Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "علی رسولی ـ اورست"

علی رسولی ـ اورست

توسط -
0 1
علی رسولی(اورست)

صبح که پا شدیم

 از میون ما رفته بود

تنها، با بارانی‌ای کهنه

و یک جفت چشم آبی

با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت.

 آروم قدم می‌زد

آروم‌تر از خونه‌ها

از برج‌های بلند

از قطاری که دیگه رفتن را فراموش کرده بود

از کوپه‌های درجه دو که کارگران پایین شهر را فراموش کرده بودند.

  تنها بود

تنها، با بارانی‌ای خسته

و یک جفت چشم آبی.

  آروم قدم می‌زد

آرومتر از خودش

از سایه‌ی مچاله و نحیف‌اش

دیگه از کار افتاده بود

هیچ کارخونه‌ای قبولش نمی‌کرد

حتی بهش نگهبانی از یه انبار کوچیکم نمی‌دادند.

  تنها بود

تنها با بارانی‌ای خسته

و یک جفت چشم آبی.

قلبش آروم زیر لباس‌های ژنده‌اش می‌نواخت

نبضش آروم رگ‌های چروکیده‌اش را خبر می‌کرد.

 پاییز از پنجره می‌ومد تو

پاییز دیوارها را گرفته بود

دیوار کلیسا،زندان،دادگاه

پاییز خیابونا را گرفته بود

او با بارانی‌اش
آروم شهر را پیموده بود

آروم تنهاتر شده بود

صدای قلبش را آروم زیر لباس‌های ژنده‌اش شنیده بود.

 صبح که پا شدیم

از میون ما رفته بود

هیچی نداشت

خودش بود و بارانی کهنه‌ای

یک جفت چشم آبی

با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت.

 

 

توسط -
0 2
شیرکو بیکس

بر آن بلندی
پرنده‌ای افتاد
وقتی با چشمان خود دید:
بر افقْ ابری را کشتند.

بر کوهی
آبشاری از حال رفت
وقتی با چشمان خود دید:
در مقابل تاکی را کشتند.

در خانه هم
کمانچه‌ای به اغما رفت
وقتی با چشمان خود دید:
پایین‌تر، بر جاده شعری را کشتند.

 

توسط -
0 1

نه آفتاب مرا به تو می‌رساند

نه شب
همان خنکای سپیده
عریان بمان.

رشته‌هایی از تاریکی

لحظه‌ای از تردیدِ  روز

نشسته بر پستان‌هایت

و سکوتْ بال گشوده  

در زمزمه است.

سکوتِ همه چیز  

سکوتِ ثبات اشیاء

سکوتِ تامل.

 

سکوت خوابیده بر لبت.

سفیدیِ سکوت بر شانه‌ات

مرگ کبوتری ماند بر سیاهی مرداب.

 

پستان‌هایت غرق در سکوت

گرمتر از خون.

توسط -
0 1

 

او دختری از دیاربکر بود

نامش با شب آغاز می‌شد

در ستاره‌ها گم می‌گشت

و  سپیده‌ی زودهنگامی که خورشید

عادت به طلوع نداشت

 پایان می‌گرفت.

با بهار می‌آمد

و با پاییز سفر می‌کرد

برگها در گیسوانش

می‌ریختند

در جویبار خاطره‌اش

زرد می‌چکید

و

پستان‌هایش رنگ کوهستان می‌گرفت.

 او دختری از دیاربکر بود

در چشمانش ابر بود

و در قلبش رمزِ واحد‌های شب

صدای پای چریک‌ها در لهجه‌اش بود

و وقتی می‌رقصید، کبوترهای آشتی

از لانه‌ها بیرون می‌آمدند:

_صلح ستاره و شب بی‌معنی بود_.

او دختری از دیاربکر بود

مژگانش میان شاخه‌های درختی در شنگال

جای مانده بود

و نگاهش زیرِ آواری در جزیره”.

 

 

 

 

 

توسط -
0 0

تو نباشی
آب شدن برفها را فراموش میکنم
نمیدانم آلالهها چه رنگیاند.
باران را فراموش میکنم

نوشاخه‌های تاک را

و چکه‌ها را که گاه در چشمانم

و گاه آواره در ابرهایند.

 تو نباشی

سرخ را فراموش میکنم.

زرد را فراموش میکنم

که گاه رنگ دشواری نان

و گاه رنگ روبانیست که میان گیسوانت داری.

 تو نباشی درناها را فراموش میکنم

نمی دانم از کدام سو می‌آیند

و به کجا میروند.

دریا و آبیها را

فراموش می‌کنم.

مه را فراموش میکنم

که گاه من در آن گم میشوم

و گاه تپه‌های بابونه.

 

تو نباشی یک فصل کم خواهد داشت
یک سال دیرتر به دیار آفتابگردانها میرسم

و یک عمر تنها خواهم ماند.

 تو نباشی

سرخ را فراموش می‌کنم

که گاه بر تن زخمی توست

و گاه نقش بسته بر پرچمِ دست هایمان

 

 

…………………………………………

 

http://alirasoli.com/

https://www.facebook.com/ali1917/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توسط -
0 0

تنهایی در می‌زند

وارد خانه‌ام می‌شود

اتاق‌ها را می‌گردد

به عکس‌های خاک خورده‌ی دیوار خیره می‌شود

کتاب‌های نخوانده‌ام را ورق می‌زند.

دست می‌کشد روی کلید‌هایی که مال هیچ قفلی نیستند.

 

تنهایی نزدیکم می‌شود

من و تنهایی حرفی برای گفتن نداریم…

 

تنهایی در خانه‌ی من احساس تنهایی می‌کند

تنهایی آرام پیر می‌شود

مچاله می‌گردد،و می‌رود.

