولید شده 10 پوند استرلینگ (£) از پنبه را نمایندگی می کند. فرضاً سوخت و ساز ماشین آلات، روغن، زغال و غیره؛ در طی این 6 ساعت معادل 2£ باشد، و در نتیجه ارزش نخ را به 12£ بالا ببرد. آنچه باقی می ماند، پیدا کردن این است که چه اندازه ارزش توسط کار ریسنده اضافه می شود.

در نظر بگیریم که ارزش نیروی کار در یک روز، یعنی ارزش نیازمندیهای زندگی برای بقای کارگر در یک روز 3£ است. و باز فرض کنیم که این مجموعه نیازمندیها، یا 3£ پول؛ برابر با شش ساعت کار کارگر باشند. بنابراین ریسندۀ ما، پس از شش ساعت کار به مقدار 3£ ارزش به نخ اضافه کرده است؛ و از اینرو ارزش کامل نخ 15£ می باشد. تاجر مورد نظر ما، حالا ارباب یک ریسندۀ پنبه؛ کل مبلغ صرف شده را در دست دارد: 10£ برای پنبه، 2£ برای سوخت و ساز و غیره، و 3£ برای نیروی کار استخدام شده – جمعاً 15£. او هر ذره از مخارجش را، در بهای نخ تولید شده؛ پس گرفته است. اما هنوز جایی برای سود موجود نیست. ارباب ریسنده مورد نظر ما، یا کاپیتالیست آینده؛ بزودی به ما اعلام می کند که این بهیچوجه آنگونه که معامله اش را در نظر گرفته بود نیست. اگر شش ساعت کار کارگر برای نگاه داشتن کارگر برای همه روز، بانضمام شب؛ کافی است، دلیل نمی شود که کارگر همۀ روز را کار نکند. او، ارباب ریسنده؛ نیروی کار کارگر را برای یک روز خریداری کرده است، و بنابراین محق است که از وی یک روز کامل کار بکشد. ارزش نیروی کار، و ارزش کاری که آن نیروی کار قادر به انجام دادن است؛ ممکن است از هم متفاوت باشند. اگر چنین باشد، کارگر مجاز به داشتن اولی، و صاحبکار بطور یکسان مجاز به داشتن دومی می باشند. کار نه تنها منبع تولید ثروت، و ارزش؛ بلکه همچنین منبع تولید ارزشی بیشتر از ارزش مورد نیاز برای انجام آن کار است. و این همان دلیلی است که بخاطرش صاحبکار کارگر را استخدام کرده است.

به جای مرخص کردن کارگر خود پس از شش ساعت، صاحبکار او را مجبور به فرضاً شش ساعت دیگر کار می کند، جمعاً دوازده ساعت کار (فعلا قوانین کارخانه را نادیده می گیریم). از اینرو ما پس از دوازده ساعت کار این نتایج را خواهیم داشت: –

20 پوند پنبه = 100£
سوخت و ساز در دوازده ساعت (2 × 2) = 4£
نیروی کار اضافه شده در دوازده ساعت (3 × 2) = 6£
ارزش 20 پوند نخ (100 + 4 + 6) = 110£

هزینه های صاحبکار:
20 پوند پنبه = 100£
سوخت و ساز در دوازده ساعت (2 × 2) = 4£
دستمزد پرداخته شده به ریسنده = 3£
جمعاً (100 + 4 + 3) = 107£
=> حاشیۀ سود (مبلغ شامل سود) = 3£

معما حل شد، امکانپذیری سود توضیح داده شد. به این نحو، پول به سرمایه مبدل گردیده است.

معامله ساده بالا بین صاحبکار و کارگر، نه تنها پیدایش سرمایه (کاپیتال) را توضیح می دهد، بلکه زمینه کامل سیستم تولید را (که مارکس آنرا تولید کاپیتالیستی نامید) نیز تشکیل می دهد. این اصلِ کلام مارکس در کتاب است، و در حال حاضر سوسیالیست های قاره، بخصوص در کشورهای آلمان و روسیه این را کاملا می فهمند.

در بالا اشاره کردم که آن 3£ نه خود سود، بلکه حاشیۀ سود بود. مجموعه ای که به این طریق به جیب سرمایه دار می رود را مارکس “ارزش اضافی” می نامد (به انگلیسی: Surplus Value). این مبلغ تماماً سود نیست، اما شامل سود صاحبکار می باشد. او باید این مبلغ را با دیگران تقسیم کند: با دولت در شکل عوارض و مالیات، با صاحب ملک برای اجاره، با تاجر و غیره. قوانینی که این تقسیم مجدد را تنظیم می کنند در کتاب سوم “کاپیتال” (بخش دوم) توضیح داده شده اند، که نویسنده آنرا بهمراه کتاب دوم در شکل دست نوشته به جا گذاشته است؛ و بزودی به زبان آلمانی منتشر خواهند شد.

