Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "محمد امین محمدپور"

محمد امین محمدپور

توسط -
0 3

شعر عاشقانه با بررسی شعر احمد شاملو

محمد امین محمدپور

                                                             

مقدمه

عاشقانه سرایی در ادوار گوناگون شعر پارسی از نگرش های کم وبیش همسانی اشباع شده است. این اشعار، اگر تنها بر مبنای ذهنیت غنایی و درون مایه ی تغزلی، مورد بخش بندی قرار گیرد، در سه جریان کلی که پیوستگی بنیادین با یکدیگر دارند، نمود می یابد. جریان نخست، عاشقانه سرایی ناب است که با شاعرانی چون شهید بلخی، فرخی سیستانی و انوری آغاز شد، با سعدی شیرازی به اوج رسید و با وحشی، کلیم، شعرای غزل سرای دوره بازگشت، شهریار و رهی ادامه پیدا کرد. جریان دوم، شعرهای عاشقانه ی عرفانی است که با هم آمیزی تصوف و عشق، توسط سنایی آغاز و با عطار و محمد جلال الدین بلخی، عرفانی محض شد و بر آیند این دو جریان نیز در غزل های حافظ، خواجو، صائب، بیدل و … جلوه یافت. جریان سوم خود دو گونه است. گونه ی اول آن، از لحاظ درون مایه ی غنایی و سادگی زبان به جریان نخست نزدیک است افزون بر اینکه، به نوعی رمانتیسم سطحی و تقریباً همه گیر دهه ی سی تا پنجاه می گراید. شاعرانی چون توللی، بهبهانی، ابتهاج، مشیری و … در این گروه قرار می گیرند. گونه ی دیگر آن از نگرش معاصر و نو به انسان، عشق و زندگی برخاسته است و در شعر شاعران با نیما آغاز و با شاملو و فروغ و آتشی و خویی ادامه می یابد.

برای ژرف کاوی بیشتر در شعر عاشقانه مقاومت نگرش های موجود در شعر عاشقانه ی پارسی بررسی خواهد شد؛ سپس با نگاهی به باور ریشه دار انسان و مقاومت در ژرفای نگرش نو و مدرن عاشقانه سرایی، با بررسی اشعار” احمد شاملو ” این جستار پایان می یابد.

 

  الف ) گذری بر عاشقانه سرایی پارسی

در مرحله ی گذار از دوره نخست عاشقانه سرایی، موضوعاتی همچون مذهب، عرفان، تصوف و مفاهیم اجتماعی، سیاسی و … با درون مایه ی عشق همراه شد و در عاشقانه ها نقش مستقل یافت. عاشقانه های پارسی انباشته از موضوع هایی است که گونه تبدیلشان به درون مایه و مضمون تکراری و محدود است. شرح فراق و دشواری تحمل ناپذیر هجران و وصف کامکاری وصال، ستایش و تحسین معشوق، تجلیل از عشق، شرح پیمان شکنی و بی وفایی معشوق موضوع همیشگی غزل های پارسی است. افزون بر آن که تبدیل موضوع به مضمون و درون مایه، تنها در معدود عاشقانه سرایان پارسی همچون سعدی، محمد جلال الدین بلخی، حافظ و اندک شمار شاعر دیگر از تجربه ای ناب و اصیل بارور شده است.

” طرح روی و ریا و اشاراتی از این دست، اگر چه بخش اجتماعی عاشقانه سرایی ها به شمار می رود اما با هسته مرکزی این گونه شد، یعنی عشق هم آمیزی کامل نداشته است. این مضامین در غزل کلاسیک تنها به یاری وزن و قافیه با درون مایه ی تغزلی همراه شده است و در عاشقانه های معاصر که خطی میان شعر عاشقانه و اجتماعی فرض شده این دو موضوع در بستر شعر عاشقانه کمتر با یکدیگر برخورد واقعی داشته اند. بدین ترتیب، باید گفت هر چند مضامین اجتماعی، در شعر عاشقانه دیده می شود ولی هرگز این دو جریان در درون شاعر و در نتیجه درسروده های وی به یکدیگر نپیوسته و نیامیخته اند بلکه به موازات یکدیگر ره سپرده و در عاشقانه سرایی حضور یافته اند. به عبارت دیگر عشق و اجتماع، در متن نگرش عاشقانه شاعر، بستر مشترک عاطفی – اندیشه ای پیدا نکرده اند. بلکه تنها در مسیر شعر عاشقانه یکدیگر راه پیمایی و همراهی می کنند. در میان انبوه متراکم عاشقانه سرایان پارسی، در درازنای زمانی هزار و اند ساله، نگرشی از گونه ی دیگر دیده می شود که در آن عشق و اجتماع همچون تار و پود در هم تنیده و گسست نا پذیرند. عاشقانه های شاملو به گونه ی شاعر، معشوق و اجتماع شکل پذیرفته و در سراسر تغزل های وی، تکاپویی پیوسته در یگانگی با معشوق، اجتماع و در نهایت همه ی انسان ها دیده می شود ” ( احمد شاملو شاعر شبانه ها و عاشقانه ها، 1381: 284 ). در شعر او به جای درون مایه های سنتی عاشقانه های پارسی، بنایی نو از عشقی زنده و پر تپش بر آمده است. در این تغزل ها، شاملو برای نخستین بار از سکر و مستی وصل می هراسد و از آن که عشق ورزی برایش پر پرواز و پوییدن نباشد، بر خویش می لرزد:

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست ( ابراهیم در آتش، 1372: 42 )

 

آن سوی ستاره، من انسانی می خواهم

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم ( هوای تازه، 1357: 217 )

 

ب ) شعر عاشقانه

فضای واقعی شعر شاملو بیشتر عمومی و اجتماعی است و در پهنه ی جهانی آن، تنها صدای گام های همیشه انسانی به چشم می خورد که آمیزه ای است از حماسه و عشق. انسانی که صدای نبض و قلبش فریاد بیداری و آوای عاشقانه زندگی است. او که همواره بیش از هر شاعر دیگر از جریان های اجتماعی مختلف تاثیر پذیرفته و در حقیقت شعر واقعی خود را در زمانی شروع کرده که وطن در دوره بحرانی خاصی به سر می برده است. شروع در دوره ای که معمولا با قصدی ویژه به شعر نگریسته می شود. به عبارت دیگر شعر وظیفه و هدف و شکل شعار پیدا می کند. به این معنی که چون شرایط تغییر می یابد و اوضاع دگرگون می شود همه ی این شعر های روز ارزش و اعتبار خود را از دست می دهد و آن پاره هایی به یاد می ماند و دوام می آورد که از آن شاعران واقعی است. زیرا این شاعران راستین اند که در دوره های بعد نیز همچنان به نوشتن شعر ادامه می دهند. چنان که از میان بسیار شعار دهندگان آن سال ها فقط ” شاملو ” و ” امید ” و یکی دو شاعر دیگر بودند که به نسبت و با اتکا به اصالت و با توجه به تجربیات تدریجی خویش، علاوه بر اینکه هر یک در خط خاص خود به تعریف شعر نزدیک شدند، نیز رفته رفته از سطح چنان شعارهای معمول به ژرفای مسائل اجتماعی و عمق مفهوم ” شکست ” پی بردند و آنگاه با کوشش در گسترش شعر خویش در جهت فلسفه ای خاص نائل آمدند ( ر.ک: حقوقی،1380: 30 ).  دوره ی اول که دوره اوج حرکت مردم در بحران آن مبارزه هاست و می توان جوهر آن را در این دو سطر بازدید:

زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستاره هایش خنجری به من دهد

پس از آن با تسلط کودتاچیان بر کشور، دستگیری ها آغاز می شود. هر که را صدایی بوده یا هست روانه ی زندان می کنند. شاملو هم که در انتشار روزنامه ضد درباری ” آتشبار” همکار و همگام انجوی شیرازی بوده، اسیر و درسال 1333 – 13 تا 14 ماه – در زندان موقت شهربانی و زندان قصر زندانی می شود.

دوره ی دوم که دوره ی التجا به عشق و در خود فرو رفتن هاست و می توان به جوهر آن در این دو سطر توجه کرد:

زیباتر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست

از این دوره است که شعر عاشقانه ی مقاومت دراشعار شاملو، نمود می یابد:

با لرزشی هیجانی

چونان کبوتری که جفتش را آواز می دهد

نام انسان را فریاد می کردیم

اما انسان، ای دریغ

که با درد قرونش

خو کرده بود

ای یار، نگاه تو سپیده دمی دیگر است

تابان تر از سپیده دمی که در رویای من بود:

سپیده دمی که با مرثیه یاران من

در خون من بخشکید

و در ظلمات حقیقت فرو شد.

 

زمین خدا هموار است و

عشق

بی فراز و نشیب،

چرا که جهنم موعد

آغاز گشته است.

