Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "میرزاآقا عسگری.مانی"

میرزاآقا عسگری.مانی

توسط -
0 0

چهار بامداد بوقت حَرا:

آمدند!

کنج و کنارها را همه گشتند

اما نه نامۀ سالوادور آلنده را

                               در خانه ام یافتند،

نه هفت تیر مایاکوفسکی

نه دشنۀ پیروز نهاوندی

نه شمشیر بهمن جازویه را.

دوبیتی چاپ نشدۀ خیام را هم

                       در بطری شراب نیافتند.

جهت نمایم

درون غزلی از حافظ نهان بود.

رؤیاهایم به جای خود،

حتا سرودهای بال گسترم در هوا را هم ندیدند.

تابلوی سالوادردالی را وارونه هم کردند

اما «طرح براندازی» را در آن نیافتند.

نه این که نبود،

آن ها نیافتند!

گرچه چنگ رودکی را شکستند

خودش را اما ندیدند.

پس، درون پیراهن هایم را جستند

مرا نیافتند.

آنگاه، هفت تیرها و بی سیم هاشان را غلاف کردند.

رفتند

با همان پاترول های مجهز و خونین

                  در همین تهرانِ اوین.

<><><>

پنج بامداد به گاهِ دماوند:

پاسداران گمنام امام زمان رفته،

کنجکاوان، پراکنده،

خمیازۀ بلندگوها بسته،

سلولی که برایم آماده کرده بودند خالی،

«بیت رهبری»، سیاه پوش.

اما زیرِ پوست ایرانزمین، فروردین نفس می کشد.

<><><>

شش بامداد به گاهِ الوند:

درز پرده ها را می گشایم

در تاق بستان، میترا از پیکره اش بیرون می آید

با شاخه ای بَرسَم به خانه بازمی گردد

خیزابۀ نور در اتاقم لَپَر می زند.

اپرای خروسها را پخش می کنم.

«آتشی که نمیرد» را

از تاقچۀ دل بر میدارم

دوباره روی میزکارم می گذارم.

 

آناهیتا دارندۀ هزار دریا و هزار رود

که تخمۀ مردان و زهدان زنان را از آلودگی می پالاید

با دستها بر پستان

دوباره به اتاقم برمی گردد.

پارتیزانها از آلبوم بیرون می آیند،

گِردِ آتشگاه، سرود مستان می خوانند

پروانه هایم ،

برشانه هاشان باله میرقصند.

<><><>

هفت بامداد به گاهِ زاگروس:

درون پیراهن سوری ام می روم

اشیاء به هم ریخته را سامان می دهم.

شاهنامه را می گشایم

تا اسم شب را از گردآفرید بگیرم.

اتاق، جای رفت و آمد پارت هاست.

شورشیان از شعرهایم بیرون آمده

دور و برم نشسته،

تفنگهاشان را روغن می مالند.

ستاره ها را از درون تاریکی بیرون می کشیم.

اسپارتاکوس بر لپ تاپم خم شده شبنامه می نویسد.

بر چهارپایۀ ولتر می ایستم

شعر منتشر نشدۀ خیام را

برای ملحدان می خوانم.

<><><>

آنان رفته اند

میترا آوازهای بومی را چه زیبا می خواند اکنون.

کتابهایم با صدای بلند حرف می زنند

واژه ها از کهکشان، روی کاغذم می چکند

رستم، در گوش رخش، رَپ می خواند:

گر آیند ایدون به ایران سرا

بکوبیم آن غار و کوه حرا!

 

16 دیماه 1392

توسط -
0 1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همینجا
زیر سایۀ سپید سیمرغ
چشمان پدر غروب کردند.
در سرزمین اسطوره و ستاره و گل سوری
در سرزمین افسانه و فسون
کرکس چون شولای دراکولا
روی پیکر مادرم فرود آمد.
گوزن، از آن پیشتر که از رؤیایش بیرون جهد
در میان فکهای گرگ، تکه تکه شد.
در جلولا دولا شدم
کردار، گفتار و حتا پندارم تا خوردند
درد کشیدند، مچاله شدند به چاله شدند.
<><><>
اینجا دیگر باد، گلویی ندارد که بخواند
گردباد پیکری ندارد که برقصد
چنبرۀ خیال، بر شنزار وارفته.
سنگهایی که میان رانهای زاگرس تخم هشته بودند
مانند آهک، زیر تازیانۀ باران می پوکند.
افعی ی خشک
بر بستر زاینده رود، پیچ می خورد و می زاید.
پای البرز، زیر بالهای سپید سیمرغ
زال را همچون یک ملحد، تکه تکه به دندان می کشیم.

ماه، از گردۀ قاف بر صخره سنگها فروفتاده ، شکسته
تراشه هایش در شکاف جانهای ما پخش شده
همچون نوادگان سیمرغ در قاره ها.

این منم:
تازه برآمده از تخم افعی
بلعنده و آتش آسا
که لاشۀ زندگی را می بلعم
بالهای سوختۀ سیمرغ را
ققنوسی اپورتونیست به منقار می جود.
این سرو کاشمر که به بغداد میرود
من نیستم، تو نیستی،
زرتشت است که به زیارت کربلا می رود.