بنابراین، همۀ طبقات اجتماعی که شامل تولید کنندگان واقعی نمی باشند (تولید کنندگان واقعی حداقل در کشور انگلستان، تقریبا بطور کامل کارگران مزدبگبر می باشند)؛ همه طبقات، از شاه ها و ملکه ها تا استادان موسیقی و فروشندگان میوه و سبزی؛ از سهمی که از این ارزش اضافه دریافت می کنند زندگی می کنند. به بیان دیگر، آنها از تولید خالص کار اضافه ای که سرمایه دار از کارگران خویش استخراج می کند، و برایش نمی پردازد؛ زندگی می کنند.

فرقی نمی کند که سهم کار-اضافه ای که به هر عضو جامعه که بواقع تولید کننده نیست می رسد، بعنوان هدیه توسط قانون مجلس از درآمد عمومی به او داده شود، یا اینکه می باست از طریق نوعی کار غیرتولیدی بدست آید. هیچ بودجه دیگری که به آنها از آن بتوان پرداخت وجود ندارد؛ مگر مجموعه ارزش اضافه ای که توسط تولیدکنندگان واقعی ساخته شده، ولی به خاطرش مزدی پرداخت نشده است.

توضیحات:

* پوند = واحد وزن برابر با 454 گرم

** پوند استرلینگ = واحد پول در انگلستان، یک پوند استرلینگ در انگلستان قدیم معادل 20 شلینگ بوده است. در این نوشته برای سادگی مطلب از علامت اختصاری “£” استفاده شده است.

منابع دیگر:

کارل مارکس، بخش دوم – از آرشیو سایت مارکسیستها:
https://www.marxists.org/archive/eleanor-marx/works/tov.htm

کارل مارکس بخش اول، نوشته النور مارکس – ترجمه زهره مهرجو:

کارل مارکس/ نوشته النور مارکس/ ترجمه زهره مهرجو – ۱

توسط -
0 1

Eleanor Marx“کارل مارکس”

نوشته: النور مارکس 1883 میلادی

ترجمه از: زهره مهرجو

“تاریخ آنهایی را بزرگترین می نامد که شرافت خویش را از راه کار کردن برای خوبیِ همگان به دست آورده اند؛ تجربه گواه است که شادترین مردمان آنانی هستند که موجب شادمانی بسیاری گشته اند.”

(کارل مارکس – نامه به پدرش در سال 1837 میلادی)

مقدمه:

در سالروز تولد تئوریسین بزرگ و رهبر پرولتاریای جهان “کارل مارکس” چه سخنانی بهتر از نوشته های دختر کوچک و همفکر و همرزمش “النور مارکس” می تواند زندگی او را برای ما به تصویر بکشد؟ از اینرو، تصمیم گرفتم تا مقاله او را که مدت زمان کوتاهی پس از درگذشت مارکس در همین زمینه نوشته شده بود؛ برای علاقمندان ترجمه کنم. البته این ترجمه لزوما منعکس کننده دقیق جملات النور نیست، اما سعی کرده ام تا حد ممکن در بیان مضمون و محتوای جملات همراه او باشم.

“کارل مارکس بخش اول”

برای نوشتن درباره زندگی مردی بزرگ، فوراً پس از مرگش مهلت کافی نیست؛ و کار هنگامیکه به فردی واگذار می شود که او را می شناخته و به او عشق می ورزیده، دوبرابر مشکل می گردد! ارائه دادن طرحی بیش از تنها یک شرح بسیار مختصر درباره زندگی پدرم، برای من در حال حاضر غیرممکن است. من در این نوشته تنها به بیان ساده وقایع اکتفا می کنم، و حتی تلاش نیز نخواهم کرد که تئوریها و اکتشافات بزرگ او را تفسیر نمایم؛ تئوریهایی که زیربنای سوسیالیزم مدرن می باشند – اکتشافاتی که تمام علم اقتصاد سیاسی را دگرگون ساخته اند.

بهرحال، امیدوارم که در آینده تحلیلی درباره کار مهم پدرم “کاپیتال” و حقایقی که در آن بیان شده انجام دهم.