نخستین بوسه های ما، بگذار

یادبود آن بوسه ها باد

که یاران

با دهان سرخ زخم های خویش

بر زمین ناسپاس نهادند.

 

عشق تو مرا تسلی می دهد.

نیز وحشتی

از آن که این رمه آن ارج نمی داشت که من

تو را ناشناخته بمیرم ( آیدا: درخت و خنجر و خاطره، 1382: 27 – 31 ).

” شاملو عشق به انسان را در عرصه ی مبارزه سیاسی دریافته است. او بنا به تاکید خویش در اشعارش، پیش از ورود به عرصه ی مبارزه ، به مسئله انسان و ارزش همبستگی بشری واقف نبوده است ” (  انسان در شعر معاصر، 1368: 271 – 272 ).

” عشق چون میدان دیگری از مبارزه، پناه مطمئنی است، و معشوق چهره ی دیگری از هم رزم یا همراه یا انسان – خویشتن حماسی است. همان ترکیب ” عشق، مبارزه، انسان، شاعر است که تجزیه ناپذیر است. نخست از انسان عظیم نخبه به انسان عام می گراید که باید عظیم شود. آن گاه تا معشوق فرا می رود که یک چهره ی مکمل یا جایگزین است، و حتی معبدی دیگر برای ستایش، و باز به آغاز باز می گردد ” ( همان، 277 – 280 ).

عاشقانه های شاملو، نه تنها از حضور جامعه تهی نیست بلکه این تغزل ها نقطه ی گره خوردگی عشق وی به معشوق و انسان های دیگر اجتماع است. در عاشقانه های شاملو، برای نخستین بار عشق و اجتماع، در هم آمیزی و کامل داشته اند. ” الوار و آراگون، از شاعران مقاومت فرانسه، بر شخص شاملو تاثیر گذاشته اند و این بیشتر در لحن شعرهای عاشقانه اوست، حتی عنوان ” آیدا در آینه ” یادآور ” الیزا درآینه ” آراگون است. کسی نمی تواند تشابه لحن شعرهای عاشقانه شاملو را با شعرهای عاشقانه آراگون انکار کند ” ( ادوار شعر معاصر، 1387: 69 ).

اشعار احمد شاملو، براستی چنان که خود می گوید ” زندگی نامه ” خود اوست: ” آثار من، خود اتوبیوگرافی کاملی است. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خود زندگی است. خواننده یک شعر صادقانه، خواه و ناخواه، جز با صحنه هایی از زندگانی شاعر و سطوحی از افکار و عقاید او، روبرو نمی شود ” ( هنر و ادبیات امروز، 1365: 14 ). شور انقلابی – اجتماعی و عاشقانه ی شاملو در جوشش و خیزش بی تابانه اش نه در حصار جدا انگاری و جدا گانگی که در بی کرانگی یگانگی شناور است. درون مایه های عاشقانه های وی، شرح فراق و وصال و ستایش فسونگری معشوق و پیکر معشوق نیست. شاملو نه از درد هجر و فراق و سنگدلی معشوق که از درد و دردمندی انسانی که اوست و انسانی که دوست می دارد و می خواهد و آرمانی که باور دارد چنین می سراید:

آن سوی ستاره، من انسانی می خواهم

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم،

انسانی که به دست های من نگاه کند

انسانی که به دستهایش نگاه کنم،

انسانی در کنار من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،

انسانی در کنارم، آینه ای در کنارم

تا در او بخندم، تا در او بگریم … ( هوای تازه، 1357: 217 )

و بدین سان است که عشق فردی و اجتماعی شاملو در گره خوردگی بی همتایش، به نیروی سر زنده و پویا بدل می شود. عشقی که فریاد اعتراض و آزادی خواهی و برانگیزاننده و حماسی ست:

از هر خون سبزه ای می روید از هر درد لبخندی

چرا که هر شهید درختی ست

من از جنگل انبوه

کنار بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذرگاه های شب زده

عشق تازه را اخطار کردی ( از هوا و آینه ها، 1363: 217 ).

دو نکته مهم و دو حالت روحی در شعر مطرح است: یکی استقامت و پایداری و بی پروایی که لحن حماسی را پدید آورده، و دیگری عواطف و احساس شاعرانه. هر دو کیفیت در شعر بارز است و همین حالات را را به خواننده نیز القاء می کند:

مرا ،

تو

بی سببی

نیستی.

براستی

صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی.

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی ست

که آزادی را

به لبان برآماسیده

گل سرخی پرتاب می کند؟

ور نه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست

نگاه از صدای تو ایمن می شود.

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی.

و دلت

کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده

به بام تلخ

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی ( ابراهیم در آتش، 1372: 21 – 23 ).

 

ج ) معشوق در شعر عاشقانه

معشوق به عنوان موجودی انسانی یا فرا انسانی، محور احساس، عاطفه و برآورنده ی نیاز و خواست های درونی و ژرف شاعر است. در شعر عاشقانه، چه معشوق مخاطب باشد و شاعر به گفتگو با وی بنشیند و چه به گونه ی توصیف زیبایی درونی و برونی معشوق تجلی یابد و چه شرح وصال یا فراق و عواطف غلیان یافته از عشق به معشوق باشد، همه و همه در همگرایی با مرکز دایره ی عواطف و نیازها یعنی معشوق جلوه گر می شود. شاملو چون نمی تواند از ژرفای روان و عاطفه اش اجتماع را بزداید حتی در زبان ودر محتوای عاشقانه هایش نیز، عشق فردی از عشق به اجتماع و آرمان جدا نیست. در این تغزل ها، عشق به معشوق، به انسان ها و آرمان های اجتماعی، کلیت تجزیه ناپذیری ست. تصویر پردازی در عاشقانه های شاملو، به دلیل همریشگی و همگرایی عشقی فردی و اجتماعی و پیوند گسست ناپذیر این دو، به اوج نوگرایی زبانی و محتوایی می رسد. در این عاشقانه ها، معشوق با صفات و ویژگی هایی که نشان از آرمان گرایی و آزادی طلبی شاعر دارد، وصف می شود. در تغزل های شاملو، عناصر و مسائل اجتماعی دارای نقش و نمود است. از این رو جستار درباره ی چگونگی مناسبات شاعر و معشوق و جایگاه و صفات وی که در آینه شعر فارسی تجلی یافته، یکی از وجوه مهم بررسی نگرش عاشقانه، در اشعار تغزلی پارسی است.

” در شعر عاشقانه های پارسی، از فرخی و سعدی و حافظ گرفته تا شهریار و توللی، سایه و … با همه ی اختلاف های بیش و کمی که در بیان چیستی معشوق وجود دارد، معشوق موجودی است برتر و نیاز شاعر از یک سو، و بی نیازی او به عشق شاعر و در عین حال توان یابی اش از این عشق، از سوی دیگر این فراتری معشوق را توجیه می کند.                                                 روابط شاعر و معشوق را نه تکاپوی دو سویه برای یگانگی و پیوستگی، که مناسبات قدرت تعیین می کند. معشوق، زیبارو، خواستنی و بی اعتنا به عشق، فاقد عواطف و در نتیجه قدرتمند است و دست شاعر کوتاه از برخورداری او. در این مناسبات قدرت است که سیستم دیرینه و دیرپای ناز و نیاز در شعر عاشقانه پارسی بنیان گذاشته می شود و سراسر نظام عاشقانه سرایی پارسی در این نظام نظری و عاطفی شکل می گیرد. سازگاری که با کیفیت ویژه اش تا غزل های سعدی و حافظ و محمد جلال الدین بلخی، شهریار، رهی و ابتهاج را در بر می گیرد ” ( احمد شاملو شاعر شبانه ها و عاشقانه ها، 1381: 292 ).  چنین است که در سراسر شعر عاشقانه پارسی – با سبک ها و مکاتب گوناگون و زبان و ذهنیت متفاوت حاکم بر آن و با همه ی تفاوت و گونه گونی فردی و روانی شاعران – سیستم ناز و نیاز در بستر مناسبات قدرت، میان شاعر و معشوق پدیدار است و حتی در مهم ترین این تقسیم بندی ها، یعنی شعر عاشقانه ی کلاسیک و معاصر، باز هم همین سیستم – نه با تغییر ماهیت که با تغییر در چگونگی بیان – طرح می شود.

