کابوس، شعری از حسن حسام
کابوس
حسن حسام
مست و پیروز
شکُفته از دل ِبهمن،
رقصان و سرشار
رفتیم تا بیاساییم
اما به ناگهان؛
در آن صبح ِخونین،
با صدای تک تیر ها،
خواب آلوده از جا پریدیم !
ستاره های به خاک افتاده
روزنامه ها را خونین کرده بودند
خیاط خانه ها
به پستوی مساجد
کوچ کرده بودند
و...
حسن حسام/ شکارگاه
*باز نشر : حسن حسام
شکارگاه
پیش از آنکه
سرش
تهی شود از رویا،
با دو تا چشمِ ِخسته ی رعنا
از ردیفِ درختانِ خیس
می گذرد
تا آخرین نگاهِ بی تابش
یله برغروب ِ شعله ورِ شنگرف
بنشیند،
برلاجورد ِ آسمانی
دریاوار!
سگ و شکارچیان اما
رهیابشان،
مسیر تازه خون
و اشتیاق جنون است
آبش بده
نکُش
نفس می کشد هنوز
آهوی ِ...
فریار اسدیان/گردن یأس زنجیری کنم
·
·
فریار اسدیان
گردن یأس زنجیری کنم
دستِ دریغ، می سایم به هم
زخم به دل، ولی دیگر چه غم
چون زبان، یاری می کند،
نیست غمی، ندارم هیچ کم
تا لبِ جامِ می، بوسم به لب
تار و تیره، ره، دشوار هم
حلقهٔ وصل ما، اُستوره ها
فکرتِ بکر زاید زو قلم
ور نه،...