کارل مارکس در ماه مه 1818 میلادی، در یک خانواده یهودی در شهر تریر  “Trier”بدنیا آمد. پدرش – مردی با استعدادهای بزرگ – یک وکیل بود و شدیداً تحت تاثیر عقاید فرانسه قرن هجدهم دربارۀ مذهب، علم و هنر قرار داشت؛ مادرش از نسل یهودیهای مجارستان بود که در قرن هفدهم میلادی در کشور هلند اقامت گزیده بودند. در میان اولین دوستان و همبازیهای او جِنی “Jenny” – که بعداً همسرش شد – و برادرش اِدگار وُن وِستفالِن “Edgar Von Westphalen”  بودند. کارل مارکس بوسیله پدر این دو، بَرون وُن وستفالِن – که نیمه اسکاتلندی بود – اولین عشق خود نسبت مدرسۀ رُمانتیک را تجربه کرد. در حالیکه پدرش برای او از “وُلتر” و “رَسین” می خواند، وستفالن برایش آثار “هومِر” و “شکسپیِر” را دکلمه می کرد.

او بوسیله دوستان مدرسه اش، بطور همزمان مورد عشق و ترس قرار داشت – دوستش داشتند چون او همیشه شیطنت می کرد؛ و از او می ترسیدند زیرا او همیشه آمادۀ نوشتن هجونامه (اشعار کنایه ای) بود و به دشمنانش با کنایه پاسخ می گفت. کارل مارکس روال عادی تحصیل در مدرسه را گذراند، و بعد به دانشگاههای بُن و برلین رفت، و در آنها ابتدا برای رضایت پدرش مدتی حقوق خواند، و سپس از روی علاقه خویش در زمینه های تاریخ و فلسفه مطالعه کرد.

در سال 1842 میلادی، نزدیک به اخذ مدرک تحصیلی خویش بود، ولی ناآرامیهای سیاسی بوجود آمده در آلمان پس از مرگ “فردریک ویلیام سوم” در سال 1840، او را بسوی حرفه دیگری سوق داد. رهبران لیبرال های “رِنیش” “Rhenish” – کامفازِن و هانزمَن – در شهر “کُلُن”  “Cologne””مجلۀ رِنیش” را تاسیس کرده بودند. پس از همکاری مارکس با این مجله، و نقد عالی و شجاعانه او از مقامات قانونی، که موجب برانگیخته شدن احساسات عمومی گشت؛ با داشتن تنها بیست و چهار سال سن، به او پیشنهاد مقام سردبیری مجله داده شد. مارکس این پیشنهاد را پذیرفت، و از آنهنگام نبرد طولانی او با همه حکومتهای مستبد، و به ویژه با استبداد پروسی آغاز گشت.

البته مجله تحت نظر یک مامور سانسور منتشر می گشت – اما مامور بیچاره در برابر انتقادات مارکس عاری از قدرت بود. مجله بطور ثابت تمام مقالات مهم را منتشر می کرد، و سانسور نمی توانست هیچ کاری بکند. بعداً مامور دوم، یک مامور “ویژه” از شهر برلین فرستاده شد، اما حتی این سانسورِ دوبرابر نیز توفیقی نداشت، و بالاخره در سال 1843 میلادی دولت بکلی مجله را توقیف کرد.

در همان سال – 1843 میلادی – مارکس با دوست و همبازی قدیمی اش “جِنی وُن وِستفالِن” ازدواج کرد، و بهمراه همسر جوان خود به پاریس مهاجرت نمود. در آنجا بهمراه “آرنولد روژ”  “Arnold Ruge”مجله “سالنامه آلمانی فرانسه” “Deutsche Französische Jahrbücher” را منتشر ساختند، که مارکس در آن سری طولانی مقالات سوسیالیستی خویش را آغاز کرد. اولین کار مارکس در این مجله نقدی بر فلسفه هگل بود، و دومی مقاله ای درباره “مسئله یهودیت”. هنگامیکه این مجله به کارش خاتمه داد، مارکس با ژورنال Votwärtz آغاز به همکاری کرد. اگرچه گفته می شود که او سردبیر این ژورنال – که هاینه، اِوِربِک، انگلس و سایرین نیز برایش می نوشتند – بود، ولی در واقع سردبیر ثابتی برای آن موجود نبود، و این کار برای ژورنال بطور نامنظم صورت می گرفت. کار بعدی مارکس که بهمراهی انگلس نوشته شد، نقد کنایه آمیزی بود بر علیه “برونو بَواِر” ” Bruno Bauer” و مدرسه ایده آلیست های هگلی او.