” در غزل های کلاسیک، معشوق بیشتر انگاره های آرمانی یا فرا انسانی و در غزل های معاصر، معشوق بیشتر انسان دگر و چهره ای مشخص است که تصویری  ویژه در ذهن و روان شاعر دارد. در غزل کلاسیک – با آن با آن ذهنیت و نگرش انفکاک گرا و ثنویت جوی کلاسیک که کل وجود انسان را نه همچون کلیتی تجزیه ناپذیر، دارای دو بخش منفک جسم و روح می انگارد – بنا بر گرایش شاعر به هر یک از این دو بخش ( جسم و روان ) نامی بر عشق و سروده های او نهادند، عشق زمینی – غزل جسمانی، عشق آسمانی – غزل عارفانه و روحانی – امّا در غزل معاصر، از نیما به بعد این جریان رنگ می بازد و کلیت وجود معشوق در غزل، مورد عشق شاعر واقع می شود ” ( ر.ک  293 ). ” غزل معاصر در برآیند گرایش و چشم انداز خود، نه عشق را به اجزا و نمود های مجزا تجزیه می کند و نه وجود آدمی را به اجزایی بخش پذیر تقسیم می کند و کل هستی انسان را یک واحد تفکیک ناپذیر می شناسد. نیروهای او را مرتبط با هم و موثر در هم می یابد. اعتقاد به وحدت تجزیه ناپذیر وجود انسان یکی از اساسی ترین مبانی اختلاف میان ذهنیت و ساخت شعر معاصر با ذهنیت و ساخت غنایی شعر دیرینه ی ایران است ” ( مختاری، 1370: 23 ). اما تصویری که از معشوق و رابطه ی میان معشوق و عاشق در عاشقانه های شاملو دیده می شود، تصویری ست دیگرگون است. در شعر عاشقانه شاملو، به جای مناسبات قدرت، رابطه برقرار شده، رابطه ای دو سویه و متقابل، رابطه ای که در آن مناسبات قدرت فرو پاشیده و به جای آن بنای عشقی از گونه ی دیگر بر افراشته شده است. در این عاشقانه های شاملو تنها سیستم ناز و نیاز فرو نمی ریزد بلکه نظام دیگری بر پایه ی ارتباط دو سویه پی افکنده می شود. این تغزل ها تکاپوی دو سویه ی شاعر و معشوق است برای یگانه شدن با هم و با همه. بدین ترتیب با جا سپاری مناسبات قدرت به مناسبات دو سویه ی دوستی و عشق، عاشقانه سرایی در بستر نو پدید خود با بیانی نو می بالد.

او چنین معشوق را می نگرد و می نگارد:

میان خورشید های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست –

خورشیدی که

از سپیده دم همه ی ستارگان

بی نیازم می کند.

نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ئی کرد

بدان سان که کنونم

شب بی روزن هرگز

چنان نماید

که کنایتی طنز آلود بوده است.

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست –

آنک چشمانی که خمیر مایه ی مهر است!

وینک مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.

آفتاب را در فراسوی افق پنداشته بودم.

به جز عزیمت نابهنگام گزیری نبود

چنین انگاشته بودم.

آیدا فسخ عزیمت های جاودانه بود.

میان آفتاب های همیشه

زیبایی تو

لنگری ست –

نگاهت

شکست ستمگری است –

و چشمانت با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست ( آیدا در آینه، 1372: 18 – 19 )

معشوق در عاشقانه های شاملو نه فرا انسان است ونه انسان فراتر، صفات معشوق در عاشقانه های شاملو، نمونه ای بی بدیل و بی همتا در شعر غنایی پارسی ست:

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدّل می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان در آید.

و چشمانت راز آتش است.

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد –

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد –

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

دستانت آشتی است

و دوستانی که یاری می دهند

تا دشمنی

از یاد

برده شود

آن دست ها

بیش از آنکه گیرنده باشند

بخشنده است ( آیدا در آینه، 1372: 102 – 103 ).

در ژرفای همانند سازی ها و تصویر پردازی های شاملو، عشق و اجتماع در هم تنیده اند و به واسطه ی یکی، حضور دیگری توصیف می شود. بامداد نخستین بوسه ی داغ و پر شور خود را به بوسه هایی که زخم های سرخ یاران مجروح، با عشق به آرمان و انسان و آزادی بر زمین نهادند، همانند می کند:

نخستین بوسه های ما، بگذار

یادبود آن بوسه ها باد

که یاران

با دهان سرخ زخم های خویش

بر زمین ناسپاس نهادند ( آیدا: درخت و خنجر و خاطره، 1382: 31 ).

معشوق در این تغزل ها نه در جایگاه معشوقگی، که خود عاشق است:

امیدی

پاکی، ایمانی

زنی

که نان و رختش را

در این قربانگاه بی عدالت

بر خی محکومی می کند که منم ( آیدا در آینه، 1372: 71 ).

در فضای چنین مناسباتی است که شاملو از عشق رویینه تن است:

من و تو یکی دیدگانیم

که دنیا را

هر دم

در منظر خویش

تازه تر می سازیم

من تو یکی شوریم

از هر شعله ای برتر

که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست.

چرا که از عشق

رویینه تنیم ( همان، 29 ).

معشوق در عاشقانه های شاملو تنها موجودی نیست که دوست داشته شود، و عشق به آستانه ی دسترسی ناپذیرش نثار شود که خود انسانی است عاشق. و عشق به یکدیگر، عشق به مبارزه، به اجتماع، به انسان های برون، به آرمان های انسانی، نقاط اشتراک و هم سویی میان آن دو پدید می آورد. معشوق در عاشقانه شاملو همراه و همسفر شاعر است، انسانی در کنار او و همراه و همدل و هم دیدگان او. تغزل های شاملو، نشان یقین و اطمینان شاعر است به عشق دو سویه ی خود و معشوق:

من به چشم خویش

انسان خود را دیدم که بر صلیب روح

نیمه اش به چهار میخ آویخته است در افق

شکسته ی خونینش.

دانستم که در افق ناپیدای رو در روی انسان من

میان مهتاب و ستاره ها، چشم های درشت و

دردناک روحی که به دنبال نیمه ی دیگر خود

می گردد، شعله می زند ( هوای تازه، 1357: 301 ).

در شعر شاملو با مناسبات عاشقانه و فضا و روابطی رو به رو می شویم که در شعر عاشقانه ی ما پیشینه ای ندارد:

عشق ما

نیازمند رهایی است

نه مصاحبت

اگر می خواهی نگهم داری دوست من

از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من

تا انسان آزادی باشم

میان ما همبستگی از آن گونه می روید

که زندگی ما هر دو تن را

غرق شکوفه می کند ( آیدا: درخت و خنجر و خاطره، 1382: 54 ).

” جنگیدن و عشق ورزیدن دو مقوله ظاهرا متناقض است امّا شاملو با شیوه و شگرد خاص خود این تناقض را  در شعر هایش حل کرده است. عشق، زبان آهنین شاملو را جلا و انعطاف می دهد امّا سلاح او را در مقابل پلشتی کند نمی کند ” ( حیات  نو، 1389:  12 ):

ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و

بخشش نبود

که این

همه

پیروزی حسرت است،

باز آمدن همه بینایی هاست

به هنگامی

که آفتاب

سفر را

جاودانه

بار بسته است

و دیری نخواهد گذشت

که چشم انداز

خاطره ای خواهد شد

و حسرتی

و دریغی –

که در این قفس جانوری هست

از نوازش دستانت بر انگیخته،

که از حرکت آرام این سیاه جامه مسافر

به خشمی حیوانی می خروشد ( مرثیه های خاک، 1372: 38 – 40 ).

شاملو شاعری است که پس از بازیافت خویش، انسان و خویشتن و معشوق را در مبارزه و عشق ستوده است. شاملو، ترکیب ” انسان، مبارزه، شاعر، عشق ” را، به رغم نمود های چند گانه اش، واحدی تجزیه ناپذیر شناخته است، که هویتی حماسی – غنایی را در شعر پدید می آورد. عشق آنگاه که شاعر زبان می گشاید تغییری دیگر می یابد، انسان با همه ی زنجیرهایش و با همه ی زخم های کهنه و نو، از دیروز تا امروز غولی زیبا می شود. انسان را به خود وا می گذارد تا دریابد که شانه هاست فقط که مجابش می کند.

شانه ات مجابم می کند

در بستری که عشق

تشنگی ست

زلال شانه هایت

همچنانم عطش می دهد

در بستری که عشق

مجابش کرده است ( دشنه در دیس، 1357: 30 ).

در عاشقانه های شاملو به همان وضوح و روشنی که معشوق زن را می یابیم – بر خلاف بسیاری ازغزل های کلاسیک – یاران و همسنگران و شهیدان که با شاعر در مبارزات سیاسی و اجتماعی همرایند، تصویر می شوند:

– نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار…”

نازلی سخن نگفت،

سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

نازلی سخن نگفت،

چو خورشید

از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت.

نازلی ستاره بود:

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت.

