Timber by EMSIEN-3 LTD
برچسب مطالب برچسب شدند با "نعمت آزرم"

نعمت آزرم

توسط -
0 2

اشاره: با اینهمه لحظه های کشدار و کبود/ هرسال ولی می گذرد بر ما زود
با اینهمه آتشی که در سینۀ ماست،/ این عمر به باد می رود همچون دود

در سال های دهۀ پیش از انقلاب در زندان های سیاسی برای همۀ ما -برکنار از چشم انداز های گوناگون نظری – پرسشی یکسان در ذهن می گذشت وآن اینکه باهمۀ سختی ها وتلخی های زندان اما چگونه است که زمان زود می گذرد؟ و با این تحلیل که چون ما از جریان طبیعی زندگی جدا افتاده ایم و زمان در ما و ما در زمان جاری نیستیم،گذار زمان را درک نمی کنیم.عمر دراز تبعید اما تجربۀ زندان را ابعادی دیگر و بزرگتر بخشید می خوانید:

نوروز و روز نو
نعمت آزرم

يعنی که چندين روز ديگر باز نوروز است؟
يعنی که يک سال دگر بر سال‌های گمشده افزود؟
باور کنم سالی دگر بگذشت؟
اما همين ديروز بود اِنگار
– اسفند سال پيش –
ديروز بود اِنگار و منهم از برای سبزه نای سفره‌ی نوروز
چون سال‌های سال
دور از خانه‌ام
از سرزمين مهر
باری به آيين باز يک مشت عدس در تاس آبی خيس می‌کردم.
و شمعدانی‌های کوچک را درون باغچه می‌کاشتم با شوق
دل خوش کنان با خويش می‌گفتم
باشد که روز نو برويد پا به پای سبزه‌ی نوروز
می گفتم و بی‌خويشتن اشکی به روی گونه می‌سفتم

انگار چندين روز ديگر باز نوروز است
تقويم می‌گويد چنين سالی دگر از عمر من بگذشت
تاريخ ‌اما من نمی‌دانم چه خواهد گفت
بايد گفت؟
حافظ ولی دانم چنين گفته ست:
روز جدايی را نشايد در شمار روز‌های عمر خود آورد! *

ای هر که‌ها!
ای گسترانده سفره‌ی نوروزتان را زير سقف خانه‌تان
در خاک ميهن هرکجا هستيد ،
نوروزتان خوش باد!
در لحظه‌ی تحويل سال نو
ما را به ياد آريد!
ما را به ياد آريد و از اين دور دستان در کنار آريد
ما را که توفان بُرد
در لحظه‌ی آغاز سال نو
کنار سفره‌ی نوروزتان
– آنجا که خالی مانده – باری در شمار آريد!

ما در نبردی نابرابر بر سر نوروز و روز نو
با پاسداران دژ ديرين نشکفتن
با کار ورزانِ دروج و خشکی و سرما و پژمردن در افتاديم
نيروی نادانی فزون‌تر بود!
اهريمن بيداد بر ما چيره شد
در ما شکست افتاد
با خستگی‌هامان به ناچاری از آن پس هر يکی در دوردستانی ازين گيتی پراکنديم
در هر کجا از گسترای نا کجا آباد.

ما سفره‌ی نوروز را در سرزمين‌هايی که حتا در خيال آنجا نمی‌رفتيم ، گسترديم
نوروز در گوهر جهانی بود زيرا اين جهان پير را هر سال از نو باز آغاز جوانی بود
با سفره نوروز ِ ما هر سال در اقصای عالم اين بهين آيين ملی‌مان جهانی شد
ما در هوای روز نو بسيار‌ها نوروز را در پشت سر داريم
ما سال‌های سال هر نوروز را با فال ِ روز نو پذيرا بوده‌ايم آری
با يک دگر هر بار در نوروز‌ها ما گفته‌ايم و باز می‌گوييم:
چندان دوام آريم تا روز نو ِ ميهن برويد از دل نوروز
نوروز ما با روز نو آغاز خواهد شد
نوروز با نيروی رويش بی‌گمان بر خشک سالی می‌شود پيروز
اين گونه‌مان عمری گذشت آری
پولاد هم می‌بود اگر زين بيشتر طاقت نمی‌آورد
يک چند از ياران ما
با چشم جان سوی وطن
در خواب بی‌رؤيای خود خفتند
آنان که در هنگام خواب جاودان در خاک‌های سرد بيگانه
در زير لب نجوا کنان
در واپسين دم
از وطن گفتند.