در این دوره، مادامیکه اغلب زمان خودش را صرف مطالعه اقتصاد سیاسی و انقلاب فرانسه می کرد، کارل مارکس به نبرد محکم خویش با دولت پروسی ادامه می داد، و پیامد آن، این دولت از طریق مأموری از “م. گیزو” “Guizot” درخواست کرد تا مارکس را از کشور فرانسه اخراج کند. “گیزو” به جرأت با این درخواست موافقت کرد، و در نتیجه مارکس می بایست پاریس را ترک کند.

او از پاریس به “بروکسل – پایتخت بلژیک” رفت، و در آنجا دو اثر معروف خود بنام های “سخن از تجارت آزاد” “Discours sur la libre échange” و “فقر فلسفه” “Misère de la Philosophie” را به زبان فرانسوی بترتیب در سالهای 1846 و 1847 میلادی منتشر ساخت.

در سال 1847 مارکس همچنین “کلوب کارگران آلمان” را تاسیس کرد، و مهمتر از این؛ با دوستان سیاسی خود به “اتحادیه کمونیستی” “Communistic League” پیوست. بوسیله او، کل سازمان اتحادیه تغییر کرد؛ از یک سازمان حاشیه ای به سازمان مبلغ اصول کمونیسم تبدیل گشت، و تنها به این دلیل مخفی ماند که شرایط موجود چنین ایجاب می کرد.

در هر کجا که کلوبهای کارگران آلمان وجود داشتند، اتحادیه نیز موجود بود. این اولین جنبش سوسیالیستی با خصلت بین المللی بود – اعضای آن مردان انگلیسی، بلژیکی، مجارستانی، لهستانی و اسکاندیناوی بودند – و اولین سازمان حزب سوسیال دمکرات نیز بود.

در همان سال، کنگره ای از این اتحادیه در شهر لندن تشکیل شد، که مارکس و انگلس آنرا نمایندگی می کردند. در آنجا از این دو خواسته شد تا “مانیفست حزب کمونیست” مشهور را به تحریر درآورند – اولین نسخه آن مدت کوتاهی پیش از انقلاب 1848 منتشر گشت، و سپس به همه زبانهای اروپایی ترجمه شد.

“مانیفست” با بررسی شرایط موجود جامعه آغاز می کند، و در ادامه سعی بر نشان دادن چگونگی ناپدید گشتن تدریجی تقسیمات طبقاتی فئودالی، و ماهیت دوگانه طبقاتی در جامعه مدرن می کند – اینکه چگونه این جامعه بسادگی از دو طبقه سرمایه داران یا “بورژواها” و طبقه کارگر – یعنی استثمارکنندگان و استثمار شوندگان – تشکیل شده است، چگونه طبقه بورژوا ثروت و قدرت را در دست دارد و هیچ چیز تولید نمی کند؛ و طبقه کارگر همه ثروت را تولید می کند اما مالک هیچ چیز نیست.

بورژوازی پس از استفاده کردن از پرولتاریا در جنگهای سیاسی خویش بر علیه سیستم فئودالی؛ از قدرتی که به این نحو بدست آورده بود در جهت به بردگی کشاندن پرولتاریا استفاده نمود. در برابر این اتهام که: هدف کمونیسم “از بین بردن مالکیت” است، مانیفست پاسخ می دهد: “کمونیسم تنها بر آن است که «مالکیت سیستم سرمایه داری» را که بوسیله اش تاکنون نُه/دهم مالکیت جامعه از بین رفته است از میان بردارد. در برابر این اتهام که: هدف کمونیسم “از بین بردن ازدواج و خانواده است”، مانیفست می پرسد: “چه نوع «خانواده» و «ازدواج» برای کارگران امکانپذیر است؟ کارگرانی که در واقعیت هیچکدام از این کلمه ها برایشان تبلور نمی یابند.”

در برابر اتهام: “از بین بردن سرزمین – پدری و ملیت” به کمونیسم، مانیفست می گوید: “اینها برای پرولتاریا از میان برداشته شده اند، و این را باید مدیون توسعه صنعتی و همچنین بورژوازی باشیم. بورژوازی در تاریخ انقلاب بزرگی را بوجود آورده؛ کل سیستم تولید را متحول کرده است. در این سیستم موتور-بخار، اسب خود-کار، چکش-بخار، راه آهن و کشتی-بخار امروز ما توسعه یافتند. اما انقلابی ترین تولید آن بوجود آوردن پرولتاریاست، طبقه ای که شرایط وجودی اش آن را ناگزیر می سازد تا کلیت جامعه را واژگون گرداند.”