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود:

گل داد و

مژده داد: ” زمستان شکست! ”

و

رفت … ( ر.ک: حقوقی، 1380: 57 – 59 )

” وارطان سالاخانیان ( در برخی منابع بالاخانیان ذکر شده ) عضو فعّال حزب توده که در سال 1333 بازداشت شد، مثال خوبی از این مقاومت بود. وارطان در حالی همراه رفیقش محمود کوچک شوشتری دستگیر شد که در حال پخش نشریات حزب توده در تهران بود. هر دو از سوی تشکیلات فرمانداری نظامی تهران، که برای کودتا نقش محوری داشت و پیشگام ساواک بود، تحت شکنجه شدید قرار گرفتند. گر چه هر دو از اعضای رده پایین بودند و نمی توانستند اطلاعات چندان مهمّی داشته باشند، تا سر حدّ مرگ مقاومت کردند. این مقاومت و عمل قهرمانانه احمد شاملو شاعر برجسته ایران را برانگیخت تا شعر ” مرگ وارطان ” را بسراید ” ( ر.ک: بهروز، 1380: 48 ).

“از تیرگی بر آمدن، در خون نشستن و رفتن ” مجموع چند قوت و استعدادی است که خورشید از خود بروز می دهد، اما کشف و مقایسه آنها و زدن پل پیوندی میان خورشید و انسان در خور ستایش شاعر، به سبب آن است که در عصر ما امکان چون نازلی زیستن و چون نازلی مردن وجود داشته است، چیزی که در زندگی اجتماعی دوره ای که در آن شعر کلاسیک حضور داشت، در این چشم انداز وجود نداشت ” ( سفر در مه، 1381: 191- 192 ).

” اما از آن پس، با توجه به زندگی و مرگ انسان های بزرگی که هدف زندگی و مرگشان آزادی و دادگری و پاسداری از شان و شرف آدمی بوده است، شعرش را وقف ستایش انسان، به ویژه نخبگان کرده است. به همین سبب، انسان، در شعر شاملو، وجهه ای ویژه و رنگی مشخص به خود گرفته است که از مرکز نگاه تا گسترده ی چشم اندازش را در بر دارد، و بیش از هر چیز نشان دهنده یک انسان سیاسی است ” ( انسان در شعر معاصر، 1372: 271 – 272 ). او در دوره کنونی ما در پی انسانی این گونه است:

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ،

نام خفّت دهندگان را نمی خواستم و

خفت چشندگان را.

می خواستم نام تو را بدانم.

و تنها نامی را که می خواستم

ندانستم ( مدایح بی صله، 1371: 48 ).

 

نتیجه گیری

پس از کودتای 28 مرداد 1332 در عاشقانه سرایی پارسی، شعر عاشقانه مقاومت پدید می آید. شعر عاشقانه مقاومت در بین نگرش های موجود در شعر عاشقانه پارسی از گونه ای دیگر است. در ژرفای این نگرش نو و مدرن عاشقانه سرایی باور ریشه دار انسان و مقاومت وجود دارد و در آن عشق و اجتماع همچون تار و پود در هم تنیده و گسست ناپذیرند.

عاشقانه های شاملو به گونه ی شاعر، معشوق و اجتماع شکل پذیرفته و در سراسر تغزل های وی، تکاپوی پیوسته در یگانگی با معشوق، اجتماع و در نهایت همه ی انسانها دیده می شود. در شعر او به جای درون مایه های سنتی عاشقانه های پارسی، بنایی نو از عشقی زنده و پر تپش برآمده است. تصویری که از معشوق و رابطه ی میان معشوق و عاشق در شعر شاملو دیده می شود رابطه ای است دو سویه میان دوستی و عشق. این تغزل ها تکاپوی دو سویه ی شاعر و معشوق است برای یگانه شدن با هم و با همه.

شاملو چون نمی تواند از ژرفای روان و عاطفه اش اجتماع را بزداید، حتی در زبان و محتوای عاشقانه هایش نیز، عشق فردی از عشق به اجتماع جدا نیست. تصویر پردازی در عاشقانه های شاملو، به دلیل همگرایی عشق فردی و اجتماع و پیوند این دو، به اوج نوگرایی زبانی و محتوایی می رسد و عاشقانه سرایی در بستر نو پدید خود با بیانی نو می بالد. احمد شاملو با نگاهی نو، طرح نوینی از تغزل بر بستر روابط و مناسباتی نو گسترده و در عاشقانه هایش فضایی دیگر از گره خوردگی اجتماع و عشق پدید آورده است.

 

 منابع

  1. بهروز، مازیار (1380). شورشیان آرمانخواه. تهران: ققنوس.
  2. بهفر، مهری. (1381). ” در گذرگاه های شب زده “. احمد شاملو شاعر شبانه ها وعاشقانه ها. گرداوری بهروز صاحب اختیاری، حمید رضا باقرزاده. تهران: هیرمند.
  3. پور نامداریان، تقی (1374). سفر در مه. تهران: کارنامه.
  4. حریری، ناصر (1365). هنر و ادبیات امروز. تهران: کتابسرای بابل.
  5. حقوقی، محمد (1380). شعر شاملو از آغاز تا امروز. تهران: نگاه.
  6. شاملو، احمد (1372). آیدا در آینه. تهران: نگاه.
  7. _______ (1382). آیدا: درخت و خنجر و خاطره. تهران: نگاه.
  8. _______ (1372). ابراهیم در آتش. تهران: زمان.
  9. _______ (1363). از هوا و آینه ها. تهران: تندر.
  10. _______ (1357). دشنه در دیس. تهران: مروارید.
  11. ______ (1372). مرثیه های خاک. تهران: نگاه.
  12. ______ (1371). مدایح بی صله. سوئد: استکهلم.
  13. ______ (1372). هوای تازه. تهران: آگاه.
  14. ” شاملو ” (1389). حیات نو. شماره 231، 23 اسفند.
  15. شفیعی کدکنی، محمد رضا (1387). ادوار شعر معاصر. تهران: امیر کبیر.
  16. مختاری، محمد (1372). انسان در شعر معاصر. تهران: انتشارات توس.
  17. مختاری، محمد (1370). ” ذهنیت غنایی در شعر فارسی “. تهران: دنیای سخن، شماره 60

 

 