همینجا
زیرِ تاقِ شکستۀ اسطوره
پلکِ بامداد را بر پلکِ شامگاه می خوابانم.
چون که خورشیدی در آن نیست
روز را می بندم.
در تابۀ تاریخ
اسطوره و ستاره و سربلندی ام به جلز ولز،
جگر مادرم را به سیخ می کّشم
پوست اهورامزدا را چون پوست ماهی می کّنّم
بر اجاق می چرخانم.
خودم باد هم میزنم
پیشخدمت هم هستم.
میهمانان ناخوانده برخوان نشسته
چشم براه سینی های خوراک اند.
آژی دهاک
با دهانی پر از شن و آیه
فرمان رژه بر پیکر پدرم را می دهد.
پای کوبان
بر ورق پاره های شاهنامه و
جامهای شکستۀ خیام رژه میرویم.

سرزمین مادری ام را می جّوّم
مانند این لاشخور که پیکر سیمرغ را.
سرزمین مادری ام را
در چند حساب بانکی
ولای برگهای کتاب ابابیل پنهان میکنم.

این منم:
شمشیری زنگ زده در گورستانی متروک
خرده ریزِ خورشید، پریشیده بر کویر.
این منم:
سیمرغِ بی زال،
زال بی رستم!
رستم بی سهراب،
سهراب بی گُردآفرید.

این منم:
حافظِ زاهد
خیامِ محتسب
فردوسی عربی گو
و مانی بی ارژنگ.

این منم:
سیاوش بی شبدیز
نکیسای بی ساز
رودکی بی چنگ
خسرو بی شیرین
بابکِ بی پا و دست.

منم این؟
شاید این تویی!
با غروبِ آگاهی در چشمان
پوسیدگی وجدان درخودآگاه
و زالی که پستانهای سیمرغ را گاز می گیرد!
روزی چریکی بی نقاب بودم در برابر اهریمن
اکنون پادوی آژی دهاکم.

این توئی یا من؟
شاید، شاهینِ بلندپرواز آسیا
پدر بزرگمان، کوروش است
که قمه زنان، تاجش را چون ضریح
بر سرِ سردار بی سر بابِل می نهد.

چشمان پدر غروب کرده و دیگر گشوده نخواهند شد.
پیکر مادر در دهان گرگهای ابابیل.
پرهای سیمرغ در حافظۀ آتش.
این شما نیستید
این منم:
سیمرغی که به سوسک بدل شد!

30 دسامبر 2013. شب یلدا

توسط -
0 1

قرار نبود شیفته ی شما بشوم!

معشوقِ ارجمند!

من دل یک شاعرم

غلتان بر ملودی های دریا

 که به شما می اندیشد!

<><><>

شاعر رفته،

اما مرا نگاهبان شما کرده، هاها!

 

بَه بَه!

حالم؛ خوشا که خوش نیست،

                خوشتر است!

<><><>

در کنارتان

شاهرگم رگ به رگ می شود.

زیر ستاره های برهنه ی زانوهاتان

رپ رپ من تندتر میشود.

 

من دل آن شاعرم

که دیگر شعر نمی گوید،

      تنها، نگاه می کند!

 

پیش از آن که دل باشم،

چکه شعری بر برگ بابونه بودم

و کارم،

عکاسی زنان نازکدل بود

برای شاعری نازکدل تر!

 

شبها زیر پَرِ قناری ها می خوابیدم

روزها در پیراهن شاعر بیدار م یشدم.

 

قرار شد نگهبان شما باشم

– که البته هستم!-

قرار نبود شیفته ی شما بشوم

– که البته شده ام!-

قرار بود،

شاهرگم را

تنها به روی شما بگشایم

– که البته گشوده ام –

قرار نبود شما محبوب ارجمند

با تق تق پاشنه های لق لقی تان

بر رپ رپ رگهای من برقصید

– که البته می رقصید –

قرار نبود با نی نی نگاهتان

بر تپش هایم،

با لب لبِ لب‌هایتان

بر تب تبِ تب هایم،

با خوشه ی دندان هایتان

         بر نازکی هایم به گردش درآئید

– که البته آمده اید!-

 

من دلِ آن شاعر شورشگرم

که رفته آشوب برانگیزد!

مرا گذاشته نگاهبان شما باشم

              – اما مدهوش شما شده ام! –

 

کنار این دریا

دیدنِ:

سُرسُرِ موجاب ها

      بر صاف صافِ ساق هاتان،

دف دفِ کف ها

       بر نرماروان ران هاتان،

چهره سائی نسیم

بردوبیتی‌هاتان،

برای من زیادی شورانگیز است!

<><><>

من دل یک شاعر بودم

اما اکنون خودم یک شاعر شورشگرم.

و دلم را نگاهبان شما میکنم!

 

 

در تالار افسانه ها

بی تاج

بی پادشاه،

از تالارِ افسانه‌ها بیرون می‌آید

   شهبانوی غمگین‌ام.

تاجی از شعر برسرش می‌نهم،

پیراهن زمان بر او می‌پوشانم

و در شب‌نشینی باشکوهِ واژگان

تنگاتنگ با او

              تانگو می‌رقصم.

شاهبانوی شعرم‌ که می‌شود

به تالار آذین‌بندی پادشاهی

و به ژرفای افسانه‌ها بازمی‌گردیم.

لای شاخه های شعر

در آن شب

که شاعرانش به رؤیا رفته اند،

         خانه‌ای دارد به شکل شعرسپید.

ماه،

لای شاخه های شعرش،

گیر کرده است.

 

هربامداد که برمی‌خیزد،

مرا از شاخه های شعرش می‌چیند!

کتاب «تانگو با شهبانو» تازه ترین مجموعه سروده های مانی است کخ در سال 1390 به مناسبت 60 سالگی شاعر در آلمان منتشر شد.