مانیفست با این جملات پایان می یابد:

“کمونیستها پنهان کردن اهداف و بینش خود را خوار می شمارند. آنها علنا اعلام می کنند که اهداف شان تنها از طریق سرنگونی خشونت آمیز شرایط موجود اجتماعی بدست خواهند آمد. بگذارید تا طبقات حاکم در برابر انقلاب کمونیستی بلرزند. کارگران بوسیله چنین انقلابی هیچ چیز ندارند که از دست بدهند؛ مگر زنجیرهایشان. آنها دنیایی را برای بدست آوردن در پیش رو دارند. کارگران همه کشورها، متحد شوید!”

مارکس در عین حال به مبارزاتش با دولت پروسی آلمان و نوشتن در روزنامه بروکسل “Brüsseler Zeitung”  ادامه می داد، دولت پروسی در مقابله با مارکس تقاضای اخراج او را کرد، اما در این زمینه موفق نشد، تا بالاخره پس از انقلاب فوریه و جنبشی که در میان کارگران بلژیکی بوجود آمده بود، دولت بلژیک مارکس را رسما از این کشور اخراج کرد.

بهرحال، دولت موقت فرانسه از طریق “فلوکن” “Flocon” برای او دعوتی به بازگشت به پاریس فرستاد، و مارکس آنرا پذیرفت. او در پاریس تا پس از انقلاب مارس 1848 میلادی ماند، و پس از آن به “کلن” بازگشت و در آنجا “مجلۀ جدید رِنیش” را تاسیس کرد – تنها مجله ای که طبقه کارگر را نمایندگی می کرد، و با شهامت از شورش ماه ژوئیه پاریس حمایت کرد.

روزنامه های مختلف نیروهای ارتجاعی و لیبرال، به عبث مجله را بخاطر جسارتهایش در حمله به تمام مقدسات و مخالفتهایش با همه مقامات – و آنهم، در قلمرو پروسی! به انتقاد گرفتند. مقامات نیز بیهوده و بوسیله فشار مجله را بمدت شش هفته بستند. سپس در مقابل دیدگان پلیس، مجله دوباره شروع به کار کرد، و در حالیکه در نتیجه حملات وارد شده به آن سابقه بهتری بدست آورده بود تیراژ آن بالاتر رفت.

پس از کودتای پروسی در ماه نوامبر، مجله در صفحه اول هر شماره، مردم را به ممانعت از پرداخت مالیات و پاسخ دادن فشار با فشار دعوت می کرد. به این دلیل، و بخاطر برخی مقالات؛ مجله دو بار تحت پیگرد قانونی قرار گرفت – و بعد تبرئه شد. بالاخره بعد از قیام ماه مه (1849) در “درسدن”، “رنیش” و جنوب آلمان؛ مجله توقیف شد. شماره آخر آن – که با رنگ سرخ چاپ شد – در نوزدهم ماه مه 1849 منتشر گشت.

مارکس پس از آن به پاریس بازگشت، اما چند هفته بعد از تظاهرات سیزدهم ماه ژوئن 1849، دولت فرانسه او را ناگزیر به انتخاب بین کناره گیری در ناحیه “بروتاین” “Bretagne” واقع در شمال غربی فرانسه، و یا ترک کردن کشور کرد. مارکس دومی را برگزید و به شهر لندن – انگلستان – رفت؛ مکانی که در آن بیشتر از سی سال زندگی کرد.

تلاشی برای بازگرداندن “مجلۀ جدید رِنیش” به شکل یک دوره در هامبورگ ناموفق ماند. مدت کوتاهی پس از کودتای ناپلئون در فرانسه، مارکس اثر خود را بنام “برومر هجدهم لوئی بوناپارت” “18th Brumaire de Louis Bonaparte”، و در پی آن در سال 1853 کتاب “در افشای محاکمه کلن” “Revelations Concerning the Cologne Trial” که در آن دسیسه های ننگین دولت پروسی و پلیس را آشکار می کرد نوشت.

پس از محکومیت اعضای اتحادیه کمونیستی در کلن، مارکس از زندگی فعال سیاسی کناره گرفت، و اوقاتش را صرف مطالعه اقتصاد در موزه بریتانیا، نوشتن مقالات و نامه های برجسته ای برای روزنامه “تریبون نیویورک” و نیز نوشتن جزوه های انتقادی به رژیم پلمرستون که بصورت گسترده توسط “David Urquhart” منتشر می شدند کرد.