توسط -
0 4

saied soltanpoorسلطانپور، سعید ( متولد سبزوار 1319، متوفی تهران 1360 ) شاعر، نمایشنامه نویس، شهرت او به سبب تیربارانش در سال 1360 و شرکت در شب های شعر گوته در سال منتهی به انقلاب ایران است. او سرشناس ترین شاعر زندانیان سیاسی در دهه ی 50 است. سلطانپور در خانواده ای شهرستانی متولد شد. مادرش آموزگار بود، تحصیلات را تا مقطع دبیرستان در سبزوار گذراند و خود او نیز پس از دوره ی دبیرستان در سال های 40 – 39 در آموزشگاه های جنوب تهران به آموزگاری پرداخت و در سال 1340 در جنبش اعتراضی آموزگاران شرکت کرد. با تاسیس هنرکده آناهیتا به آن پیوست و از سال 1339 تا 1344 همگام با آموزش به فعالیت هنری پرداخت. سعید در اجرای نمایشنامه ” سه خواهر ” اثر چخوف همکاری کرد و همزمان با شرکت سازنده درتئاتر از سال های 44 تا 48 دوره دانشکده هنرهای زیبا را به پایان رسانید و دبیر دبیرستان های تهران شد. درسال های دانشجویی، نمایشنامه های ” مرگ در برابر ” وسلین هنچوف و ” ایستگاه ” نوشته خود را کارگردانی کرد. او در سال 1347 انجمن تئاتر ایران را با همکاری ناصر رحمانی نژاد بنیان نهاد و جنگ شعر ” صدای میرا ” را که در خلال سال های 47 – 40 سروده بود – در بردارنده ی 58 شعر و در دویست صفحه – به چاپ رساند که همزمان با آن کتاب ممنوعه گردید و از سوی ساواک پرونده او به نام هنرمندی خطرناک نشان دار شد.
مجله ” خوشه ” يكى از معتبرترين نشريه هاى ادبى بود كه براى مدتى تحت سردبيرى احمد شاملو منتشر مى شد و به دليل سانسور حكومتى و ساواك، عمر كوتاهى داشت. از آن جايى كه مجله خوشه محبوبيت ويژه اى بين مردم پيدا كرده بود، درهمین سال متصدیان مجله خوشه شب های شعری را با عنوان شب های شعر خوشه یا هفته شعر خوشه برگزار کردند که در این شب ها 110 تن از شاعران نوگرا از جریانات مختلف شعری سروده های خود را در حضور جمع کثیری از دوستداران شعر خواندند. یکی از این شاعران که شعرش با استقبال مواجه شد سعید سلطانپور بود. ” اشعار چریکی او … که علنا بر ضد سیاست های شاه و آمریکا بود و با صدایی پخته و شورانگیز خوانده می شد، چنان همگان را بر انگیخت که عده ای رسما احتمال شورش دادند، و می گویند گردانندگان شب های شعر که مطلقا پیش بینی چنین ماجرایی را نمی کردند پس از یکی دو شعر مصرانه از او خواستند که خواندن شعر را بس کند ” ( شمس لنگرودی، ص 585 – 584 ). در سال 1348 نمایش ” دشمن مردم ” اثر ایبسن را به نمایش درآورد. در شب یازدهم نمایش، ساواک به تئاتر هجوم آورد و سالن را تعطیل کرد.
” در نیمه دوم دهه ی 1340، مخالفت با حکومت و تشکیلات حکومتی شدت یافت، بخشی از آن ناشی از افزایش هیجان میان روشنفکران و بخشی دیگر ناشی از گسترش همزمان و جذابیت نگرش انقلابی در عرصه ی بین المللی بود. مبارزات الجزایری ها، کوبایی ها و ویتنامی ها و همچنین جنبش های رادیکال دانشجویی در اروپا و امریکای شمالی و جنوبی تاثیر عظیمی بر قشر روشنفکر جهان سوم از جمله ایران داشت. محدود ساختن مجراهای عمومی برای بیان دیدگاه های انتقادی که با توقیف کانون نویسندگان ایران در سال 1349 به اوج خود رسید، اعضای جوان و فعال روشنفکری را بیشتر به سوی دو گروه عمده چریکی رادیکال مارکسیست – لنینیست فداییان خلق و سوسیالیست های مسلمان مجاهدین خلق متمایل کرد ” ( بهروز، صص 54 – 51، ابراهیمیان، صص 145 – 81 ). اشعار و نمایشنامه های سلطانپور درباره ی ادبیات و هنر که عمیقا در این فضای سنگین غوطه ور بود، مورد مطالعه ی رادیکال های جوان قرار گرفت. ” این نوع ادبیات بعدها ” شعر چریکی ” و ” شعر جنگل ” نامیده شد. استفاده از واژه ” جنگل ” اشاره مستقیم به نخستین قیام چریکی فداییان خلق در جنگل های سیاهکل نزدیک رشت داشت ” ( سماکار، صص 260 – 62 ). در سال 49 نمایش نامه ” آموزگاران ” از محسن یلفانی را بر صحنه برد. نویسنده و بازیگران، هم زمان دستگیر و به شکنجه گاه برده شدند. او هم زمان کتاب ” نوعی از هنر، نوعی از اندیشه ” را پنهانی چاپ می کند و در آن از شعر و هنر متعهد و مردمی دفاع می کند و آن را همچون سلاحی می داند که در معارضه و مبارزه با خصم سخت کارامد است. در سال 51 بار دیگر او را به جرم چاپ غیر قانونی کتاب نوعی از هنر نوعی از اندیشه، دستگیر می کنند و 45 روز در کمیته مشترک و قزل قلعه زندانی می شود. پس از آزادی نمایش ” چهره‌های سیمون ماشار ” نوشته ی برشت را بر صحنه می برد. انتشار مجموعه شعر ” آوازهای بند ” برایش سه سال بازداشت در پی داشت. در سال 53 به جرم داشتن افکار مارکسیستی و عقاید اشتراکی و اتهام رابطه با سازمان چریکهای فدایی خلق به زیر شکنجه برده می شود و پس از محاکمه تا سال 1356 در زندان به سر برد. در سال 57 مجموعه شعر ” کشتارگاه ” نشر می یابد. خود نام های این دو مجموعه نشان دهنده ی آن است که سر و کار سعید با زندان و شکنجه و ساواک بوده است.
سلطانپور در عرصه ی شعر انقلابی در جایگاه ویژه ای قرار دارد چرا که او به جای استفاده از سمبل های جانشین، از واقعیات گویای جامعه بهره برده است. تا آنجا که به کیفیت اشعار و نوشته های او درباره ی ادبیات و هنر مربوط است، شعرش گرم و گیرا آمیزه ای از عشق و انقلاب بود. هر چند اشعار اولیه اش را غبار ناراحتی و رنج و درد از نابسامانی های میهن در بر گرفته، مفهوم سرخی در آنها موج می زند که با عزم شوریدگان، خشم وکین سوزان را متوجه ظالمان و ستمگران می کند. شعر سلطانپور زبان تصويرى دارد و تصاویر شعری او از نوعی شفافیت مفاهیم و درک و توصیف برخوردار است و در آن از زندان و خون و رگبار و اعدامی و انقلاب سخن می رود. ” واژه ها در شعر او فلز گداخته است، سنگین وسوزان دل را سوراخ میکند و جایگیر می شود ” ( به آذین، ص 76 ). نقطه قوت اشعار در طرح مسائل و شناخت پدیده هاست. او تنها ستایشگر و راوی دلاوران مبارز نیست، بلکه در شعرش صریح و آشکار نه جزیی از ستایش شونده، که خود آن است. این واقعیتی است که شعر سلطانپور سرشار از رادیکالیزم است. این مسئله خصوصا در دوره ای که این اشعار را سروده چشمگیر است. دوره ای که در آن، شعر انفعال آور و نومید از مبارزه را شعرای بازمانده ازحزب توده و جبهه ملی عرضه می کردند؛ شعر او دقیقا مقابل چنین اشعاری ایستاد به همین دلیل از وجهه و اعتباری بسیار در میان جوانان طالب انقلاب برخوردار شد. نخستین شعر سلطانپور در پانزدهم خرداد سال 1342 خود نمایی می کند. او با اشعارش به ستیز با خفقان و سرکوب می پردازد و پس از آن رستاخیز سیاهکل و بند های پهلوی در شعر او نمود می یابد. سعید سلطانپور در بیست و دوم تیر ماه ۱۳۵۶ از زندان آزاد شد. پس از آزادی از زندان بیانیه ی کانون نویسندگان ایران علیه سرکوب را امضا می کند.
از 18 تا 27 مهر 1356 – یازدهم تا نوزدهم اکتبر 1977- ده شب شعر خوانی به وسیله نویسندگان و شاعران در انجمن فرهنگی ایران و آلمان ( موسوم به انستیتو گوته ) در دانشگاه صنعتی تهران برپا شد ” ( موذن ). به دو هزار نفر کارت دعوت داده می شود، بیش از ده هزار نفر به درون دانشگاه می آیند. برای نخستین بار حدود شصت تن از شاعران و نویسندگان برجسته شهرها آثار دیگر خود را در برابر هزاران شنونده مشتاق، که بیشترشان جوانان شهری و دانشگاه دیده بودند، خواندند. سلطانپور كه عضو هیات دبیران كانون نويسندگان بود از نخستین شب شعر بیان داشت که از پایگاه کانون نویسندگان ایران به شعرخوانی می پردازد و از شب پنجم شعر” در بند پهلوی ” و” کشتارگاه ” را می خواند. ” سخنرانان که سال های سانسور را پشت سر گذاشته بودند از این موقعیّت برای نشان دادن مخالفت خود با رژیم، از زاویه ایدئولوژی های مختلف، به گونه ای موثر بهره بردند. بعضی از آنها، مانند سعید سلطانپورکه تازه از زندان آزاد شده بود، از رفقای فدایی خود تجلیل کردند ” ( بهروز، ص 85 ). ” این ده شب در تاریخ فکری جدید ایران اهمیت قاطع دارد. این شب ها رابطه ی میان هنرمندان و مخاطبان آنها را نزدیک تر ساخت و به بالا بردن آگاهی سیاسی دانشجویان دانشگاه و شاگردان دبیرستان کمک کرد. شب های شعر این امکان را نیز به وجود آورد که اپوزیسیون شکلی مسالمت آمیزتر از مقاومت در برابر حکومت را آزمایش کند. به دلیل این عوامل، شب های شعر سر آغاز موج اعتراض هایی دانسته می شود که تنها چند ماه بعد شهرهای ایران را فرا گرفت ” ( همان، ص 89 ). ” در 23 آبان در دانشگاه صنعتی باز هم شب شعر برگزار می شود. دانشگاه از طرف ساواک محاصره و تعداد زیادی دستگیر می شوند، تجمع کنندگان از جمله سعید خواستار آزادی دستگیر شدگان هستند و دانشگاه را ترک نمی کنند. رژیم مجبور به عقب نشینی می شود و روز بعد آن ها را آزاد می کند، با خروج جمعیت از دانشگاه تظاهرات بزرگی توام با ضرب و شتم پلیس شکل می گیرد، و به این ترتیب جلسه شعرخوانی سرانجام به تظاهرات خیابانی تبدیل شده و پایان می یابد. به دنبال این فعالیت ها سعید به خارج کشور می رود و ” کمیته از زندان تا تبعید ” را شکل می دهد و به افشاگری علیه رژیم سلطنت می پردازد ( سنجری، ص 6 ) و بايد در حول و حوش شورش های خيابانی و اعتصابات و رفتن شاه، در سال 57، به ايران بازگشته باشد. با سقوط رژیم پهلوی از سوی سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران در سال ۱۳۵۸ در انتخابات مجلس شرکت کرد و از این تریبون در گردهمایی چند صد هزار نفره در میدان آزادی در تهران برای جبهه انقلاب و علیه حکومت سخن گفت. نمایشنامه ” عباس آقا، کارگر ایران ناسیونال ” از کارهای انتقادی اوست که بر پایه ی زندگى واقعى يك كارگر معترض، در اول ماه مه 1358 به روى صحنه آمد و تبلور فریاد هزاران کارگر علیه کارگزاران جدید دولت و سیستم از هم پاشیده مملکتی بود. در سال 1359 هنگام پخش تراکت در تهران، در خیابان انقلاب، به وسیله گشت سپاه دستگیر می شود. با داد و فریاد، جنجال خیابانی به راه می اندازد و در میان مردم ناپدید می شود. نخستین میتینگ پس از انشعاب اقلیت از اکثریت که دست در دست حزب توده با حکومت جمهوری اسلامی بودند را تدارک می بیند. در هفدهم بهمن، بناست که خود او چکامه ای در میدان آزادی بخواند. نزدیک به چهل هزار نفر به سوی میدان روانه می شوند. پاسداران در لباس رسمی حمله می آورند و تظاهرات به خون کشیده می شود. جهانگیر قلعه میاندوآب کارگر کمونیست ربوده می شود و پس از شکنجه با گلوله هایی در دهان و چشم در سردخانه ی پزشک قانونی یافته می شود و سعید چکامه ی ” جهان کمونیست ” را می سراید.
سعید با مادرش زندگی می کرد و می خواست در یک پنجشنبه ی بهاری در 27 فروردین 1360 ازدواج کند. قرار بود که جشن عروسی ساده و در خانه ای باشد که نمونه اش در حومه ی تهران بسیار است. همه چیز عادی پیش می رفت؛ در میان همهمه و ترانه های جشن عروسی ناگهان یک از افراد کمیته وارد شد و خواست که سلطانپور را معرفی کنند. کمیته چی سپس بازوی سعید را گرفت و کوشید او را بیرون بکشد، سعید مقاومت کرد سپس یک حکم جلب از سوی کمیته مرکزی نشان داد که در آن دستگیری او و رفقایش به اتهام قاچاق ارز آمده بود. در این هنگام چندین کمیته چی مسلح به تفنگ و مسلسل وارد شدند. پس از اصرار مهمانان، پذیرفتند تا سه ساعت به مجرم وقت بدهند. جشن عروسی با اضطراب دنبال شد. خانه کاملا در محاصره قرار داشت و پاسداران مسلح دیگری بر بام های همسایه ها قرار گرفته بودند، مذاکرات جدیدی در گرفت. لحن مردان مسلح تند و چند تیر هوایی شلیک شد. سرانجام سعید پذیرفت با آنان برود امّا به شرطی این که پیاده بروند و همسرش هم بیاید. عروس و داماد، دست در دست هم دیگر پیاده روی شبانه خود را آغاز کردند و مهمانان هم به دنبال آنان روانه شدند. امّا کمیته چی ها سعی کردند نگذارند مهمانان بیایند. دوباره صدای چند شلیک شنیده شد، ناگهان اهالی تمام محله به خیابان ریختند. در این هنگام با مشت و قنداق تفنگ ضرباتی به عروس و داماد زدند تا وادار به سوار شدن در خودرو کنند. او به وسیله ی پاسداران کمیته ی کوی کن دستگیر و در بند 209 که در اختیار سپاه پاسداران بود زندانی است. به او ابلاغ می شود که به خاطر عضویت در سازمان چریک های فدایی خلق بازداشت شده است. از او می خواهند که توبه نامه ای بنویسد و در بیانیه یا مصاحبه ای علیه سازمان فداییان اقلیت موضع بگیرد. یک دست سعید را به لوله ی شوفاژ و دست دیگرش را به لوله ی فلزی در سلول بسته بودند، با باز و بسته کردن مکرر در فلزی او را شکنجه کردند و در همین جریان یکی از بازوهایش را شکستند. فصل بهار را طاقت آن نبود که شاهد خاموشی فریادی باشد که از گلوگاه شاعری مبارز برمی خواست، با شتاب، بار این غم را در 31 خرداد به تابستان سپرد. او برای جنبش چپ امروز چون گلسرخی شهید باقی مانده است.

