نغمۀ خوابگرد به گلوریا خینر و فرناندو ِد لوس ریوس از مجموعه اشعار فدریکو گارسیا لورکا، جلد دو ترجمه ناصر فرداد

0
3

 

 

نغمۀ خوابگرد

به گلوریا خینر و فرناندو ِد لوس ریوس از مجموعه اشعار فدریکو گارسیا لورکا، جلد دو

ترجمه ناصر فرداد

 

سبز، آنسان که تو را سبز می خواهم

نسیم سبز، شاخسارِ سبز

قایق بر دریا

اسب در کوهسار.

 

 با سایه ای گِردِ کمر

 آویخته از نردۀ مهتابی خانه اش، خواب می بیند دختر،

 سبز پیکر و سبز گیسو،

 با چشمانی از نقرۀ سرد.

سبز، آنسان که تو را سبز می خواهم.

زیر ما ِه کولیان

به تماشا نشسته اند دخترکی را که نمی تواند شان دید.

 

سبز، آنسان که تو را سبز می خواهم.

ستارگان عظیم یخین

 با ماهیا ِن سایه؛ طلایه دارا ِن سپیده دم

 در راهند.

درخت انجیر با شاخ و برگی آجیده

 باد می ساید

و کو ِه خارپشت ، همچون گربۀ وحشی

مو راست کرده است.

اما چه کسی خواهد آمد؟ و از کجا…؟

آویخته از نردۀ مهتابی اش

سبز پیکر و سبز گیسو،

غرق رؤیاها در دریای تلخ اش.

 

ای دوست، می خواهم تاخت بزنم

اسبم را با خانه ات،

زین و برگم را با آینه ات،

خنجرم را با ردایت.

من چنین غرقۀ خون

از تنگه های کابرا می آیم.

«پسر، اگر می توانستم

معامله ای چنین را می پذیرفتم.

 اما دیگر، نه من منم

و نه خانه ام از آن من«.

ای دوست، می خواهم آسوده بمیرم

 آسوده بر تختی پولادین، اگر باشد

و در ملافه های کتان.

این زخم را نمی بینی

که از سینه تا گلو یم بردریده است؟

 »سیصد گُل سیاه از جامۀ سپیدت شکفته است.

از گرداگرد کمرت خون می چکد و

 بوی خون می آید.

اما دیگر، نه من منم

و نه خانه ام از آن من«.

پس بگذار لااقل بالا برآیم

تا به آن نرده های بلند،

 بگذار باال برآیم، بگذار

 تا به آن پرچین های سبز،

آن پرچین های بلند ماه

 با آبهای جاری.

 

چنین شد که هر دو

تا به پرچین های بلند فراز آمدند.

 

آنان ردی از خون بر جای نهادند

ردی از اشک بر جای نهادند.

فانوس های کوچک

بر بام ها لرزیدند.

و هزار طبل بلورین

زخم برسینۀ سپیده دم زد.

 

سبز، آنسان که تو را سبز می خواهم.

نسیمِ سبز، شاخسارِسبز.

 

هر دو بر فراز شدند

بادی ممتد

در دهان شان

طعم نعناع و ریحان و زرداب

به جای گذاشت.

ای دوست، بگو، او کجاست؟

بگو، دخترک تلخ ات کجاست؟

تا به کی به انتظارت نشست

تا به کی به انتظارت خواهد نشست

شاداب و مو سیاه

بر این پرچین های سبز!

 

بر فراز

چشمه کولی تاب می خورد

سبز پیکر و سبز گیسو

با چشمانی از نقرۀ سرد.

یخ پاره ای از ماه

به روی آب نگاهش داشته.

شب خودی شد

همچون یکی میدان کوچک.

و شحنه ها، مست

بر در کوفتند.

سبز، چنان که تو را سبز می خواهم.

نسیم سبز ، شاخسارِ سبز.

قایق بر دریا.

اسب در کوهسار.

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here