اولین میوه مطالعات طولانی و جدی او در زمینه اقتصاد سیاسی، در سال 1859 میلادی در اثرش بنام  “نقدی بر اقتصاد سیاسی” “Kritik zur Politischer Economie” – که شامل توضیحات نخستین وی درباره “تئوری ارزش” می باشد ظاهر گشت.

در طی جنگ ایتالیا، مارکس در روزنامه “مردم” “Das Volk” ارگان حزب سوسیال دمکرات آلمان که در لندن منتشر می شد، “بوناپارتیزم” که خود را در زیر جلد همدردی لیبرالی برای ملیتهای تحت ستم پنهان می کرد، و همچنین سیاست دولت پروسی که در لفافۀ بیطرفی تنها در پی ماهیگیری در آب گل آلود بود را به نقد کشید. در این زمینه لازم بود تا “کارل وُت” “Carl Vogt” که مزدورِ “midnight assassin” بود و افکار عمومی را برای جلب کردن به “بی طرفی آلمانی” و نه “همدردی” تحریک می کرد؛ مورد تعرض قرار گیرد.

پس از بالاگرفتن عمدی این فضا توسط وُت، مارکس در اثرش بنام “Herr Vogt” در سال 1860، پاسخی به او و سایر همردیفانش داد و وُت را به وابستگی و دریافت حقوق از دولت فرانسه محکوم کرد. ده سال بعد، در سال 1870، صحیح بودن این ادعا ثابت گشت. دولت دفاع ملی فرانسه فهرستی از مزدوران بوناپارتیست را منتشر ساخت، که در آن در زیر حرف “V” نام وُت ظاهر می شد: وُت در ماه آگوست سال 1859 مبلغ 10000 فرانک دریافت کرد.

در آنهنگام شرایط جنبش کارگری به اندازه ای پیشرفت کرده بود که مارکس می توانست برنامه درازمدتی را برای انجام دادن در نظر بگیرد – استقرار انجمن بین المللی کارگران در تمام کشورهای پیشرفته اروپا و آمریکا. در ماه آوریل سال 1864 میلادی، یک ملاقات عمومی برای اظهار همدردی با لهستان انجام شد. این ملاقات که کارگران ملیتهای مختلف را گرد هم می آورد، فرصتی بود برای تصمیم گیری درباره بنیانگذاری انترناسیونال. پیامد آن، “انترناسیونال” در دیداری در 28 سپتامبر سال 1864 در سالن “سنت جیمز” واقع در شهر لندن، که بوسیله پرفسور “بیزلی” “Professor Beesley” اداره می شد بنیانگذاری شد. در آن یک شورای عمومی موقت انتخاب گشت، و مارکس در سخنرانی افتتاحی خود قوانین موقت را مشخص ساخت. در این سخنرانی، پس از ارائه دادن تصویری از فلاکت طبقه کارگر، حتی در سالهای باصطلاح رونق اقتصادی؛ او به کارگران همه کشورها، همانگونه که نزدیک به بیست سال پیشتر در مانیفست کمونیست بیان کرده بود؛ با این کلمات خاتمه می دهد: “کارگران همه کشورها، متحد شوید!”

“قوانین” مذکور دلائل بنیانگذاری انترناسیونال را بشرح زیر روشن می سازند:

“با توجه با اینکه،

“رهایی طبقه کارگر تاکید بر بدست آوردن اش توسط خود طبقه کارگر می کند؛ که مبارزه برای رهایی طبقه کارگر نه بمعنی مبارزه برای بدست آوردن امتیاز و قدرت انحصاری؛ بلکه برای بدست آوردن حقوق و وظایف برابر، و از میان برداشتن تمام قوانین طبقاتی است؛

“که انقیاد اقتصادی کارگران توسط مالکین وسایل کار – یعنی منابع زندگی، دلیل اصلی بردگی در همه اشکال آن، بیچارگی اجتماعی، تحلیل روانی و وابستگی سیاسی است؛

“که بنابراین، رهایی اقتصادی طبقه کارگر؛ هدفی است بزرگ که هر حرکت سیاسی می بایست تابع آن باشد؛

“که همه تلاشها برای بدست آوردن آن هدف بزرگ تاکنون، بخاطر فقدان همبستگی بین بخش های مختلف کار در هر کشور، و مواجه شدن با نبود اتحادی برادرانه میان طبقات کارگر کشورهای مختلف، ناموفق بوده اند؛

“که رهایی کارگران نه مسئله ای محلی یا ملی، بلکه مشکلی است اجتماعی که تمام کشورهایی را که در آنها جامعه مدرن موجود است دربر می گیرد، و گشایش آن وابسته به موافقت عملی و تئوریکی همه کشورهای پیشرفته می باشد

“که تقویت کنونی طبقات کارگری در بیشتر کشورهای صنعتی اروپا، در عین اینکه امیدوار کننده است، هشدار جدی به بازگشت به اشتباهات گذشته را می دهد؛ و یکی شدن فوری جنبشهای جدا از هم را فرامی خواند

“به این دلائل

“انجمن بین المللی کارگران* بنیانگذاری شده است.”