با اين همه نوروز دارد می‌رسد از راه
از پنجره آن سوی باری در حياط خانه‌مان اسفند مهمان درختان است
سبزينه رويانَد نفس‌هايش بر اندام کبود شاخه‌های لخت
اندام سبز نسترن از غنچه‌های تازه روييده چراغان است
گنجشک‌ها با واژه‌های شاد زرّين در سپيده دم
با هم سرود زادن خورشيد را پيوسته می‌خوانند
هنگامه‌ی خورشيد خيزان است
برخيزم و با تکّه‌ای خورشيد
سرما را بتارانم
در خانه‌مان نوروز مهمان است!

پاريس بيست و پنجم اسفند ١٣٨٣

* بی‌عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟
حافظ

 

توسط -
0 0
برای دختر فرزانه‌ام میترا 
که به فرهنگ ایران عشق می ورزد

یلدا
بلندترین لحظه های قامت ِ تاریکی
در آستان ِ سُجده به روشنسرای زایش خورشید:
میترا!
یلدا
شمار ِ بازپسین نبض های طاقت تاریکی
در زادروز ِ مهر جهان پیرا:
مهر سوار به گردونۀ طلائی ِ گیتی سپار ِ نیرومند
با نیمتاج ِ تافته از نیزه های نور
ایزد بزرگ بانوی پیمان و مهر
مهرنگاهبان ِ بوم و بر ِ ایران
این چشمزخم دیده فراوان
از دستبرد و ترکتاز انیران
مهر نُماد پاک اهورا
تازندۀ گشوده جهان با سپاه نور
برآیان ز کوهسنگ خراسان و تاخته تا مغرب
پاشندۀ درخشش ِ آئین ِ مهر در زمانۀ تاریک
روی باختران
بخشندۀ شناسنامه و آئین زادروز به عیسا!

*

یلدا
شب دراز ِ نخفتن
تا صبحگاه، پرپر ِ خاموشی ِ ستاره شمردن
و شادمان میان ِعزیزان به بانگ نوشانوش
از مهر و مهربانی و پیمان و عشق، سخن کردن
ز آئینه های یک یک دل ها غبار زدودن
یلدا
شب ِ حکایت ِ خورشید های نو دمندۀ بسیار آرزوی نیک
شنفتن
با سفرۀ بزرگ شب چلـّه
ایستاده کنارش سرو
با سبز و سرخترین های هدیۀ این آب و خاک:
سرو و انار و سیب و از این دست گونه گونه فراوان
با بوسۀ پیاپی ِ لب ها و جام ها
با نرمتاب ِ رقص ِ شعله در آتشدان

*

یلدا
شب درود به خورشید و پشت به تاریکی
با یار نارگونه
انار رسیده
دانه کردن و خوردن
بر پرده بندهای درون انار تأمل کردن
بر نام و یاد بند نشینان ِ ناگزیر درود فرستادن
در آرزوی ِ لحظۀ آزادی
بر بند و بند ساز و مدرسۀ بندگی برآشفتن

*

یلدا
بلندترین شب
یلدا
شبی بلند نه آن سان ولی دراز که تاب آوَرَد،
تا من حدیث ِ حسرت ِ دیرین ِ بازدیدن ِ خورشید بر فراز ِ دماوند را تمام بگویم!
یارا
حکایت من و ما
قصه ای بلندتر از یلداست!
عمری به راه چشمۀ خورشید و راه بی پایان
راهی درشتناک که از راستای برزخ دیروزهای گمشده تا فرداست!
باری مگر شراره ای از آفتاب ِ سینۀ البرز را – به فالی نیک-،
در عمق چشم های ِ درخشان و مهربان تو در این شب سیاه بجویم!
و بوی آشنای وحشی گل های سرخ درۀ دربند را،
از لاله برگ های لبان تو بشنوم!
آن عطر را دوباره ببویم!