منابع:
1 . بروجردی، مهرزاد. ( 1378 ). روشنفکران ایرانی و غرب. تهران: پژوهش فروزان.
2 . بهروز، مازیار. ( 1380 ). شورشیان آرمانخواه ( دلایل ناکامی چپ در ایران )، تهران: ققنوس.
3 . بهروز، مازیار. ( 1386 ). تاملی بر شورشیان آرمانخواه، تهران: اختران.
4 . به آذین. ( 1382 ). از هر دری، تهران: دوستان.
5 . سماکار، عباس. ( 2001 ). من یک شورشی هستم، لس انجلس.
6 . سلطانی، کیوان. اعدام سلطانپور جنایتی در گذشت زمان، بی جا، بی تا.
7 . موذن، ناصر. ( 1357 ). ده شب. تهران: امیرکبیر.
8 . منصوران، عبّاس. کتاب سعید سلطانپور، بی جا، بی تا.
9 . بی نا، شب های شعر گوته، تهران: مروارید.
10 . ” هنر و انقلاب “. ( 1370 – 1368 ). از سلسله گفتارهای رادیویی ( صدای سربداران ).
11 . شمس لنگرودی. ( 1377 ). تاریخ تحلیلی شعر نو، تهران: مرکز.
12 . نشریه پیام فدایی. ( خرداد 1389 ). شماره 132.
13 . نشریه کارگر سوسیالیست. (تیر ماه 1377 ). شماره 54.
14.. ماهنامه آرش، ” روایتی دیگر از دستگیری شاعر مبارز “، سرور علی محمدی، شماره 84.
15. ” گل مشت انقلاب “. جعفر پویه، سایت ایران نبرد.
16 . Ervand Abrahamian. Redical Islam: The Iranian Mojahedin. London. 1978

توسط -
0 4

محمد امین محمدپور: یانیس ریتسوس ( متولد ۱۹۰۹، درگذشت ۱۹۹۰ ) در شهر مونمواسیا در سواحل شرقي يونان به دنیا آمد. در کودکی با نقاشی، پیانو و شعر آشنا شد. زندگی خانوادگی او را به فقر آلود، سوگ و مرگ نیز به همراه داشت. دوازده ساله بود که بیماری سل برادر بزرگتر و مادرش را از پای درآورد. بیماری و مرگ همسر، کار پدر را به جنون کشاند و دارایي هاي خانوادگیش از دست رفت. یکی از دو خواهرش چندی بعد دچار سرنوشت پدر شد. ریتسوس پس از پایان تحصیلات متوسطه عازم آتن شد و به شغل های جزیی پرداخت و خود نیز از بیماری سل در امان نماند. به خانه پدری بازگشت و از سال 1927 تا 1931 در آسايشگاهي بستري شد. پس از بهبودی به آتن مراجعت کرد و به عضویت حزب کمونیست یونان درآمد. مجموعه اشعار ” تراكتور ” را با الهام از ولاديمير ماياكوفسكي در سال 1934 در همان چاپخانه‌ای که در آن کار می‌کرد، به چاپ رساند و در سال 1935 مجموعه ” مقبره ها ” را منتشر کرد.

   بروز تظاهرات کارگری در سالونیک، الهام بخش نخستین منظومه بزرگ ریتسوس شد. در سال ۱۹۳۶ تحت تاثیر عکسی قرار گرفت که در روزنامه ای چاپ شده بود و در آن مادری در حال گریه کردن بالای جسد غرقه به خون فرزندش بود که دراعتصاب کارگران توتون سازی شرکت کرده بود. ریتسوس با دیدن این عکس متاثر شد و دو روز خود را در اتاقک زیر شیروانی حبس کرد و اثر بزرگ خود ” اپیتافیوس ” ( سوء استفاده از نوشته روی سنگ قبر ) را سرود. پس از به قدرت رسیدن جناح راست دیکتاتوری آثارش به آتش کشیده شد. ریتسوس به بياني جديد روي آورد و از سوررئاليسم به صورت رويا پردازي و انفجاري از تصاوير و نمادها سود جست و اشعاري سرایيد كه سرشار از غم و اندوه تلخي بود كه از كودكي او را همراهي مي كرد. دو مجموعه شعر ” ترانهء خواهرم ” در سال ۱۹۳۷ و ” سمفونی بهار ” را در سال 1938 به انتشار رساند.