ارائه دادن شرحی از کارهای مارکس در “انترناسیونال”، نوشتن کل تاریخ انجمن را ایجاب می کند – زیرا در حالیکه او هیچوقت مقامی بیشتر از دبیر مکاتبه ای برای آلمان و روسیه را نداشت، روح هدایت کننده همه شوراهای عمومی بود. او بدون داشتن هیچ انتظاری، متون سخنرانیها – از سخنرانی افتتاحی تا آخرین آنها، که درباره “جنگ داخلی در فرانسه” بود – را نوشت.

در این نطق آخر، مارکس مفهوم واقعی کمون را توضیح داد – “آن موجود افسانه ای** که برای بورژوازی بینهایت آزار دهنده است.” در سخنانی به همان اندازه نیرومند، که زیبا؛ او دولت فاسد این کشور را “خیانتکار به ملت اش نامید که فرانسه را به دولت پروسی تسلیم کرد”، و آن را با مقامات متقلب و رباخواری مثل ” Jules Favre”، “Perry” و   “Thiers” بعنوان یک امپراطوری رسوا محکوم کرد. او پس از مقایسۀ کارهای وحشتناک مرتکب شده توسط  “Versaillist” ها، با فداکاریهای قهرمانانه کارگران پاریسی که برای بقای همان جمهوری که حالا “M. Perry” نخست وزیرش بود جان می باختند، مارکس اینگونه نتیجه گیری می کند:

“پاریس کارگری با کمون اش، برای همیشه بعنوان پیشروی باشکوهِ یک جامعۀ نوین گرامی داشته خواهد شد. کشته شدگان راهش، در قلب بزرگ طبقه کارگر تقدیس خواهند شد. تاریخ نابود کنندگان آن هم اکنون به رسوایی ابدی پیوسته، که تمامی دعاهای کشیشان آنان نخواهد توانست از آن رهایشان سازد.”

سقوط کمون پاریس، انترناسیونال را در وضعیت غیرممکنی قرار داد. انتقال شورای عمومی از لندن به نیویورک لازم شد، و اینکار به پیشنهاد مارکس، در سال 1873 در کنگره “Hague” انجام گرفت. از آن پس جنبش شکل دیگری به خود گرفته است؛ مناسبات پیوستۀ بین کارگران همه کشورها – یکی از محصولات انجمن انترناسیونال – نشان داده که، دیگر به یک سازمان رسمی نیازی نیست. اما به هر شکل و فرم؛ کار ادامه دارد، و مادامیکه شرایط کنونی جامعه وجود دارد؛ ادامه خواهد داشت.

از سال 1873 میلادی به بعد، با وجودیکه مارکس چندین سال بود از سلامت تحلیل رفته رنج می برد؛ خودش را تقریبا بطور کامل وقف کارش کرده بود.

اثر بزرگ او بنام “کاپیتال” در سال 1867 میلادی در هامبورگ منتشر شد. دست نوشته های بخش دوم این اثر، بوسیله قدیمی ترین، حقیقی ترین و عزیزترین دوستش؛ فردریش انگلس آمادۀ انتشار خواهد شد. دست نوشته های دیگری نیز وجود دارند که ممکن است در آینده منتشر شوند.

من در اینجا خودم را اکیداً به جزئیات تاریخی زندگینامۀ پدرم منحصر کرده ام. جای من نیست که از شخصیت برجسته، دانش بیکران، تیزهوشی، خوش طبعی، مهربانی و همدردی همیشگی او سخن بگویم.

فقط خلاصه می کنم که –

“عناصر

در او بنحوی ترکیب شده بودند که طبیعت می تواند برخیزد ..

و به تمام جهان بگوید: “او انسانی بود!”

* به انگلیسی: “International Workingmen’s Association” که همچنین با نام “First International” “انترناسیونال اول” شناخته شده است.

** در اینجا مارکس اشاره به مجسمۀ ابولهول (یا اِسفینکس “sphinx”) می کند، که در افسانه های قدیم مثل مصر و یونان، مخلوطی از انسانو حیوان بود، با پیکری از  شیر، مزیّن به بالهای عقاب و دارای سری شبیه به سر زنان. این موجود افسانه‌ای کسانی را که موفق به حل معمّای او نمی‌شدند می‌کشت و می خورد.