 

تنهایی می‌رود

من تنهاتر می‌شوم.

 

 

 

http://alirasoli.com/

www.facebook.com/ali1917

 

 

توسط -
0 1

از پنجره

هیاهوی کودکان می‌آید

نسیم

صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند:

_سال‌هاست بر این سرزمین

کار می‌کنم

آجر کنار هم می‌گذارم

مزارع را شیار می‌زنم

لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم

و هر روز خسته‌تر می‌شوم

خسته

خسته.

 

ستاره‌ها عریان می‌شوند

ابرها می‌گریزند

آویشن‌ها از شبنم آبستند

ماه از میان برگ‌های سپیدار به سختیِ پیشانی‌ام می‌خورد

به تپه‌های دوردست می‌نگرم

به سوسوی چراغ های معدن

و یقین دارم:

_ حق با مردم است

با کسانی که در دست‌هایشان زخم دارند

و شبانه سیاهی زغال

و بوی خستگی را به خانه می‌آورند

کسانی که هرگز از این خاک سهمی نبرده‌اند_.

 

برف‌ها بر قله‌ها آب می‌شوند

گل‌ها کژی‌ها را پوشانده‌اند

گرما تنم را سیاه می‌کند

بناها اوج می‌گیرند

و من باز…خسته می‌شوم

خسته

خسته.

می خواهم…یک سپیده‌ هم که باشد

کار را رها کنم

زیر درختان پرشکوفه به خواب روم

به تو فکر کنم عشق من

به لبخندهایت و خال‌های ریزِ روی شانه‌ات

به چشمانت که جستجوگر شادی‌های منند

به مرزهای دورتر

و انسان‌های ناشناخته

و خورشید که نگاه همه‌ی ما را بی‌مرز می‌سوزاند.

چنین است که می‌پندارم:

_نمی‌توان برای کار، نان

دوست داشتن

و خستگی

وطنی ساخت_.

 

 

 

www.alirasoli.com

www.facebook.com/ali1917

 

 

 

 

 

توسط -
0 0

 

 

“هِنری” هر روز غروب

با بارنیِ خسته‌اش می‌آید

چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند

و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش

گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد.

 

هنری،همیشه غمگین

به کمرگاه کوه می‌نگرد

گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست.

یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ صخره‌ها را می‌گیرند

و دانه‌های سفید در موهای هنری به خواب می‌روند.

 

هنری هر شب با دستهای کهنه‌ای

چهره‌ی زنش “النور” را می‌کوبد

و مثل اسب شیهه می‌کشد.

هنری هر شب مست می‌کند

و خون و زخم بر پستان‌های النور تکرار می‌شود.

 

“کاترین” دختر هنری

هر روز در آغوش سربازی از جنگ برگشته جان می‌دهد

و لب‌هایش

و رخسارش همچون پوتین‌های باخته

 سیاهی گرفته است.

 

هنری هر روز بیشتر مچاله می‌شود

بارانی‌اش دیگر به زمین می‌ساید

و کاترین با شکم بالا آمده‌اش

هر روز بیشتر می‌میرد.

 

زمستان تمام زندگی هنری را گرفته است

کوه‌ها رد پای سربازانی‌ست

که میهن را تا فراسوی مرزهای دیگر می‌کشانند.

 

“جان” پسر هنری

پشت تیربارش

به قیافه‌ی خندان رئیس جمهور فکر می‌کند

و خوشبخت است.

 

===================

www.alirasoli.com

www.facebook.com/ali1917

 

 

 

توسط -
0 0

سپیده دمان

وقتی چنار رقصید

و دامنش در آب افتاد

حس کرد خنکای تن او را دارد.


وقتی اولین مسافران برخاستند

تازه‌ترین گل را ببوسند

خواسته بودند

لبان او را شناخته باشند.


آفتاب

از پشت تپه‌های آویشن

به سرخی گرایید.

بر سبزیِ چنار غمی بود.

سارها

لای شاخه‌های بید پیِ رازی بودند

و در خیال اشک ریختند.

مسافران با لکنتی از جنس نگفته‌ها

رنگ تردیدی بر نگاه داشتند.

 

و من

و تنها من بودم که می‌دانستم

مجنونی بید

تکرار مژگان اوست.

………………………..

 

 

www.alirasoli.com

www.facebook.com/ali1917

 

توسط -
0 0

 

 

بر فراز بنایی بزرگ

دیر هنگامِ شب

 با کار تمام نشده ام

به شهر می نگرم.

در دورتر

چراغِ خانه ی من و تو پیداست:

رنگ آبی پنجره

و دود زیبا از دودکش.

 

می دانم

می دانم

به انتظار صدای در هنوز بیداری

و من

سپیده دم آن هنگام که دختر کوچکمان

میان پستان های گرمت به خواب رفته است

باز می گردم:

می نگرم به تو

به مژگانت که همچون بادبان ها آرام گرفته اند

به چهره ی گلگونت

و رنگ زیبای لب هایت

که بوسه های من را انتظار کشیده اند.

بادِ زمستان

چهره ی خسته ام را می سوزاند

کاش کنارت به خواب رفته بودم

و نفس های سردم

روی گردنت نشانه می شد.


ستاره ی کوچکی

میان غیاب ابرها

سوسو می زند

در قلبم صدای ست:

به فردا امیدوارم

به روزی که روبان های سفید میان گیسویت ممنوع نیست

رنگ سرخ ممنوع نیست

بوسیدنت در میادین ممنوع نیست

زیر درختان پرشکوفه خوابیدن ممنوع نیست

و آن هنگام که به آغوشت می کشم

از فردای کار و افتادن از داربست ها نخواهیم ترسید.

 

 

 

www.alirasoli.com

www.facebook.com/ali1917