عاشورا/ شعری از فریار اسدیان

0
4
عاشورا
۱
دست،
فرود می آید از آسمان و سودایی
کشاکش دمادمِ زنجیر وُ رسوایی؛
اینک،
ماتم وُ
عاشورای سرخ نادانی.
۲
جاده سخت بود و ناهموار
و پاهایی که در تاریکی
به جستجوی نور بود
و قامتی که عاقبت
دار.
۳
واژه ها در بیگانگی و سکوت
گم شدند
و میهن
ویرانه ای که بومی بر کنگره اش
می خوانَد؛
چنان بود،
چنان بود،
و بود.
۴
در دهان،
بلورِ نمک
در پیش،
دایره و تیک تاکِ کبودِ چشم.
۵
نه ستاره ای
که دروازهٔ صبح بگشاید.
نه پیری
که در جغرافیای دست راهی بنماید
در ناکجای میان خاکستر وُ
یاد.
Ist möglicherweise ein Bild von 1 Person und außen

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here