منبع:

“کارل مارکس 1، صفحه: 288 تا 294”  النور مارکس – آرشیو سایت مارکسیستها:

http://www.marxists.org/archive/eleanor-marx/1883/06/karl-marx.htm

توسط -
0 0

ای زمانه، دیریست که تو

آشنایی با نابرابری و فقر،

با جهالت و نفرت و جدائیها ..

و اسارت و جنگ ..

و هر آنچه که می سازد

ارکان پوسیده ات را بادوام تر.

 

زنده هستیم در تو

و هست آسمان ما تیره

خوشبختی داستانیست ز یاد رفته،

افق بسی کوتاه می نماید ..

و راهها بی نشان.

 

تا بماند روزگار اینگونه که هست،

حاکمان نمی کنند دریغ ز هر کاری،

نیست پوشیده از دیده شرربارشان

هر چه هستیم و ..

هر چه می کنیم،

آنچه می خواهند ز ما

پوچی ست و بی هدفی –

تا بمانیم و سر فرود آریم

بر ظلم و نابرابری هایشان!

 

در جهان ما شادمانی را

می توان جست، ولی

هیچ تضمینی نیست برای یافتن اش،

آنچه بیش است، دلیل غم است:

غم از دست دادن، درک نشدن، تنها ماندن

غم فقر و دویدن برای روزیِ خویش

غم تلاشهای بیهده

یافتن خویش در تنگنای اولین کوچه،

هنگامیکه قلبت ز تو بیشتر می خواهد

می برد تو را با خود به دوردستها

به سرزمینهای آرزوها ..!

 

لیک با اینهمه آموخته ایم ما

که خوبی را می توان بدست آورد،

می توان بر فراز آسمان بلند،

نور امید را جست و پیدا کرد –

نور امید به فردایی نو؛

به ساختن جهانی که در آن

اثری نیست ز ظلم و نابرابریها،

بر سر راه هر کودکی نیست

پرسش های بدون جواب،

جوانان می توانند بدست آرند

آنچه می خواهند ز زندگی ..

و بزرگان شادمانه می نگرند –

به تبلور آرزوهای خویش روی زمین.

 

امید، مثل گلی که می روید

از آگاهی و عشق و ..

پیوند اندیشه های انسانی

در رهی بزرگ و ارزشمند،

زآنگونه پیوندی

که ندارد هیچ چیزی

توان شکستن اش!

 

آری، گرچه خو کرده آسمان ما به تیرگی امروز،

لیک برآنیم که با تلاش و یکرنگی

لحظه ها را ز خویش سرشار کنیم

ابرها را کنار بریم ..

و برافکنیم طرحی نو؛

تا فرا رسد روز خوب فردا،

با دمیدن هزاران خورشید

هزاران رؤیا ..!

 

آگهیم ما زین حقیقت امروز

آنکسی که بر چنین رهی گام نهد

بپیوندد با هزاران شهاب،

هزاران قلبِ آزاده،

مهراسیم ما دگر زین جاده صعب و دراز

چون در این مسیر

هست هزاران دلیل

برای شاد گشتن ..!

 

توسط -
0 4

به مناسبت موج جدید اعدام ها در ایران،

و به یاد عزیزان شیرکو معارفی و حبیب الله گلپری پور:

“دیریست که ابرهای خاکستری

سایه افکنده اند بر سرزمین ما ..

و پاسداران شب

فرمان می دهند بر لحظه های ما.

جایی نمانده ست

از خودسری ها و ویرانگری هایشان، به دور

هیچ کاری نیست از دیدگان شرر بار خودکامگان، نهان.

در این پهناور دیار

کس نمی کند دلیری، مگر

راضی شود به مرگ دردناکش ز پیش.

 

هر دم می کِشند دامن شقایقی به خون، ولیک

از خون پاکشان زمین پُر از جوانه می شود.

هر لحظه می نشانند قلب مادری به سوگ،

ولی قلب خاوران ما عمیق تر می تپد!

 

ای دشمن پلید!

زشت تر ز روی تو تاریخ ما به خود ندید،

شرم کن!

نمی هراسی ز روز سرنوشت ..؟

که این چشم های پر ز انتظار ما

بهر رؤیت روز انتقام –

هر لحظه می شوند نا شکیب تر،

و این دست های پر توان ما

در جست و جوی مرگ سهمگین تو –

می گردند با هم آشناتر ..”