   یونان دو دورهء رنجبار و سیاه تاریخی هجوم فاشیسم آلمان در جنگ جهانی دوم و سال های تاریک حکومت سرهنگان در سال های 1967 تا 1974 را به خود دیده است. ریتسوس در دوران جنگ به مقاومت یونان پیوست. در فاصله سال های ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۷ با الهام از مقاومت دو اثر ” بانوی تاکستانها ” و ” رمیوسینی ” ( یونانیت ) را خلق کرد. در سال ۱۹۴۸ در پی ادامهء جنگ های داخلی، دستگیر و به همراه همرزمانش به اردوگاه ها و تبعید رفت.

   این چنین، در چشم انتظاری، / شب ها چندان دراز می گذرد / که ترانه ریشه افشان کرده درخت وار بر بالیده است. / و آنان که به زندان ها اندرند – مادر! – / و آنان که روانهء تبعیدگاه ها شده اند / هر بار که آهی برآرند / –  نگاه کن! –  / این جا برگی بر این سپیدار / می لرزد ( شاملو، 1381: ص 325 ).

   سال های ۱۹۵۲ تا ۱۹۶۷ از بار آورترین دوران زندگی شاعر است. آثار مهمی چون ” سونات مهتاب ” برنده جايزه ملي يونان و ” تقویم تبعید1 ” از دفترهای شعر این دوره است. در سال 1967 پس از آزادی یونان و آغاز جنگ داخلی کودتایی با حمایت آمریکا صورت می گیرد، در پی این کودتا یانیس ریتسوس هم دستگیر شده و با تشکیل دولت دیکتاتوری نظامی‌ اشعارش در این کشور ممنوع شد و چهار سال را در تبعید در جزیره های مختلف بسر برد. در این تبعیدگاه ها آثاری در باب تجربه اسارت و تبعید آفرید، برخی از آنها را مخفیانه به خارج فرستاد و برخی را درون بطری هایی به دل خاک سپرد. یک بار هنگامی که از تبعیدگاه باز می گشت، ۵۰۰ طرح و نقاشی آبرنگ به همراه خود آورد. با اعتراض هموطنانش، دولت دیکتاتوری مجبور به آزادی او شد.

   ترانه های میهن تلخ2 نمونهء بدیعی از شعر و موسیقی مقاومت در یونان است. ریتسوس در زندان با میکیس تئودور اکیس همکاری کرد و چنان که خودش می نویسد: ” همهء این اشعار، به جز شانزدهمین و هفدهمین آن ها در یک روز ۱۶ سپتامبر 1968 در اردوگاه زندانیان سیاسی پارته نی ( واقع در جزیرهء له رس ) نوشته شده است. میکیس محرمانه پیغام فرستاده بود که می خواهد برای اشعار این روزگار موسیقی بسازد، و من این ها را نوشتم اما وسیله ای پیدا نکردم که به او برسانم. بعدها یک روز دیگر روی آن ها کار کردم: روز ۲۹ نوامبر ۱۹۶۹ در زندان کارلوواسی در جزیرهء ساموس، تا به صورت امروزی شان در آمد… این قطعات به دلایل آشکار و نیز به علت وسواس های خودم در مورد سادگی ناگزیر و آزاردهنده ای که دارد می بایست به آهنگ خوانده شود نه این که فقط به چاپ رسد. قطعات شانزدهم و هفدهم نیز در اول ماه مه ۱۹۷۰ در زندان کارلوواسی به دیگر قطعات افزوده شد ” ( شاملو، 1381: ص 316 و 317 ).

   كلمات بينوا / غرقه‏ء اشك و خيس مرارت / تعميد دوباره مى‏يابند. / پرند‏گانى كه بال‏هاى خود را باز مى‏آفرينند / به پرواز درمى‏آيند / به نغمه سرايى مى‏پردازند / و كلماتى كه نهان مى‏كنند / كلمات آزادى‏ست. / بال‏هاى آنان شمشيرهايی ست / كه باد را از هم مى‏درد ( شاملو، 1381: ص 323 ).

   ریتسوس بیش از صد اثر خلق کرده است و ده بار کاندید صلح نوبل شد و هرچند این جایزه را در سال 1977 گرفت، مهمترین جایزه‌اش را جایزه‌ء صلح لنین می‌دانست که در سال 1975 دریافت کرده بود. ريتسوس در شعرش برشي از زندگي يا واقعيت و از کوچکترین مسایل و چیزها گرفته، تا مناسبات کلان سیاسی و مبارزات اجتماعی را بازتاب می دهد.

پانویس:

1. یانیس ریتسوس. ( 1369 ). تقویم تبعید، ترجمهء فریدون فریاد، تهران: البرز.

2. احمد شاملو. ( ۱۳۵۹ ). ترانه‌های میهن تلخ، تهران: ابتکار. ( نوار صوتی ).

منابع:

1. شاملو، احمد. ( 1381 ). مجموعه آثار، دفتر دوم: همچون كوچه اي بي انتها، تهران: نگاه.

توسط -
0 3

    ویکتور خارا، گیتاریست، شاعر، آهنگساز و آوازخوان شیلیایی از چهره های مبارز نهضت مردمی سالوادور آلنده، رهبر و رئیس جمهوری شیلی است. پس از کودتای سازمان جاسوسی سیا در شیلی ( سپتامبر 1973 ) او را همراه پنج هزار تن از جوانان مبارز آن کشور در استادیوم بزرگ سانتیاگو زندانی کردند. رئیس زندان که سرودهای هیجان انگیز خارا را شنیده بود به هنرمند گرفتار نزدیک شد و از او پرسید: آیا حاضر است برای دوستان گیتار بزند و سرود بخواند؟ پاسخ ویکتور خارا مثبت بود: البته که حاضرم! رئیس زندان، به یکی از گروهبانان گفت: گیتارش را بیار! گروهبان رفت و تبری با خود آورد و هر دو دست ویکتور را با آن شکستند. آنگاه رئیس زندان به طعنه گفت: خوب، بخوان!  چرا معطلی؟ ویکتور خارا، در حالیکه دستان خونریزش را در آسمان حرکت می داد از هم زنجیران خود خواست که با او همصدایی کنند و آنگاه آواز پنج هزار دهان به خواندن ” سرود وحدت ” که ویکتور خارا تصنیف کرده بود در استادیوم سانتیاگو طنین افکند: مردمی یکدل و یکصدا هرگز شکست نخواهند خورد … هنوز سرود به پایان نرسیده بود که گروهبانان جسم نیمه جان او را به گلوله بستند1.

   در شرح حال تکان دهنده ای که خوان خارا در سال 1984 با عنوان ” ترانه ناتمام ” به چاپ رسانید، ما شاهد آخرین روزهای دردناک زندگی همسر او، ویکتور خارا، در زمان کودتای نظامی ژنرال پینوشه هستیم؛ کودتایی که به براندازی دولت دموکراتیک سالوادور آلنده، رئیس جمهور منتخب مردم انجامید. ویکتور خارا همراه با هزاران نفر دیگر، بی آنکه محاکمه یا بازجویی شوند، به زندان افتادند. نخست آنها را در ساختمان دانشگاه فنی و سپس در استادیوم شیلی در سانتیاگوی مرکزی نگه داری کردند. ویکتور خارا برای بالا بردن روحیهء بازداشت شدگان، شروع به خواندن ترانه کرد. وی که به عنوان خواننده ترانه های مردمی از شهرت و محبوبیت فوق العاده ای برخوردار بود، نخست ترانه های محلی شیلی را که مظهر جبهه مقاومت خلق بودند، خواند و سپس ترانه دیگری به نام ” بیانیه ” را که شب دوم بازداشت خود سروده بود. شهرت او و نیز آواز خواندنش در جمع بازداشت شدگان باعث شد تا او را از بقیه جدا کنند. یک هفته بعد جسدش را در یکی از راهروهای زیر زمین آن استادیوم یافتند که به طور وحشیانه ای مورد ضرب و شتم واقع شده و با گلوله های متعدد سوراخ سوراخ شده بود. ” دست نوشتهء شعر  بیانیه  او،  به همت همرزمانش در استادیوم شیلی نجات یافت و آهنگ آن که توسط بازداشت شدگان بارها و بارها به طور دسته جمعی خوانده و اجرا شده بود در اذهان ماند ” ( شعر آمریکای لاتین در قرن بیستم، 1381: ص 473 و 474 ) .

   ویکتور خارا در سال 1935 در روستایی فقیر در شیلی به دنیا آمد. مادرش شعرهای بومی می سرود و به این ترتیب از کودکی با ترانه های روستایی آشنا شد. پدر ویکتور کشاورزی فقیر بود و آنها مجبور شدند برای به دست آوردن امکانات رفاهی از روستای خود مهاجرت کنند و او همراه خانواده اش به سانتیاگو آمد. در آنجا پدرش مانوئل به عنوان یک کارگر ساده در کارخانه ای مشغول به کار شد و مادرش هم در بازار غذا کاری گرفت. در نوجوانی٬ مادرش در هنگام کار سکته کرد و در گذشت. پس از مرگ مادرش دچار خلا عاطفی شد و به مدرسه دینی رفت. پس از دو سال آنجا را ترک کرد و عازم دورهء اجباری نظامی شد.

   در سال  1954 پس از پایان دورهء سربازی به دانشگاه تئاتر و موسیقی رفت و در آنجا به مطالعه موسیقی بومی شیلی پرداخت و موزیک فولکلور که پایه‌های آن را نزد مادرش فرا گرفته بود را با همراهی ” ویولتا پارا ” از نوازندگان محبوب شیلی آموخت و در همان دانشگاه با ” جون ترنر ” که یک معلّم انگلیسی الاصل بود آشنا شد و ازدواج کرد. از سال ۱۹۵۸ زندگی خود را صرف ساخت تئاتر و موسیقی کرد که برداشتی از زندگی و مبارزه کارگران شیلی بود. او در سال 1969 هم زمان با سال های پر التهاب در شیلی، نخستین آلبوم خود را به بازار فرستاد. آشنایی با تفکرات سوسیالیستی تاثیر مهمی در افکار و زندگی او به جا گذاشت و هویتی ضد امپریالیستی به موسیقی او بخشید.

   در سال 1969 حزب کمونیست، سوسیالیست ها و دیگر گروه های چپ شیلی ائتلافی به نام ” جمعیت مردم” تشکیل دادند که یک سال بعد با معرّفی سالوادور آلنده به عنوان کاندیدا وارد رقابت انتخاباتی شد. ویکتور خارا به جمعیّت مردم پیوست و در انتخابات از سالوادور آلنده کاندیدای این ائتلاف حمایت کرد و برنامه های زیادی در حمایت از او برگزار کرد، از این دوران فعالیت های تئاتری خود را محدود کرد و بیشتر به ساخت و اجرای موسیقی پرداخت. در این زمان در استادیوم سانتیاگو کنسرت بزرگی بر پا کرد. پس از پیروزی حزب ” اتحاد مردم ” در انتخابات، طی سال های 70 تا 73 به سراسر شیلی سفر کرد و برای کارگران معادن و کارخانه ها، دانشجویان و دانش آموزان کنسرت برپا و چهار آلبوم منتشر کرد. او برای آزادی کارگران شیلی، ایجاد زمینه ای مساعد برای فعالیـت آزاد جوانان مبارز کشورش، برای رفع دشواریهای سازمان های حمل و نقل و هماهنگ کردن تولیدات کارخانه ها و مزارع تلاش و مبارزه ای گسترده کرد و در تمام مدت با شعر متعهد، کلام نافذ و موسیقی دلنوازش در خدمت جنبش انقلابی مردم خود قرار داشت تا آنکه فاشیسم، انقلاب و بنیان گزاران آن را زیر چرخ های سنگین و کشنده خود گرفت. در سال 1973 با وقوع کودتای پینوشه بسیاری از انقلابی های پیشرو به قتل رسیدند و بسیاری دیگر نیز بازداشت شدند.

   روزی که کودتا به وقوع پیوست ویکتور خارا قصد داشت در افتتاحیه نمایشی آواز بخواند اما وقتی خبر وقوع کودتا پخش شد خانه را ترک کرد و به مردم در خیابان پیوست و در جمع دانشجویان دانشکده فنی دستگیر و به همراه تعداد زیادی از دانشجویان به استادیوم سانتیاگو منتقل شد. در آنجا استخوان های دست و انگشتان او را شکستند و از او خواستند در حضور سایر بازداشت شدگان آواز بخواند و او ترانه ” ما پیروز خواهیم شد “، سرود مخصوص حزب اتحاد مردمی را خواند. در روز 16 سپتامبر جسد تیرباران شده او را در کنار خیابان پیدا کردند.

   ویکتور خارا، انسانی مبارز، نوآوری بدعت گذار، پیامبر تاریخ سیاسی شیلی، هنرمند تئاتر و سینما، پروفسور دانشگاه و موسیقی دان ملی و قهرمان انقلاب شیلی است. او در خارج از مرزهای شیلی قبل از هر چیز به عنوان یک شاعر و آهنگساز ملّی معروف است و در زمان حکومت یونیدادپوپولار بیشتین خدمت را به ترانه سرایی تازه و متعهد شیلی کرد. این شاعر و آهنگساز برجسته و توانا با شناخت واقعی در خدمت مردم سرزمین خود قرار گرفت و با قدرت و خلاقیت و تسلط کاملی که بر نفس و هیجانات درونی خویش داشت در سطح مدیریت گروه های هنری و سیاسی شیلی چهره ای شاخص و با ارزش است. ویکتور خارا همراه با تحولات سیاسی که روشنفکران شیلی برای ایجاد یک حکومت ملی چون حکومت دکتر سالوادور آلنده فراهم می آوردند در عرصه هنر نقشی تعیین کننده ایفا کرد. آن چنان که مردم شیلی او را رسالت مجسم هنر و ادبیات مردم شیلی می دانستند و هم به این لحاظ است که از نظر مردمش او شهید نامدار جوانان شیلی و نمونه ای از یک انقلابی راستین و ابدی است. این سخن اوست که می گوید: از زمانی که زاده شدم بی عدالتی و ظلم را می شناسم و نیز فقر و نیاز و بدبختی اجتماعی را، و فکر می کنم به همین دلیل است که این نیاز در من به وجود آمده  که ترانه هایم را برای خلقم بخوانم. اعتقاد عمیق من بر آن است که انسان در طول زندگی می بایست آزاد باشد و پیوسته برای آزادی و اجرای عدالت مبارزه کند.

   بیا، بیا، با من بیا، / جاده پهنه ور را درمی نوردیم / آینده دیگری در کار تکوین است. / بیا، بیا، با من بیا، / به زهدان زمین / تا با او نطفه ببندیم، / بیا! / نفرت را پس پشت نهاده ایم / تو دیگر هیچ گاه به عقب باز نخواهی گشت / پیش بران تا دریا / ترانه تو رودخانه است / خورشید است و باد است. / و پرنده ای که نوید آشتی می دهد. / رفیق، پسرت به راه افتاده است / برادر، مادرت به راه افتاده است / آنان جاده پهنه ور را در پیش گرفته اند / و با گام های شتابان از دل ذرت زارها / می گذرند. / بیا، بیا، با من بیا،  / ساعت طوفان بزرگ در رسیده است / و سکوت پیشین به انفجار عظیم دهان می گشاید. / بیا!

   ترانه های ویکتور خارا که جملگی نمایانگر درد و رنج حاکم بر مردم شیلی است، مردم شیلی را برای آزادی ملت از قید نوکر فاشیست بسیج می کرد و نیز یاری می بخشید و می بخشد مردم سراسر جهان را که برای آزادی ملت خود از بند تلاش و مبارزه می کنند. حکومت فاشیستی شیلی کتاب ها را سوزاند، صفحات و نوارهای او را نابود کرد و نیز آثار پابلو نرودا شاعر بزرگ و انقلابی شیلی را و هر آن کس که ریشه در فرهنگ و ادب آن کشور داشت. فاشیسم حتی کمر به نابودی تمدن شیلی بست تا راه جهان خواران را هموار سازد. فاشیسم ویکتور خارا و هم فکران او را به زشت ترین شکل ممکن به قتل رساند به این امید که قادر باشد با راحت و آسایش خون ملت شیلی را بمکد. غافل از آنکه صدای ویکتور خارا همچنان رسا و نافذ، حرارت و شهامت مبارزه را در مردم شیلی و تمام آزادگان جهان زنده می سازد2.

    آخرین ترانه او روی تکه ای از روزنامه نوشته شده بود و توسط یکی از افرادی که از استادیوم سانتیاگو جان به در برد، به دست همسرش رسید.

   پنج هزار تن اینجاییم / در این بخش کوچک شهر / چه دشوار است سرودی سر کردن / آن گاه که وحشت را آواز می خوانیم / وحشت آن که من زنده ام / وحشت آن که می میرم من / خود را در انبوه این همه دیدن / در میان این لحظه های بی شمار ابدیت / که در آن سکوت و فریاد هست / لحظه پایان آوازم رقم می خورد.

پانویس:

1. شاملو، احمد. ( 1359 ). نوار صوتی. تهران: موسسه ابتکار.

2. خارا، ویکتور. ( فروردین1360). ترجمه: محمد زرین بال. تهران: ابتکار.

منابع

1. حسن زاده، فریده ( مصطفوی ). ( 1382 ). شعر آمریکای لاتین در قرن بیستم. تهران: ثالث.